
بچه ها نمیدونم چرا یهویی صفحه ام قاطی کرد از اول پارت ها رو میزارم
با مامان و بابا خدافظی کردیم و سوار قطار شدیم دراکو: حواست باشه مثل هر سال نزدیک من نشی رز: انگار خیلی دلم میخاد نزدیک بشم دراکو رفتم توی سالن اسلیترن ها منم رفتم دنبال کوپه بگردم ی در ی کوپه رو باز کردم سدریک و هلن با مایک نشسته بودن دلم برای سدریک خیلی تنگ شده بود چمدونم رو دم کوپه ول کردم پریدم ب.غ.ل.ش رز: دلم برات تنگ شده بود پسر سدریک: منم همینطور گلم هلن: انگار منو مایک اینجا هویجیم رز: دلم برا تو هم تنگ شده هویج از ب.غ.ل سدریک در امدم
رفتم بغل هلن و بعدش هم مایک وسایلم رو گذاشتم بالا و لم دادم رز: خب دیگه چه خبر هلن: به خدا وقتی میرم دستشویی هم بهت میگم چه خبری داشته باشم رز: تو خو هیچ وقت خبری نداشتی مایک تو چی مایک: منم مثل هلن میگم چرا جواب اخرین نامه ام رو ندادی رز: با دراکو دعوام شد جغدش مریض بود جغد منو برد تا دیشب هم بهم پس نداد
سدریک: خدا رو شکر تک فرزندم هلن: منم که بزرگ ترم مایک: فقط من درکت میکنم رز: هی زندگی میگم ها کدومتون جارو دستی جدید رو دیده سدریک: اذرخش؟ رز: اره مایک: دیدمش وقتی با بابام رفتم تو ورزشگاه براشون اذرخش گرفته بودن رز: همیشه ی خدا تو خبر های دسته اول داری بعد میگی خبر دسته اول ندارم مایک: میخواستم بگم ولی یادم رفت رز: من به بابام میگم برام بگیره ی دروازه بان باید ی جاروی خوب داشته باشه
باهم کلی حرف زدیم خوراکی ها مون رو خوردیم دو سه ساعت بعد ردا هامون رو پوشیدم و چند مین بعدش سوار کالسکه ها شدیم چند مین بعد توی سرسرای بزرگ منتظر جادو اموزای جدید بودیم ی لحظه چشمم به دراکو خورد داشت با دوست هاش میخندید و حرف میزد چند دقیقه توی خاطرات بچگی گم شدم وقتی باهم مسخره بازی میکردیم این شکلی میخندید سدریک: رز چیزی شده رز: فقط دلم برای بچگیم تنگ شد سدریک رد نگاه مو زد دید دارم به دراکو نگاه میکنم سدریک: برای اون موقعه که با دراکو بازی میکردی؟ رز: خیلی سدریک: یادته وقتی گربم رو از دست دادم چی بهم گفتی رز: وقتی ی چیزی به دست میاری ی چیزی رو از دست میدی سدریک: بعد تو گفتی احتما ی جاروی خوب یا ی جغد گیرم میاد اما من دوستی بین منو تو رو به دست اوردم الان هم فقط کافیه ی چیز رو از دست بدی تا دراکو رو به دست بیاری رز: اما من دراکو رو برای چی از دست دادم؟ سدریک: بخاطر ما رز بخاطر من هلن مایک فکر کن اگر ما رو نداشتی و توی هافلپاف می افتادی چقدر سخت میگذشت از نگاه کردن به دراکو دست برداشتم بهش نگاه کردم برق چشماش... وقتی بهش نگاه میکنم زمان از دستم در میره
سال اولی ها گروه بندی شدن و دامبلدور حرف هاش رو زد و مثل دو سال قبل غذا ها روی میز پدیدار شد همه شروع کردن به حرف زدن و خوردن غذا ما هم همین کار رو کردیم و اخر شب همه به خوابگاه هامون رفتیم توی اتاق اجتماعات یکم حرف زدیم بعد چند مین با هلن از سدریک و مایک خداحافظی کردیم رفتیم توی اتاق هامون سدریک ویو مایک: هی سدریک سدریک: هوم مایک: به نظرت فردا قرار چه خرابکاری (بخاطر قوانین تستچی نمیتونم از کلمه های دیگه ای که خودتون میدونید استفاده کنم)توی کلاس معجون ها بزنم سدریک: سال قبل چه خرابکاری کردی امسال هم همون کار ولی یکم پیشرفته تر دوتا باهم خندیدم روی تخت دراز کشیدم و به بالای تخت نگاه میکردم سدریک: وقتی ی چیزی به دست میاری ی چیزی رو از دست میدی مایک: ها؟؟؟ سدریک: چه قانون مسخره ای تک خنده ای کردم و به پلو دراز کشیدم من برای به دست اوردن رز چه چیزی رو از دست دادم
نمیدونم چش شد سوری ولی نمیتونم امروز پارت بزارم لایک کنید کامنت فراموش نشه بوس بوس💛💛
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)