🖤⭐️
با حیرت گفتم«دراکو مالفوی!؟میشه بگی تو اتاق من چیکار میکنی؟!»درحالی که چشماش گرد شده بود،گفت«منم همین سوال رو دارم آلیس!اینجا اتاق منه!»با تعجب گفتم«نخیر!اینجا اتاق منه ببین!»و بعد کاغذی که رویش شماره اتاقمو نوشته بود بهش نشون دادم.گفت«چطور ممکنه؟!اصلا مگه اجازه میدن که خوابگاه پسرها و دخترها یکی باشه؟!» درحالی که هنوز هم حیرت کرده بودم گفتم«نمیدونم…واقعا نمیدونم!»و روی تخت نشستم.دراکو با اینکه با غم بهم خیره شده بود عذر خواهی کرد و رفت بیرون…
مدتی گذشته بود که بلند شدم تا برای شام برم به سالن غذاخوری.وقتی رسیدم نشستم پیش سارا و سرمو گذاشتم رو شونش.سارا هیچ چیزی نگفت! و به همین دلیل بود که خیلی دو.سش داشتم!چون آدم خیلی با درک و فهمی بود!من الان به هیچ عنوان نمیخواستم با کسی حرف بزنم!بعد از صحبت های دامبلدور و گروهبندی دانش اموزان جدید،شروع به خوردن شام کردیم.موقع برگشت داشتم میرفتم که پروفسور مک گونکال صدایم زد!…
همه از سالن بیرون رفته بودن.فقط مونده بودیم من،دامبلدور،مک گونکال و اسنیپ.گفتم«اتفاقی افتاده پروفسور؟»پروفسور مک گونکال گفت«دوشیزه جونز شکا راجب والدینتون مطلع هستید؟»گفتم«نه!خودم چند بار به جغدشون ناممو دادم و گفتم ببره پیششون اما اون هربار برمیگشت به خونمون!»پروفسور اسنیپ گفت«آخرین باری که دیدیشون کی بود؟»گفتم«پارسال نزدیکی جشن یول بال برام یه نامه فرستاده بودن.حضوری هم پارسال آخر تابستون دیدمشون بعدش دیگه ندیدمشون!شما ازشون خبری دارید؟»پرفسور مک گونکال سرشو پایین انداخت و با اندوه گفت«متاسفم دوشیزه جونز!پدر و مادرتون…مُردن!…
🖤🖤🖤🤍🖤🖤🖤
نههههههههههه
یاحیاحبعدی))
قرار دادم در حال بررسیه🖤💫
اکم پریده بک میدم😔🥂