
بل ، بل 😐👐
چیتوز و ممد کل جنگل را زیر و رو کردند ولی خبری از حنا نبود. ممد فریاد زنان ، حنا را صدا می زد: «حننااا ، تو کجایی ؟!» «_ آروم تر داد بزن ، تو که نمی خوای ما هم دست تایتان ها بی افتیم؟ تازه معلوم نیست که اون هنوز زنده است یا نه.»
«_ چطوری آروم باشم؟! اون یکی از دوستای قدیمیمه. امکان نداره مرده باشه. من ولش نمی کنم! » چیتوز دیگر چیزی نگفت و مشغول گشتن شد.
هر چه بیشتر راه می رفتند ، پیچ و خم درختان بیشتر و روشنایی کم تر می شد. دیگر آنقدر از مسیر اصلی دور شده بودند که ، دیگر به زور می شد راه برگشت را در پیش گرفت.
سکوتی عجیب در جنگل بر قرار شد. تنها صدای برگ درختان بود که با وزش باد شروع به سرود خواندن کرده بودند. انگار خبر آرامش قبل از طوفان را زیر لب زمزمه می کردند. ناگهان سکوت شکسته شد و ممد و چیتوز بین آسمان و زمین معلق ماندند.
به نظر می رسید که به طنابی بسته شده بودند که می توانست وزنشان را به خوبی تحمل کند ؛ هر چند که همسن جنتی بود!!
از میان برگ درختان ، دو انسان با ظاهری عجیب بیرون ، روی زمین پریدند. لباس بلند و زره مانندی بر تن داشتند که روی دو طرف آن ، یک غلاف شمشیر قرار داشت. شمشیر هایی که در غلاف بودند به قدری بزرگ بودند که برای نگه داشتن آنها باید اندازه گوریل قوی بود.
«_ هی شما دوتا کی هستین؟ ، نکنه جاسوس دوست داران کیپاپ هستین ! اومدین تا موقعیت مون رو لو بدی؟» «_ پس خوش شانس بودیم که مکس ردشون رو گرفت ؛ مگه نه مکس ؟!»
از میان علف ها ، روباه سرخی نمایان شد که مانند خورشید می درخشید. به جای یک دم ، چهار دم سرخ و طلایی داشت که از دور هنرنمایی می کردند. از آنجا که معلوم بود می توانست استتار کنند و خودش را میان محیط ، کاملا محو کند.
«_ چی ، نه !! ما از دوغ آباد اومدیم. قصد حمله به اینجا رو نداشتیم. فقط می خواستیم ازتون درخواست کمک کنیم. به شهرمون حمله شده و دوستمون گم شده ، خواهش می کنم کمکمون کنید.»
«_ اگه این طوریه ، می ذاریم مکس تصمیم بگیره» روباه سرخ پوزه اش را بالا گرفت و آنها را وارسی کرد. صورتش دوستانه به نظر می رسید.
«_ چه جالب ، انگار جدی جدی دارید حقیقت رو می گید. » سپس با یک حرکت شمشیر طناب های بسته به دور ممد و چیتوز را برید.
«_ اسم من رزالیه ، اینم ولف گرله. چطور می تونیم کمکتون کنیم.» این داستان ادامه دارد… 🙂

کاربرایی که تو این پارت بودن : چی توز😐 ، ❀رزالی❀ ، ᴡᴏʟғ ɢɪʀʟ .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
می گم بچه ها ، من سبک نوشتن هر پارت این داستان ، با توجه به احساسی که دارم تغییر می کنه.
شرمنده ، اینو دیگه ببخشید 😐😂
میشه منم بزاری؟
منو یاداشت کردی آخه نظرسنجیت پاک شده:)♡
اره 🙂
تنک💖
میشه منم بذاری!؟
باشه 🙂
تنکص💝
عاولی🤍
میرسی 😁
سلام ببخشید من هم پیام داده بودم که منو تست بذاری ولی نظر سنجی پاک شده بود لطفا منم بذار تو داستان🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
نه اتفاقا تو رو یادداشت کرده بودم پارت بعد بیارم 😂👌
ممنون🥰🥰🥰
عالی بود 💔
ممنون 😁😊
عاللللللى بود 💕🤝
مرسی 😊
منم قرار بود بذاری واسه کیپاپ چرا نذاشتی؟🥺
فقط یه نفر کیپاپ بوددد😭😭😭
هنوز مونده ، قبایل کیپاپی که توی سرزمین خودشون هستن ، آرمی هایی که قراره توی راه ببینیم و… 🙂
آهان 🙂
دونت فرگت مییییییی
نمی فرگتمت !! 😐😂
آفران