10تا لایک ❤❤
(روز بعد) هااااااا من چقدر خوابیدم، وای خدای من الان که ساعت 10 صبحه مانلی :بیدار شدی، خیلی خسته بودی بیدارت نکردم، بیا صبحانه حاضره یه ابی به دست و صورتم زدم و رفتم سر میز مادر مانلی : سلام عزیزم، صبح بخیر! آآ سلام، صبح شما هم بخیر صبحانه مو که تموم کردم، مانلی گفت بیا بریم بیرون یخورده حال و هوات عوض بشه
رفتیم به پارک روبه رو خونشون وقتی رسیدم مانلی دوتا پشمک گرفت و اومد سمتم : مانلی:بیا یاد بچه گیا پشمک بخوریم 😁😁😁😁 در حال خوردن بودم که یهو سام رو دیدم پشمک تو گلوم گیر کرده بود و شروع کردم به سرفه کردن مانلی :چی شد یهو سام اینجاست مانلی:اون دیگه کیه؟ پسر همون رقیب بابام مانلی : وای پس پاشو بریم بدو بدو به سمت اونور خیابون دودیم مانلی :هی روشا این لباس ها رو ببین چقدر خوشگلن اره بیا بریم داخل مغازه تا ما رو ندیده.
فروشنده : سلام خوش اومدید، میتونم کمکتون کنم؟ مانلی : اره اون لباسی که پشت ویترینه سایز منم دارید؟ فروشنده : بله چند لحظه صبر کنید لطفا مانلی : وای چقدر خوشگله من می خوام بفرماید اینم پولش.......... خیلی ممنون من زیاد زبان اون ها رو بلدم نبودم برای همین بیشتر مکالمه ها رو اون انجام میداد. مانلی ببین رفته؟ اره بابا بیا بیرون
اخیش داشتم میترسیدم ، بیا بریم خونتون مانلی:باشه، روشا راستی میدونستی که ستیلا هم اینجاست؟ واقعا کی اومد اینجا، چرا به من چیزی نگفت! مانلی : نمیدونم مثل اینکه حال مادربزرگش بد شده بوده، سریع اومدن ، دوست داری قرار بزاریم ظهر ببینیمش؟ اره فکر خوبیه _________________ پایان این پارت منتظر پارت بعد باشید ❤