
سلام چطورین عه شد ۵ روز.. حیحی حیحی خیر سرم خواستم زود بزارم ولی الان مردم هم بعد نوشتن این میرم تا جفت حقیقی رو بنویسم *فحش آزاد نیست*با تشکر😂🙏
...از زبان نویسنده:...هاری شوکه گفت: چ.چی؟ یعنی جی دروغ گفتی قرار نیست ازدواج کنی؟... یونگی با لکنت گفت: مگه منظورت نبود که اینو فهمیدی؟. هاری کلافه گفت: نه من فهمیدم که تو مین شوگا هستی...و تو الان میگی به من دروغ میگی ....خنده ای از عصبانیت کرد و ادامه داد: واوو چقدر آدم هایی که دوست شون دارم بلدن بهم دروغ بگن..واقعا ممنونم..دروغ دیگه ای نیست؟ ..لطفا بگین خواهش میکنم..یونگی سر اش را پایین کرد و با غم گفت: من متاسفم..من آدم درستی نیستم من شایسته عشق ای که تو نسبت به من داری ندارم...هاری بدون حرفی بلند شد و کیف کوچک اش را برداشت..به سمت در رفت تا از آنجا برود ..یونگی دست اورا گرفت و هاری به عقب برگشت در چشم های ملتمس یونگی نگاه کرد و گفت: دارم همونجور که خودت گفتی از زندگیت گم میشم چرا دستمو گرفتی؟.. و نیم نگاهی به دست گرفته اش کرد..یونگی لب باز کردو گفت: میشه باهم حرف بزنیم؟.. هاری با چهره ای بدون حس جواب داد: ماالان هم داریم باهم حرف میزنیم ..دست اش را محکم از درون دست یونگی بیرون کشید و گفت: منتها من وقت موندن برای حرف های بیشتر ندارم...دو قدم جلو تر رفت که صدای پر از خواهش و نا امید یونگی را شنید: خواهش میکنم..سر اش را چرخاند و باری دیگر به او نگاه کرد.............یونگی آهی کشید و سر اش را بالا اورد با تن پایین ای گفت: میدونم دروغ بهت زیاد گفتم..نمیخواستم اینجوری بشه....من واقعا آدم بدی هستم و متاسفم بابت اش راجب مین شوگا باید بهت بگم که خودت بهم پیام دادی و تا وقتی که گفتی من نفهمیدم خودت هستی بعد اش هم یه چیزی درونم میگفت که بهت نگم من یونگی ام و بیشتر بشناسمت..
........یونگی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: راجب ازدواج و نامزد هم باید بگم که یک روز که تو خونه نبودی مادرت اومد خونه من ..نمیدونم من رو از کجا پیش تو دیده بود و میدونست یکم باهم ارتباط داریم ولی اومد و دعوا کرد که اگر من با تو باشم تو نمیری تا عمل بشی و تو مدت هاست عاشق یک آدم ای که الان مرده هستی و احساسات رو هنوز راجب به من درست نمیمونی..و بعد پشیمون میشی.اینا کل چیزایی بود که بهت دروغ گفتم .....هاری دشت هایش را درهم فشرد و گفت: لازم بود حقیقت رو بهم بگی درسته من عاشق یک نفر بودم ولی قبول کردم که دیگه مرده و از دستش دادم و دیگه دوستش ندارم و راجب بیماریم بیماری من مرگ داره اگر عمل کنم به احتمال ۹۰ درصد میمیرم من فقط میخوام دقیقه های آخر عمرم رو استفاده کنم ...قطره اشکی از گوشه چشم یونگی چکید..و گفت: میشه یک دیگه بهم بدی؟.. هاری جواب داد: درچه موضوع؟.. و اینکه درسته من عاشق ات هستم و عاشقت میمونم ولی نباید عشق ام رو به تو تحمیل کنم این زور نیست همیشه از روی احساس تصمیم گرفت ولی از الان به بعد منطقی ام..متاسفم که میخواستم عشق ام رو به تو تحمیل کنم میدونم هیچکس با زور عاشق نمیشه و بدتر از او متنفر میشه من از زندگی ات میرم یونگی قول میدم دیگه برنگردم...یونگی تند تند سر اش را تکان داد و گفت: نه نه نه لطفا اینجور نگو ..لعنتی تو نباید اینو وقتی بگی که من عاشقت شدم ..میدونم دیر احساس مو فهمیدم ولی نه لطفا منو ترک نکن من عاشقت شدم هاری.. من قلبم و بهت باختم میشه قلبم و پس ندی و برای خودت نگه داری؟ میشه یک فرصت دیگه بهم بدی راجب تمام کارها و حرفهام متاسفم میدونم قلبت رو بارها شکوندم و تو رو حین گریه ترک کردم ولی من فقط چیزی راجب خودم نمیدونستم و کورکورانه کارهام رو انجام میدادم ....با گریه ، دست های بهم چسبیده و التماس کلمات را به زبان میاورد
....قطره اشکی از چشمان زیبای دختر چکید و بر روی گونه اش چکید..لب های خشک شده اش را از هم باز کرد و گفت: تو نباید الان اینو بگی..برای اعتراض علاقه زیادی دیره....من دیگه اون هاری قبل نیستم..دیگه خودم رو نمیشناسم ..من عوض شدم..شکسته شدم غمگین شدم..فکر نمیکردم اینو بگم ولی کاش هیچوقت عاشق نمیشدم....کاش همون طور میموندم و رابطه ام رو باهات بیشتر نمیکردم..این که از دور عاشقت باشم برتم بهتر بود...عاشق شدن اشتباه ترین کاری بود که تو زندگیم کردم...از روی صندلی مشکی رنگ بلند شد و گفت: اون روز ها تو حین گریه ترکم میکردی الان من ترکت میکنم.......کیف اش را روی بازو اش محکم کرد و گفت: خداحافظ برای همیشه مین یونگی.........سعی کرد با قدم های اهسته از یونگی دور شود که صدای بلند یونگی باز مانع رفتن اش شد: شین هاری!!!.....سر اش را برگردوند ..یونگی ادامه داد: شاید احساساتم رو بروز ندم ولی اگه قلبم و بشکافیم فقط خودت رو میبینی....قلب اش درد گرفت دست اش را روی قلب اش گذاشت ،پلک های خیس پر از اشک اش را با درد بر روی هم فشار داد و قدم هایش را تند کرد و از او دور شد....
...............با صدای زنگ خانه اش از خواب پرید..با اخم و ناله از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت..در را باز کرد کسی جلوی در نبود ..ابرو هاش بیشتر در هم پیچید..دستگیره را گرفت و خواست در را ببندد که نامه ای روی زمین دید ...نگاهی به دور و بر اش انداخت و با ندیدن کسی خم شد و نامه را برداشت...بعد از برداشتن نامه برگشت درون خانه و روی مبل یک نفره خاکستری نشست...نگاهی به نامه انداخت و سعی کرد نشانی پیدا کند..با پیدا نکردن چیزی از کسی که این نامه را یا تردید باز کرد...کاغذ سفیدی که پر از نوشته بود را بیرون آورد و شروع به خواندن کرد:..سلام باز منم..همون کسی که قلبت رو شکوند..ببین الان فهمیدی کی هستم .....خب وقتت رو نمیگیرم ....از کجا شروع کنم؟ از روزی که دیدمت کنم؟ باشه ..خب اون روز با صدای بلندی از خواب پریدم و با اخم اومدم بیرون از خونه تا ببینم چه خبره که یک دختر سفید پوست با لباسی سبز و موهای به رنگ خرمایی که روی شانه هاش افتاده بود و لب های خندان ای که اون چهره رو زیباتر کرده بود روبرو شدم..میتونم با جرعت بگم اون دختر فرقی با الهه ها نداشت ..همون موقع بود که چیزی توی قلبم تکون خورد ولی متوجه اش نشدم همیشه چشم هام رو میبستم .......من کور ترین آدمی هستم که دیدی نه؟ میدونی من یه جورایی خیلی فرق دارم با شما برای اینکه خودم و پیدا کنم از همه فاصله میگیرم میرم تو خودم و سرم و با کارهایی که دوست دارم گرم میکنم بعد هم که عادت کردم دیگه از اون توی خودم بودنم بیرون نمیام......شنیدی میگن عشق زندگی رو شیرین میونه جوری که دوست داری هیچوقت تموم نشه؟ ولی مال من و تو فرق نداره تا وقتی تو عاشق من باشی زندگیت پر از بدبختی و درد هست عشقی که توش به جای خنده گریه کنی...به جای حقیقت ، دروغ بشنوی از عشقت و به جای گذروندن لحظات خوب و پر خاطره ، لحظات غمگین که دوست نداری هیچوقت تکرار بشه داری...اگر عاشق آدم دیگه ای بودی اون عشق از عسل هم شیرین تر میشد ولی من آدم درستی نیستم...و نخواهم شد متاسفم که آخرین دیداری که باهم داشتیم غمناک بود مثل دیدار های دیگه مون عشق قبلیت مرد و تو فراموشش کردی ..من هم میمیرم و تو فراموش ام کن ولی ایندفعه عاشق آدم درست تری شو ..عاشقش شو .ازدواج کن باهاش تشکیل خانواده بده و تا آخر عمربچه هاتون رو بزرگ کنین این بزرگ ترین آرزویی هست که برای تو و عشقت دارم ...شاید دیگه نتونم ببینمت ولی اینو بدون که عاشقت بودم هستم و خواهم بود مراقب خودت باش ..جایی که قلبت رو شکوندم جون میدم تا دردی که کشیدی رو بفهمم ولی میدونم هیچ دردی به پای اون نمیرسه:)).....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرزندم.. مارو عذاب نده .. دلتتت میاددد پسرمووو بکشیییی؟
تاکومیزندهای؟
نیستیا؟
تاکومی المرد
چلااااا؟؟
نههههننهتننرردلالبلقتبممبکب
تاکومیمنمرد؟
نهنتهنهههههه
😂😂😂😂😂تاکومی تا شما رو سکته نده جایی نمیره خیالتون تخت خواب یونگی
باش😂
تاکومی خواهرم خوبی؟
زنده ای؟
بلی زندم
من صبرم کم شده.. یا تو زیادی داری لفتش میدی!؟؟
بزار دیگهههههه
فسیل کی بودم نانااااای
فسیل می
عه بچا نگا کنیدددددد از بس منتظر موندم فسیل شدم...🗿
عه وا جر منم پارتتت بعددد
خب کامنتا 99 تا بود گفتم بشه 100 تا رندش کنیم
یاع یاع یاع
مرض و باع باع درد و یاع یاع دارم از گریه میمیرم تو میگی یاع یاع.
پارت آخر بود؟
😂🥲😂😂یاع
😕😬😁
تاکومی کجاییییییی دقیقا کجایییییی کجای تو بی منننن تو بی من کجاییییییییی😐🤝🏻
🤣😂😂دقیقا اینجاعم بیا بگلممم
*بغل کردنت💕😃
تاکومی😐
داری کاری میکنی از اینکه بهت گفتم دوست دارم پشیمون شم ها😐
اگه یونگی بمیره کی میمونه برای ما 🫥 😭
خواهرم هاری پشمه؟
آره 😎😏