.......
تق تق +بیا تو مامان م.ا:از کجا فهمیدی منم +کاملا مشخصه که میای باهام حرف بزنی م.ا:باشه (علامت راوی یعنی من √ رادیکال خوبه) √مادر ا/ت رفت و کنار تخت ا/ت نشست و شروع به نوازش کردن سرشش کرد راستش مامانش اونقدرا هم ناراحت نبود اونم مثل پدرش بود ولی بعضی اوقات ممکنه آدمای سنگ دل هم دلشون به رحم بیاد .
+مامان م.ا.بله دخترم +بابا چرا این کارو کرد یعنی من براش اینقدر بی ارزشم م.ا.اینطوری نگو عزیزم پدرت دوست داره تازه ممکنه تو هم به اون مرد علاقهمند بشی +هه هرگز م.اخب من تنهات میزارم استراحت کن(الان تازه بیدار شده خودش) +.......
______ جیمین: میگم ته کوک میاین امشب بریم بیرون -من نمیتونم امشب باید برم مهمونی کوک:منم همینطور جیمین:عااااااا من چیکار کنم پس حوصلم سر رفته کوک:میشه سکوت کنی جیمین:باشه بابا _______
شب... +لباسامو پوشیدم مامانم برام آورده بود خوشگل بود یه لباس کرمی دکلته بود خوشم اومد ولی اصلا دلم نمیخواست اینجا و امشب بپوشم امشب بدترین شب زندگیمه خدمتکار همش اینور اونور میدوییدن منم پوکر نگاشون میکردم که صدای زنگ به صدا در اومد آره اومده بودن پدر و مادرم رفتن برای خوش آمد گویی منم دنبالشدن رفتم خدمتکار درو باز کرد یه زن و مردی وارد شدن و پشتشون یکی بود فکر کنم همونیه که قراره باهاش ازدواج کنم +وای خدای من اون ......
عالی
عالییییی
ممنونن
كم بوددد
عاليييى بوددد
پارت بعددد
مرسییی
کم بودددددد
پارت بعدیش رو نوشتم دارم میزارم 。◕‿◕。