
سلام اسم داستام تغیر میکنه به من در هاگوارتز پس پارت بعد من در هاگوارتز(5) نظر و لایک یادتون نره

یهو یکی از دانش آموزان امد گفت مدیر گفت شما برین اتاق ایشون باهاتون کار داره ما هم رفتیم داشتیم به این فکر میکردیم که چیکار داره وارد اتاقش شدیم گفت بشنین باهاتون کاردارم گفتیم چشم و نشستیم گفت امروز توی کلاس شرکت نکردین؟ ما گفتیم نه ببخشید گفت برای چی پرفسور عصبانی هست گفتیم ببخشید گفت کجا بودین؟ گفتم من توضیح میدم گفتم ما رفته بودیم کتابخانه که یهو سر از هزارتور دروردیم و داشتیم خارج میشدیم موجودات افسانه ای امدن ما هم مجبور شدیم بجنگیم و همشونو شکست دادیم و با خیلی سخت آخر از اونجا در امدیم گفت که اینطور شما معما رو حل کردین با تعجب گفتیم معما!!!گفت بله تابه حال کسی از اونجا نجات پیدا نکرد و گفت میتونین برین ما رفتیم اتاق خودمون که یهو گوشیم زنگ خورد پدرم بود گفتم سلام پدر جان چخبر گفت سلام عزیزم خوبم خواستم بگم فردا گراره بیام مدرسه گفتم چرا چیشده؟ گفت هیچی میام میبینی بعد گفت خداحافظ گفتم بای هرمیون گفت کی بود گفتم پدرم گفت باشه فردا صبح بلند شدم یه هودی عالی با یه شلوار جین د یه کفش پاشنه بلند پوشیدم مو ها مم باز گذاشتم لخت بود یه طرفی کردم رفتم سالن پذیرایی که پدرم بیاد که دیدم.....

دیدم پدرم با دوخواهرام امد رفتم گفتم سلام گفتم بابا دوتا خواهرمم اوردی که خخخخخ که خواهر کوچیکم امد بغلم کرد خواهر بزرگترم یه جوری صورتشو کرده بود انگار با اجبار داره میاد گفت انجا تو درس میخونی؟ از شکلش داشتم از خنده قش میکردم خخخخخخخخخخ بعد پدرم گفت خوشم امد گفتم اینا رو هم بیارم این مدرسه;-) گفتم چه خوب رفتیم اتاق مدیر مدیر ثبت نام کرد و پدرم رفت من موندم با خواهرام خواهر بزرگم با اجبار رفت کلاسش و منم خواهرمو بردم خیلی جالب بود خواهرام و من هم اتاقی شدیم که یه دانش آموز امد گفت مدیر شما سه تا دانش آموز رو صدا کرده منظورش من و خواهرام بود رفتیم اتاق مدیر گفت شما دوتا (خواهرام )وایسین و بعد کلاه سخنگو رو گذاشت روی سرشون کلاه گفت هر دو گریفیندو خواهر کوچیکم گفت واییی چه باحال دهنش باز مونده بود:O اینطوری بعد تبدبل شد به o_O این و رفتیم من خیلی خوشحال بودم رفتیم اتاق خودمون که یهو.....

یه هو هری، هرمیون و رون امدن گفتن اینا کین گفتم خواهرام هرمیون پرید بالا گفت واییی سلام من هرمیونم خواهرامم خودشونو معرفی کردن(خواهر بزرگترم:رومین خواهر کوچکترم:نازیو اسم هاشون )چند روز بعد.......من خواهرام و دوستام کنار هم بودیم دیدیم خواهر کوچکترم داره کشیده میشه به جنگل ممنوعه ما دنبالش رفتیم که غیب شد همه جا رو گشتیم که صدای جیغغ امد رفتیم دیدیم یکی قد بلند با کت و شلوار خواهرمو گرفته گفتم نه اون اون به نفس نفس افتادم گفتن اون کیه گفتم اسلندرمن اون خیلی خطرناکه رفتیم دنبالش دیدیم به دروازه هست دارن میرن داخلش که یهو بسته شد خواهر بزرگترم گفت الان چیکار کنیم برای همین نخواستم بیایم گفتم ما قبل نجات پیداکردیم این دفعه هم میتونیم شروع کردیم به فکر کردن گفت اهان فهمیدم این دروازه دروازه اعتقاد هاست اسلندرمن هم اینطوری به وجود امد ما الان باید به این اتقاد داشته باشیم دروازه اعتقاد ها وجود داره و به وجود بیاد......

گفتن چطوری گفتم باید همه به این اعتقاد داشته باشن که این دروازه وجود داره گفتن چطوری خواهرم گفت من میتونم عکس فتوشاپ درست کنم گفتم مگه بلدی؟ گفت اره من رشته ریاضی میرم گفتم اه آره و من با بقیه بچه ها به وجود اوردن اعتقاد رو در مدرسه افزایش میدیم پس زود بیا بریم خواهرم یه عکس فتوشاپ عالیییی درست کرد ما هم کپی کردیم به همه گفتیم و همه باور کردن بعداز دو روز دروازه باز شد ما همه اماده بودیم رفتیم داخل دیدیم اتاق های مختلفی هست هر یک مال یه اعتقاد بود مثل خون آشام ما رفتیم به بخش اسلندر و دیدیم چند تا از بچه های مدرسه رو گرفتن من رفتم خواهرمو نجات دادم بقیه هم بقیه بچه ها زدیم فرار همه که دیدم یکی از اسلندر ها دنبال منه خواهرمو دادم به اونیکی خواهرم و جهتو عوض کردن اون دنبال من میومد که وارد بخش خون آشام ها شدم اونجا دنیایی خون آشام ها بود داشتم میدویم که خوردم به یه پسره اون خون آشام بود خون آشام های دیگه هم داشتن میومدن پسره جلوی دهنمو گرفت پنهان شد بعد از اینکه اونا رفتن دستشو برداشت گفت تو انسانی یا جادوگر بوی خاصی داری انگار افسانه ای هستی گفتم من نه گفت قدرت داری؟ گفتم راستشو بخوایی آینده رو میبینم گفت....

گفت تو انسانی یا جادوگر گفتم من انسانم که در مدرسه جادوگرا درس میخونم و جادوگر هم حساب میشم گفت اهان گفت تو چطوری امدی گفتم داخل دروازه اعتقاد ها داشتم از دست اسلندر فرار میکردم گفت برای چی گفتم اون خواهرمو برده بود امدم نجاتش بدم الان پیش اونیکی خواهرمه گفت من خودم میبرمت دنیایی خودت و از یه دروازه توی دنیایی خودشون باهم خارج شدیم و منو رسوند گفت داخل همین دره بری میرسی داخل دنیایی خودتون ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم(پسره موهای قرمز با چشم های قرمزی داشت که هی رنگ چشماش عوض میشه و قدرتشم چهار عناصره )رفتم داخل در که یهو خودمو روی زمین پیداکردم وقتی بلند شدم دیدم پیش بچه ها هستم خواهر کوچیکم گفت بیا بریم مدرسه رفتیم توی راه به پسره فکر میکردم منظور از خاص بودن من چی بود؟که رسیدیم مدرسه ما با همه بچه ها رفتیم به مدیر گفتیم و اونم کمک کرد همه برگشتن پیش پدر مادرشون.....

الان ما توی سالن غذاخوری جمع شدیم و مدیر میخواد برنده رو اعلام کنه مدیر گفت برنده گروهی نیست حز جز جز جز گروه گرفیندور همه خوشحال شدیم الان همه رفتن وسايلشون رو جمع کردن که برن آخر تموم شد حالا باید میرفتم مدرسه قبلیم ولی هنوز توی فکر اون پسره هستم ........(ممنون تا پارت بعد بدرود)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود آجی جون😙
ممنون ♥♥♥♥♥♥♥♥