
از زبان مرینت : صدا شبیه...صدای تیر بود! به میا گفتم : صدای تیر بود؟!_ بازم_ چی گفتی؟؟!_ خب اگه نمی دونی باید بگم خرابکار های جشنن_ کین؟_ آدمای مارکوس_ مارکوس کیه؟.دستم رو کشید و برد طرف سالن و زیرلب گفت :همونی که خواهرت رو دزدیده.شکه شدم..خواهرم..مارکوس اصلا کیه؟. مردی قوی و قد بلند روی سن وایساده بود و گفت : دستا بالا. نگاهی به آدرین انداختم اون هم شکه بود صداش رو می شنیدم که می خواست بیاد پیشمون:دوشیزه هایلا_ جانم نیکلاس_ من باید برم جایی همین دور وبر. وقتی به مانزدیک شد آدرین هایلا گفت : بازم می خواد من رو نجات بده. و آدرین زید لب غر غر کرد : به همین خیال باش....آدرین اومد سمتم و شروع به صحبت خواست بکنه که میا رو دید گفت :ببخشید شما؟_میا هستم_ خب. جواب دادم:دوست منه،نگران نباش._خیلی خب باشه._ میگم بنظرت کاگامی و لوکا فهمیدن_ آره با توجه به آدم هایی که خارج شدن. و به در اشاره کرد. همون موقع در باز شد و پلیس ها وارد شدند...
از مهمونی خارج شدیم .بیشتر افراد کارلوس فرار کردن ولی تونستیم یکی رو بگیریم.من روی صندلی اتاق ب.ا.ز.ج.و.ی.ی نشسته بود و روبروم هم پسر جوانی. آدرین هم کنار صندلی من ایستاده بود .شروع به صحبت کردم: سلام..نمی خوای خودت رو معرفی کنی؟. جوابی نداد. با لحن تندی گفتم : خودت رو معرفی کن!_اسم من مکس جولی هست_ خب_ دیگه چی بگم؟. نگاه تندی بهش کردم . ادامه داد :من از طرف کارلوس هستم_ واقعا اسمش کارلوسه؟_نه خیر_ اسمش چیه؟_تا حالا به من نگفته._ کارلوس ربطی به د.ز.د.ی.د.ه.ش.د.ن خواهر من داره؟_ بله سرکار خانم مرینت دوپن چنگ . از اینکه با احترام گفت تعجب کردم ولی ادامه دادم: اون وقت چرا؟_ ببخشید نمی تونم بگم . آدرین یک قدم اومد جلوتر و نگاه تندی بهش کرد. گفتم : جواب بده_ ولی کارلوس... آدرین خواست بیاد جلوتر ولی جلوش رو گرفتم. آدرین هم یک دقیقه بعد از اتاق بیرونرفت.
آدرین داشت راه می رفت که به رزیکا خورد و هر دو افتادند. رزیکا با کمی خستگی بلند شد و برگه ها رو جمع کرد و گفت : واقعا متاسفم ، تقصیر منه_ نه اینطور نیست . لبخند بی جانی زد و به راهش ادامه داد. مرینت هم ۵ دقیقه بعد از اتاق بیرون اومد و آدرین رفت پیشش:چیزی تونستی کشف کنی سرکار مرینت_ نه..بعدش هیچی نگفت._معلوم نیست که کارلوس چیکار کرده. آدرین دستش رو مشت کرد. و مرینت گفت :فردا بهش رسیدگی می کنیم . نگاهی به ساعت انداختیم ۱۰ شب بود. لوکا اومد و دنبالش کاگامی پیش مرینت و لوکا گفت :مرینت می تونم باهات حرف بزنم ؟_البته چراکنه_ من یک سوال برام پیش اومده_ چی؟_ چرا ماریان رو د.ز.د.ی.د.ن ولی تو رو نه _تا حالا بهش فکر نکرده بودم . رئیس از دفترش که کنار ما بود اومد بیرون و بعدش رزیکا . رئیس گفت : بچه ها دیروقته. مرینت پرسید: رزیکا توی دفتر مدیر چیکار داشتی؟. رئیس گفت :از بخش اطلاعات یک سری پرونده برام آورد. و رزیکا با تکان دادن سر تایید کرد. رئیس با کیفش به سمت در رفت و سرش رو برگردوند و گفت : بچه ها شما هم بهتره بخوابید...شب بخیر. چند ثانیه بعد کاگامی رفت سرویس بهداشتی و آدرین رفت تا با رئیس یک کم صحبت کنه و من و لوکا تنها بودیم. رزیکا هم به ما پیوست. کاگامی برگشت اما همون زمان یکدفعه رزیکا بی.هوش شد.......
منتظر پارت بعدی باشید...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دستور غول کش که فورا پارت ۵ رو بزاری
عالی بود
عالی بود💐