
سلامممم ببینین از دیروز تا الان میخواستم بزارم ولی کارهای مدرسه لعنتی فشار آورد ای خدا خیر خر چی مدرسه هست نده
....از زبان نویسنده: ....به آرامی خاک کتاب ها را میگرفت و با لبخند آهنگی زیر لب زمزمه میکرد..با صدای باز شدن در قهوه ای کتاب فروشی سر اش به سمت در چرخید با دیدن نامجون ابرویی بالا داد و از قفسه کتاب های تخیلی فاصله گرفت ..پارچه را روی میز کوچک ای گذاشت و به سمت کیم نامجون رفت..نامجون با نزدیک شدن جیون به خود لبخند خجالت زده ای زد و دستی به گردن خود کشید جیون به لبه پیشخوان تکیه داد و گفت: ظهر تون بخیر..کتاب فروشی تا اطلاع ثانوی تعطیل هست ..نامجون دست هایش را در هم فشرد و گفت: نه کتاب نمیخواستم امروز سوکجین شی اینجامیاند؟..جیون کمی تامل کرد و بعد جلو اومد ..جیون گفت: جین..طبقه بالا درحال دسته بندی کتاب های جدید توی قفسه های جدیدی که خریدیم هست ..اگر کمکی از دست من برمیاد به من بگید من براتون انجام میدم .....نامجون سر اش را بالا آورد و گفت: اگر میشه من برم طبقه بالا باهاشون کار دارم راجب شغل مون هم باید چیزهایی بهشون بگم..جیون اخم ای کرد و گفت: همون صبح که سرکار اومد هم میتونستید باهاش صحبت کنید....نامجون کهکلافه شده بود ازگیر بود دختر دستی در موهای خود کشید و با عصبانیت گفت: من باهاش کار مهمی دارم اگر طبقه بالا هست میرم تا ببینمشون.و بدون شنیدن حرف ای از جیون به سمت طبقه بالا حرکت کرد.....جیون شانه ای بالا انداخت و زیر لب گفت: جوون هستند دیگه خنگ و جاهل
......هوسوک دست اش را روی دستگیره گذاشت و در کافه را به آرامی باز کرد با قدم های کوتاه خودش را به صندلی خالی ای که در کنار اوپن بود رساند روی او نشست و سفارش خود را داد..بعد از چند ثانیه دختری از اشپزخانه،کافه بیرون اومد و با دیدن هوسوک لبخند زد به سمت او اومد و روبرو او نشست ....اخم ای کرد و با ناراحتی گفت: بالاخره اومدی..مشت ای به بازدی هوسوک زد و ادامه داد: اوپا میدونی از آخرین باری که دیدمت چقدر میگذره اصلا منو یادت میاد؟ من کی بودم؟..هوسوک نخودی خندید و بازو اش را ماساژ داد با صدای که تکه های خنده در آن موج میزد گفت: متاسفم میخواستم زود تر بیام بهت سر بزنم ولی خودت که میدونی سرم خیلی شلوغه...ابرو های دخترک بیشتر درهم پیچید و با چشم غره ایگفت:اوپا تو که اینقدر کار میکنی چقدر برای خوابیدن و خوردن میگیری؟ فکر کنم درآمدش هم خوب باشه؟!....صدای خنده هوسوک بالاتر رفت و دختر هم همزمان با او خندید هوسوک با خجالت گفت: خوب منو شناختی...دختر دست اش را روی شانه هوسوک گذاشت و گفت: خب برای چی به این دوست بی نوات سر زدی؟ ...هوسوک گفت : یک اتفاق هایی تو زندگیم افتاده که منو خیلی گیج کرده.
....جوکیونگ جدی گفت: چیشده؟..هوسوک کمی در جایش تکان خورد و گفت: تاحالا شده یکی رو ببینی و حس کنی نسبت بهش احساس پیدا کردی ؟...جویونگ ابرویی بالا داد و جواب داد: من که تاحالا تجربه نکردم ولی تا جایی که میدونم این همون جفت حقیقی هست..و.....با شوق و ذوق ادامه داد: نکنه جفت حقیقی تو پیدا کردی!!!....هوسوک خندید و گفت: آروم باش هنوز همه چیز کامل رو برات توضیح ندادم.....همش به یک طریقی بهش نزدیک میشم حتی برخلاف میل خودم ..اه نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده فکر کنم دیوونه شدم از اون طرف هم به جای این دختر یک دختر دیگه رو توی شب ۱۸ سالگیم دیدم ...جوکیونگ گفت: یعنی به جای جفت مقدر شده ات عاشق یک ای دیگه شدی؟ جفت دوم یا سوم ات نیست ؟ هوسوک کلافه گفت: نه فکر نکنم .....جوکیونگ دست های هوسوک را در دست های خود فشرد و گفت: من راجب این موضوع زیاد نمیدونم ولی تو زیاد فکر خودتو درگیرش نکن برات تحقیق میکنم مطمئن باش چیز بدی نشده...هوسوک نگاه امیدواری به جوکیونگ انداخت و اورا بغل دوستانه ای کرد و بعد از تشکر از کافه او خارج شد
......جین همانطور که کتاب ها را از کارتن بیرون میآورد و آن هارا تمیز میکرد پلک هایش را بر روی همگذاشت و خودش رابه خواب کوتاهی دعوت کرد قبل از به خواب رفتن با ناراحتی زمزمه کرد: چی میشه وقتی بلند بشم کیم نامجون رو ببینم....و آرام به خواب رفت....نامجون دوتا یکی پله های چوبی را بالا میآمد تا جین را ببیند... آن کتاب خانه وایب خوبی بهش میداد و از همان روز اولی که وارد آنجا شده بود از او خوشش آمده بود .با رسیدن به طبقه دوم با چشم های جستجوگرش به اطراف نگاه میکرد تا جین را پیدا کند ...صدای نفس های عمیق شخصی را میشنید ناخودآگاه به سمت او کشیده شد با دیدن فردی که روی زمین به صورت کیوتی در خود جمع شده است و کمی به جلو رفت و لالای سر آن موجود کیوت و بانمک ایستاد ..جین آرام نفس میکشید و هر چند ثانیه بینی اش را به نوع کیوتی چین میداد ..نامجون کنار جین زانو زد و با دقت درحال دیدن اجزای صورت جین شد....لب های قلوه ای قرمز..مژه های بلند..پوست سفید..بیتی کوچک و متناسب با صورت ..گونه قرمز و کمی برجسته..تار موهای قهوه ای که روی پیشانی اش پراکنده شده بود اورا شبیه الهه ها میکرد..و باعث میشد نامجون به این فکر کند که میخواهد ان پسر رویایی را ببوسد...کلافه تند سر اش را به سمت چپ و راست تکان داد و سعی کرد به آرامی پسر را بیدار کند و از او کمک بگیرد..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آخه کدوم نویسنده ای به اندازه تو انقدر کرم ریزه که میاد تستچی ولی ادامه داستانشو نمیزاره؟ 🗿🗿🗿
من تکم هانی،تک😔😔
دو قرن بعددددد*😔😐
چرا من جواب تورو ندادم
دو سال بد🗿...
*بعد
الی زنده ای؟... :/
الی مرددد😂😩
وی پیر شد-
تو پیر شدی ولی من کارم از فسیل بودنم گذشته
توفسیلشدی،ولیمنکارمازنفتشدنمگذشته،تجزیهشدمالانبخارم))
ژوون خیلی دوست دارم بدونم بعد تجزیه تبدیل به چی میشین😂
هههععععیی روزگار نامناسب
من امتحان عربیم رو قشنگ ری.دمممممممم
خیلی قشنگهههه پارت بعدی موخامممم3>>>>>>>>
اون یکی اکانتت رو پیدا نکردم ک پارت 8 رو بخونم:((((
ما امروز قرار بود امتحان عربی بدیم ولی برگه ها آماده نشده بود امتحان ندادیم😃💕
اجییییی اکانتم برگشتتتتکت جیخخخخخخخ
مگه چی شده بودددد
اکانتم بالا نمیومد هرکاری میکردم
سلام اجی خوبی
میونگ کی ام یادته؟ :)
بعد دوماه تونستم بیام تستچی دارم از ذوق گریه میکنم نمیدونم چیکار کنم چه اتفاقاتی افتاده خدایاااا اول برم فیکارو بخونم🥲💔
وایسا وایسا میونگ کی توییتی عررر دلم برات تنگ شده بود خوشگلممم
این چیز جدیدته مبارکااا
منم خیلی دلم برات تنگ شده بودددد
اره چیز جدیدمه😂💔
مرسی قشنگم
اجی چرا انقد عوض شده تستچی اینا چین😂💔
بعد من اومدم میگه درد🗿
ناموصا فازت چیه الی😑؟
خواهرم دو سه ماه نبودی تستچی رو از اول ساختن کلی چیز شد
مسئله تو فرق داره توعه پدسگ دلیل موجهی نداشتی😑😑
دلیل موجه بخوره تو سرم من که بهت گفتم🗿🗿🗿😑
سلااامم عشقممممم💟💟
منم سایه خوبی تو دختر؟
عشقم و درد😑😑
کدوم گورستانی خاک شده بودی
زهر تو این زندگی😑🗿
بهشت زهرا😁
با گل رز بیام یا ابی
آبی خوشگل تره صورتی و قرمز خز شده😁🗿
قشنگ بود.. :]
فدات