
سلاممممم ببینین کی اومد بخدا قرار بود ۲ روز پیش بزارم وای حدس بزنین چی شد؟۲۴ ساعت عزیز برام تو گردونه اومد🥲🙂عر
....از زبان نویسنده:.... هوسوک با هضم اتفاق دست هایش را دور کمر جیون حلقه کرد ..جیون هول و ترسیده در چشم های هوسوک خیره شد...با دیدن چشم های هوسوک و آرامشی که درون آن دو مردمک بود آرامش گرفت و لبخند ملیحی روی لب اش نشست...ثانیه ها چیزی نمیگفتند و در همان حالت بودند که با صدای ناله مرد به خود اومدند ..از هم فاصله گرفتن مرد کلافه و عصبانی رو به جیون کرد و با صدای بلند گفت: چرا چشماتو درست باز نمیکنی تا ببینی داری کجا پا میزاری ..دیوونه ای؟..جیون زیر لب چه ربطی داشت ای گفت و سکوت کرد.... مرد عصبانی که سکوت جیون را دید تند گفت: عذر خواهی کن..زود عذر خواهی کن ...جیون باز چیزی نگفت و زیر چشمی به هوسوک که با حالات عجیب غریب صورت اش میخواست چیزی رابه او برساند....جیون در برابر هوسوک چی میگی ای زمزمه کرد که مرد فکر کرد با او است...دست اش را بالا آورد و جیون را هول داد جیون محکم به دیواره آسانسور خورد مرد اخمی کرد و گفت: وقتی میگم عذر خواهی کن یعنی اجباری و نکنی آسیب میبینی ...هوسوک تعجب از کار مرد سریع به خود برگشت و یقه اورا در مشت خود گرفت و اورا جلو گرفت خشمگین در صورت او داد زد : به چه حقی اون رو هول میدی...مرد سعی کرد خود را از دست های قدرتمند هوسوک نجات دهند ولی نمیتوانست و زور اش نمیرسید...لب باز کرد تا سخنی بگوید اما با باز شدن در آسانسور دوباره ساکت شد هوسوک اورا جلو برد و محکم اورا به عقب هول داد و مرد از آسانسور به بیرون افتاد سریع دست دخترک را گرفت و به سمت مکان موردنظر رفت
....جیون با تعجب همانطور که کشیده میشد گفت: چرا خشونت به خرج دادی؟.. هوسوک جواب داد: چون اون اول شروع کرد..جیون اومی کشید و در جا ایستاد هوسوک با دیدن ایستادن جیون او هم ایستاد و به او نگاه کرد...دخترک دست هایش را در هم قفل کرد و گفت: ولی اول من شروع کردم..هوسوک ابرویی بالا داد و گفت: خب دلیل موجهی داشتی...وقتی راجی چیزی نمیدونن الکی حرف میزنن و همه چیز رو به نژاد وضع مالی یا هرچیز مزخرف دسته بندی میکنن نمیدونن اون چیزی که درسته جفت حقیقی و مهم تر از اون عشق حقیقی هست ......جیون شانه ای بالا داد و موضوع را عوض کرد: بریم بخریم؟ داره دیر نمیشه ..... هوسوک سری تکان داد و باهم همقدم شدند و به سمت ان مغازه رفتند.............جین نفس عمیقی کشید و وارد کافه زیبایی که به سبک کلاسیک اورا ساخته بودند از دوست اش جونگ کوک شنیده بود که بهترین مشتری ها و درآمد ها را کافه مون دارد .....دست لرزان اش را روی دست گیره گذاشت و به آرامی در را باز کرد صدای آرامی در کافه ایجاد شد وارد آنجا شد و به سمت پیشخوان قدم های آدام و شمرده برداشت....پسری جوان پشت پیشخوان نشسته بود و چیزی در دقتر نقاشی ای میکشید...با حس کردن جین در کنار خود سر اش را بالا آورد و به جین لبخند زد لب هایش را باز کرد و گفت: عصر بخیر به کافه مون خوش اومدید ...این هم خدمت شما منو...جین نگاه نامطمئن لی به تمنو ای که به سمت اش دراز شده بود انداخت و خنده استرسی ای کرد و گفت: نه نه من برای استخدام شدن شدن اومدم شنیده بودم به ۱ نفر دستیار شر آشپز نیاز دارید
...پسر کمی تامل کرد و بعد با همان لبخند گفت: اوه برای اون اومدید یک لحظه...و سر اش را خم کرد و داد زد: هیونگ یکی برای استخدام شدن اومده.....مزد در آشپزخانه پیشبند را از دور کمر خود باز کرد و آب ای به دست های خود زد..با قدم های آرام از آن در بیرون آمد سر جین پایین بود با حس کردن نزدیک شدن فردی سر اش را بالا آورد ولی وقتی آن مرد را دید خشک اش زد و نگاه اش روی آن ثابت ماند....با لکنت گفت: نا.م..نامج..نامجون شی؟..نامجون لبخند شیرینی زد و گفت: سوکجین شی واو شما برای استخدام اومدید از دیدنتون خوشحالم.....جین سریع به خود اومد و تعظیم کرد ..جواب داد: منم از دیدن شما خوشحالمنمیدونستم کافه دارید...اگر میدونستم مال توعه نمیومدم....جمله آخری را در ذهن اش گفت و به جای او گفت: کافه زیبایی هست وایب خوبی بهم میده ...نامجون گفت: خوشحالم که اینو میشنوم اگر موافق باشین بریم کمی باهم حرف بزنیم ببینیم به نتیجه ای میرسیم...دنبال من بیاین...و به سمت چپ قدم برداشت ..جین هم دنبال او رفت و وارد آن اتاق شد...نامجون کلاه لبه داری قهوه ای اش را از روی موهای خاکستری رنگ اش برداشت و بر روی میز کار اش پرتاب کرد.و روی مبل گوشه اتاق کوچک نشست...اشاره ای به روبه رویش کرد و گفت: بیا بشین..جین آب دهان اش را قورت داد و روبروی نامجون نشست.....نامجون زانو رو زانو گذاشت و مشغول پرسیدن سوالی هایی راجب رزومه کار و اسم کامل سن و چیز های دیگر شد...
.......بعد از مصاحبه کاری باهم...جین آخرین جرعه از قهوه را نوشید و با ذوق و خوشحالی گفت: یعنی میتونم کارم رو از فردا شروع کنم؟...نامجون جواب داد : آره فقط لطفا برای اینجا یک لباس قهوه ای و مشکی کنار بزار ...جین سری تکان داد و گفت؛حتما...من دیگه برم داره شب میشه فردا اول صبح سریع خودم و طبق ساعتی که گفتین اینجا میرسونم...هردو بلند شدن و روبروی هم ایستادن..جین قدمی به عقب رفت و گفت: پس دیگه فراد میبینمتون خدانگهدار...و سریع از آنجا خارج شد و منتظر خداحافظی نامجون با خود نشد...نامجون ریز ریز خندید و دوباره روی مبل نشست و به رفتار های جین فکر کرد.......متوجه باز شدن در و تهیونگ ای که با لبخند خبیثی به در تکیه داده بود نشد..با صدای تهیونگ به خود اومد ....با گیجی به او نگاه کرد و لب زد: چرا اینجا ایستادی؟...تهیونگ قدمی به جلو اومد و گفت: پسره استخدام شد؟..نامجون بیخیال گفت: آره فردا هم شروع به کار میکنه......تهیونگ نخودی خندید که نامجون گفت: چیه؟ به چی میخندی..؟.. تهیونگ موهایش را به بالا داد و گفت: برای استخدام شدن هر یک نفر ۲ ماه تو وقت بودن تا درست همه چیز رد راجب تک تک شون از الان شون تا دوران کودکی و خانواده خانواده هاشون تحقیق میکنی بعد الان یک ساعت هنوز نشده استخدام شد؟.....نامجون که بالاخره منظور تهیونگ را فهمید کوسنی به طرف او پرت کرد و ناراحت گفت: اون طور که تو فکر میکنی میست...تهیونگ بلند خندید و هماتطور از ترس اش از اتاق فرار کرد: من چی فکر میکنم ؟نامجون هیونگ مشکل از ذهن خودته .....نامجون بعد از خارج شدن پرسروصدا تهیونگ... به نقطه ای خیره شد و در عالم رویا سفر ورد رویا ای که تصویر اون آدم خندان مشخص نبود ولی قلب پسرک را به لرزه آورده بود کیوت ای و بانمکی بیش از حد آن پسر باعث میشد خود به خود به نزدیک شود و بخواهد اورا درکنار خود نگه دارد بارها آن پسر را دیده بود و ریز به ریز کار کردن هایش را زیر نظر گرفته بود و از کتابخانه دار های دیگر راجب به او پرسیده بود....آهی کشید و زانو رو زانو گذاشت چشم هایش را بست که ناگهان چیزی درونش به لرزش دراومد و بعد از چند ثانیه گرگ اش ماله خفیفی کردوگفت: ..جفت..جفت من......چشم هایش تا آخرین حد ممکن باز شد و در شوک فرو رفت....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
منفیکهایاینطوریدوسدارم.
میشهدوستبشیم؟
مرسییی
اره حتمااا خودتو معرفی کن
اسم واقعیم الیانا هست تقریبا بیشتر دوست های تستچیم الی صدام میکنن ۱۳ سالمه و جاست ارمی ام بایسم هم که فکر کنم از روی پروفایلم مشخص باشه😂💜
منپسرم👌🏻🚶🏻♀️
منمآرمیام
بایسمکهمعلومهجیهوپه
رکرممنامجونه
ریلی پسری؟ خوشبختم
بالاخره یک ارمی بوی که بایسش از هیونگ لاینه یافتم یعنی اون منو یافت😂🤧🥺
آرهپسرم
وقتیبیوتروخوندممیخواستمکامنتمروپاککنمولیتنبلیماجازهنداد😃🚶🏻♀️🚶🏻♀️
پروفواسمتگولزنندهبود
منظورت چیه؟
توییهانیمهاسمیهپسرتاکومیبود
اهان اره تاکومی اسم پسر ژاپنی هست
ای مادررررر
ای پدررر
حیح
بعدن میخونم ولی تا دوباره اون گردونه ی فاضلابی برات محدودیت نزده پارت بعد الماس درون تورو بزارو برو کامنتامو جواب بده :|
😂😂😂😂چشم چشم هرچی پرنسس بگه
هووفففف من حرص میخورم این جر میخوره :|
😂😂😂درست میفرمایدد
نخنددددددددددددددددد
اخرشم من از دست تو یخ بلایی سر خودم میارممممم
😂😂😂شما گلط میکنی
اونش ب خودم مربوطه🌚🐑
666 دنبال کننده
جرر
الله اکبر شیطانننن😂😂😂😂
زدنخرابشکردم😔
الی جان من ی بار ۲ . ۳ تا پارت باهم بزار 🗿🗿🗿🗿🗿🗿
ایششششش
اومممم شاید بزارم شاید نچ
برو بابا قهرم 🗿
یا اونی دلت میاد؟
جیگرمم میاد
فقط کشته مرده حرف هایی که میزنی هستم😂
الان فکر کردی میتونی مخم رو بزنی؟🗿
اگر فکر کردی باید بگم درست فکر کردی😐
😂😂😂الی مخ زن کی بودم من
شات آپ پلیز وگرنه مبل رو میکنم تو حلقت
😂😂😂😂یاع یاع
سکوتتتتتت کنننن
نهههه
الیییی یه بارم که شده بیا ۴ ساعت بعد منتشر شدن پارت ۱۱ پارت ۱۲ رو بزاررر نمیمیری هااااا😐💔
والا خواهر میمیرم سکته میکنم
اشکال نداره🥲
😂😂
هم دیر به دیر میزاری هم بد جا کات میکنی هم کرم میریزی هم خیلی قشنگ مینویسی دلم نمیاد بهت چیزی بگم.. چه وعضشههههه؟؟
خواهرم محض اطلاع همین که پیشت نیستم خیلی خوبه من پیشت باشم جر ام میدی بعد میگی دلم نمیاد چیزی بهت بگم😂😂
خوبه که میدونی...😂
عالی بودد🙂💞
قربونت
سوجینا چیزی شده؟
نه... چرا میپرسی!؟
حالت خوبه؟
آره بابا
چرا میپرسی؟؟
؟؟؟؟
دوست ندارم دوستن ناراحت باشه پس احوال گرفتم
آخیی🥹💜🌟
عالییییییییییییییییییییی نوشتی❤❤❤❤❤ الیی اونی ولی 😐با بدجا کات کردنت.☺.... (نفس عمیق)...بگذریم🤗 همونطور که تو نتیجه گفتی امروز قبل اینکه تا لنگ ظهر بخوابی😊 الماس درون تو رو میزاری باشه؟
😂😂😂ریلی بدجا کات کردم اوممم...چه دختر خوبیم که الماس درون تو هم گذاشتم
عالی بود تاکومی ♥
یکی نیست بیاد بگه بچه آخه ۷ صبح وقته خوندنه داستانه؟
منم داشتم همین فکر رو میکردم😂
یکی بیاد به تو بگه😂😂