
کیتی:بالاخره به اتاق رسیدم!صدا حرف زدنشون از داخل میامد!همین که خواستم به سیرا پیام بدم یکی از پشت گرفتم خواستم جیغ بزنم ولی دستش رو گزاشت رو ده.نم و گفت ساکت!از صداش فهمیدم همون پسره چاتای هست!منو برد داخل بغیه با دیدن من جا خوردن!آیلین:این اینجا چیکار میکنه؟چاتای:میخواست یواشکی وارد بشه و باز ی کاری بکنه!مرینت:پس حالا من معجزه اش رو میگیرم!سیرا میخواست وارد بشه و جلوشون رو بگیره ولی دیگه دیر شده بود!مرینت کلمه ی تبدیل رو زمزمه کرد:تیکی خال ها پدیدار!نوری که برای تبدیلش روشن شد باعث شد چشمام رو تنگ کنم!
یویوش رو برداشت و کاری که نباید میکرد رو کرد، معجزم رو گرفت!سیرا که حالا مایورا گفته میشد از پنجره پرید داخل و قبل اینکه کسی چیزی بگه یا کاری بکنه این دفعه پر طاووس رو زیر گل.وی آدرین گزاشت!مرینت:چیکار میکنی سیرا دی.وو.نه بازی در نیار!سیرا:اولا که من مایورام دوما تمام عمرم تو و تمام مردم و حتی اون ابرقهرمان های سانفرانسیسی تح.قی.رم کردن دیگه به هیچکی این اجازه رو نمیدم!ا.خ.م غلیظی همراه با بغذش کرد که باعث شد خن.جر رو روی گل.وی آدرین فشار بده و مایع قرمز رنگی ازش جاری بشه!همراه اون اشکای مرینت هم از گونه هاش سر خوردن!
مرینت:نکن سیرا معجزه هارو بهت میدیم فقط نکن!سیرا:این همه اتفاق با ی معجزه گر حل نمیشه!خ.ن.ج.ر رو سمت ش.ا.ه.ر.گ آدرین متمرکز کرد!ماکیا:سیرا منطقی فکر کن کمکت میکنیم همه چی درست میشه!ولی گوش سیرا بدهکار نبود و تو اون لحظه کاری رو کرد که نباید میکرد، کاری که زندگیش رو تقیر داد!آدرین رو ول کرد دوید سمت مرینت و اتفاقی که نباید میفتاد افتاد!《دو روز بعد》از زبان ماکیا:سیرا د.س.ت.گ.ی.ر شد و امروز سر م.ز.ا.ر مرینت کل پاریس قهرمان شجاعش رو، تام و سابین دخترشون رو، و آدرین ❤ رو از دست داد!دو هفته ی اسرار آمیزی که قراره تو دنیای ما ۲۴ ساعت بگزره بالاخره تمام شد و ما برگشتیم به جایی که وِرد رو خوندیم.
از زبان هلیا:(خودم)چشمام رو آروم باز کردم و خودم رو تو اتاق لیلی و آیلین دیدم!اوناهم چشماشون رو باز کردن!چاتای:اصلا انتظار همچین پایانی رو نداشتم!هلیا:منم!بلند شدم و دفتر جادویی ای که همه چی توش نوشته شده بود رو برداشتم به ساعت رو دستم نگاه کردم ساعت ۵ صبح بود و افتام تازه داشت طلوع میکرد.حتی خودم که شروع داستان بودمم انتظار همچین پایانی رو نداشتم!ازشون خداحافاظی کردم و به سمت خونمون رفتم!وارد خونه شدم و دویدم تو اتاقم!دفتر رو کادو کردم و تو تولد خواهرم بهس هدیه دادم.با اینکه خودم همچین پایانی نمیخواستم اما انگار خواهرم از پایان غمگین خوشش میاد!
دوستان گرامی😁 نمیشد داستان رو بیشتر کش بدم مدرسه میرم😐 دیگه زیاد فعالیت نمیکنم فقط بعضی وقتا میام😐
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هعب نخوندم هنوز ولی به نظر از روی معرفی داستانشم میشه گفت خفنه اینکه وارد دنیای میراکلسی بشی باحاله من خودم یه پیج دارم توش یه همچین چیزی مینویسم ولی فکر نمیکردم یکی مثل خودم از مدل رمانا خوشش بیاد🤌🏻🦦 اگه دوست داشتی رمان منم بخون تازه دارم میزارم توی تستچی🚶🏻♀️ راستی بیو میدی😐💔؟ من یوکیم:/
هلیا
ممنونم وقت کردم میخونم
🦦🤝🏻🌸
از اینکه مرینت رو خوشم اومد 😐 ، آفرین 😊👏👏👏
آدرین به خواطر م.رگ مری قول داد تا عبد ❤نشه و همیشه ناراحت اون باشه بعد تو میگی خوشحال شدی؟😐
خو کو.فت اصا این پارت رو پاک میکنم آدرین رو می...کش...م😐
بابا دمت گرم اون کله موزی رو بی زحمت وردار 😂😂😂
چشم😐
😂😂😂😂کرم ریزیم خوبه ؟!😂
بد نیست میتونی بهترم بشی اگه بخوای من و نیایش و مرضیه کمکت میکنیم😁
خوشحالم که استاداک این حرفه کمکم کنن 😂
خوشحام که استادان حرفه این کار بهم کمکم کن
حتما ولی شوما هم باید کمک بکونی😐
حتما😂😂😂
میخوام داستان جدید بنویسم ولی ایده ندارم
یه پیشنهاد : از2واج ز.و.ر.ی مرینت با پسر عموش آدرین و...
بهش فکر میکنم❤❤
بلاخره تموم شد.
بعله😐
چرا داستان اینقدر بد تموم شددددد؟؟؟😭😭😭
چون من دلم میخواست😐
نمیشد ادامه بدم مدرسه داشتم اگرم میخواستم خوب تمومش کنم مس.خره میشد😐
نکته خوبی بود😐
تشکر😐
اگه بازم سوالی داشتی در خدمتم😐