Hiiii
اون روز روی تخت دراکو خوابیده بودم ، دراکو هم کتاب می خواند و پشتش به من بود . من احساس کردم حالم داره بد میشه . یه تکونی خورم و چشمامو که باز کردم دیدم دستام داره بزرگ میشه ، صدامو در نیاوردم چون لباس ن.د.ا.ش.ت.م .
سریع رفتم پشت پرده و داد زدم ، دراکووو . دراکو از جاش پرید و گفت ، به به ورود شکوه مندانه به شکل خانم پاتر رو تبریک میگم . منم داد زدم ، بیشور برو برام لباس بیار . دراکو گفت ، آخه نارنگی عاقل اولا داد نزن نگات نمیکنم پشت پرده ای دیگه دومن اینکه من رمز گروه گریفیندور رو ندارم نصفه شبی ، فعلا بهت یه بلیز شلوار میدم تا فردا . منم اونا رو پوشیدم انگار لباس بابام بود خیلی گشاد بود .
بعدش من روی تخت بغلی دراکو خوابیدم . دراکو گفت ، فقط وقتی راسویی میای پیش من میخوابی ؟ منم داد زدم ، بله آقای مالفوی کیوی اون فرق میکرد من به جای حیوان تو بودم الان ... چیزه .... ولش کن بگیر بخواب .
فردا دورم پتو پیچیدم و رفتم اتاق خودم . بعد عوض کردن لباسها هرمیون گفت ، پیش مالفوی که تبدیل نشدی چون اصولاً لباس ن.د.ا.ش.ت.ی ؟ منم پوزخند زدم و گفتم :« بابا داشت میدید ، یجوری خودمو پشت پرده چپوندم ندید . هرمیون بلند خندید و گفت ، خدارو هزار مرتبه شکر 😂
دیگه نه لایک میکنید نه کامنت میذارید 😩
قشنگه