های دیدم عکس رزیکا توی تست قبلی نبود ولی اینجا گذاشتمش
گفتیم : تو راننده مونی ! اون کسی نبود جز لوکا.گفت : شکه شدین نه . دختر دیگه ای هم سرش رو آورد کاگامی بود . گفتم :کاگامی تو هم که اینجایی! گفت : سلام مرینت. و با حالت بیخیالی گفت : سلام آقای اگرست. تعجب کردم چرا بیخیال گفت کاگامی که همیشه با همه شاد رفتار می کرد. پرسیدم :چه اتفاقی بینتون افتاده ؟ هر دو همزمان گفتن : هیچی و روشون رو اونور کردن.این منو بیشتر متعجب کرد. یعنی چه اتفاقی بینشون افتاده. رسیدیم و لوکا گفت : به هر چیزی که مشکوک شدین بگین خب. با تکون دادن سر تایید کردم و از ماشین پیاده شدم. توی صف ورودی وایسادم پشتمم آدرین اگرست بود نگاه پنهانی به کارت هامون کردم و تا به خودم اومدم رسیده بودم به بخش ورودی . آقایی که اونجا بود گفت: کارت شناسایی لطفا. لبخند مصنوعی ای کردم و سرم رو بالا بردم کارت رو دادم و آقا دیدش : اسمتون نادیا رزی هست؟ تا حالا ندیدمتون؟ بار اولیه که اومدید؟ . خونم به جوش اومد با صدایی که فکر کنم بلند بود گفتم : ببخشید چی گفتین!!! کارت رو بهم داد و وارد سالن شدم آهنگ پخش بود و هر کی هر لباسی پوشیده بود. دختری اومد سمتم .فکر کنم ازم کوچکتر بود همسن ماریان شاید. گفت : سلام. رفتم کنار. اومد کنارم و گفت : مرینت دوپن چنگ . شکه شدم و اون اومد جلوم.
از زبان آدرین : خب وارد سالن شدم. رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم یک شربتی که نمی دونم چی بود رو ریختم تو لیوانی و خوردم، ویمتو بود. قبلا عاشقش بودم ...یکدفعه خاطره ای اومد تو ذهنم و بغضی خواست بیاد تو گلوم...یکدفعه یکی اومد کنارم نگاهی بهم انداخت و گفت : نیکلاس خودتی !. اسم جعلی من هم نیکلاس بود واسه همین شروع به صحبت کردم : آره خودمم داداش...امم..خوبی؟_ عالیم نیکلاس راستی پروژه اون نقاشی رو تموم کردی؟_ کدوم پروژه...داری درمورد چی حرف میزنی؟!_ پروژه نقاشی از چهره هایلا بازیگر معروف_ آها اون رو میگی...خب...نه.نکردم_ عیب نداره...خب. یکدفعه چشماش برق زد و گفت : هایلا چاگان...بازیگر معروف. و با دستش نشون داد و بلند شد و رفت پیشش. زیر لبی گفتم : اه...چی؟!. بلند شدم و رفتم اون طرف سالن...امیدوار بودم که کسی نبینتم . یکدفعه یکی از پشت سرم گفت : سلام.هایلا بود.
از زبان مرینت : جا خوردم و کمی دستپاچه گفتم : داری چی میگی ؟ درمورد چی حرف میزنی؟! نمیشناسم_ مرینت نمی تونی خودت رو به اون راه بزنی، دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: منم میا...من رو یادت میاد ؟_ مغزم به کار افتاد و زیر لب گفتم : م..ی..ا . موهام افتاد جلو چشمم ، اشک از گونه ام جاری شد. دستم رو گرفت و بردم بالکن . تا مدتی ساکت بودیم اما میا سکوت رو شکست: شنیدم ماریان گم شده_ آره..هق..هق._ درکت می کنم واقعا حس بدی داره. همدیگه رو بغل کردیم . خوشحالم یکی بود که باهاش درد و دل کنم . گفت : من یک چیزایی درمورد گم شدن ماریان می دونم. شوق اومد تو چشمام گفتم : کی؟...کجاست؟....اینجاست؟..می تونیم ببینیمش؟!_ آروم باش مرینت_خب بگو. نسیم خنکی وزدید و موهام رو تکون داد، برام لذت بخش بود . خواست بگه اما همون موقع صدایی از سالن اومد.......
پایان این پارت..... این پارت کوتاه بود ولی زودتر گذاشتمش.