بالاخرهههه
یکشنبست و تعطیله.(آخر هفته خا۰رجیا میشه یکشنبه🤝)بچه ها از اول هفته قبل برنامه ریخته بودن آخر هفته رو بترک۰ونن!ولی الان کیا بی جون رو زمین ولو سرشون توی گوشیه؟سه حدس،همشون هم میشه بیت لندی ها🤝البته میبل رو کمر کارول نشسته و سرش تو گوشیه کارولم کاریش نداره!. +بووووم.(شایدم تق)آیشا در رو با لگد باز کرد اومد تو و دخترا فقط آرون سرشون و آوردن بالا یه نگاهی کردن. آیشا دستشو میزد رو برگه توی دستش:یعنی چی؟؟؟این همه پول برای سقف و در و دیوا؟؟ما مشتری های داعمتون هستیما!. فلور صداشو صاف کرد:نه این این بنایی دیگست،قبلیه از بس ازشون کار خواستیم به کارای دیگشون نمیرسیدن دیگه نیومدن. میبل:نمیفهمم پولشونو میگرفتن دیگه😑. مورگانا:از بس معمولا روزای تعطیل زنگ میزدیم هر روزمون مثل امروز آروم نیست🤝. آرها:هیخ یاد روزای آروممون به خیر،البته همش قبل آشناییمون بود🤝
کارول:درشت!... میبل رو از رو گمرش پرت کرد پایین. الینا:کش۰تی بچروووو. کارول:مهم نیس،میگفتم،کاملا درشته!!،روزمون پر از بیکاریه،نریم یه دور توی شهر بزنیم؟؟. سوگند:بچه تو بعد نصفه شب خدندن کتابای آر ال استاین نمیخوای یکم بتم۰.رگی؟😐. کارول:اولا خودت دادیشون دستم دوما توی ۲ ساعت تمومشون کردم🤝🤝. سوگند:خدایی؟😐هر ۵ تاشونو؟؟😐. کارول با افتخار:بلی!!. کارول:به هر حال،بریم؟. الینا:خب... بعدش. کارول:خوابم میاد._.. کاترین:خودت اصرار میکردی بیایم😐😐. کارول:خب حرف چند ثانیه ای بود. میبل:و بز خلاف ما بقیه میدونستن زیاد از این حرفا میزنی😐💢. تبی با مشت زد تو بازوی کارول:بیجول>:|. کارول:آخخ،ناناحت شدم. کلر:نشو🤝. کارول::"/. کاترین:تو که میدونستی چرا اومدی؟._.. آوا:برای هله هوله خریدن🗿🤝. روز قشنگی بود،هیولاها و آدما کنار هم زندگی میکردن،بچه کوچولوهای انسان و هیولا باهم بازی میکردن و از کنار بچه ها دویدن رفتن. یه دختر انسان نوجوون با یه هیولا سلفی میگرفت،کلا دوتاگونه خوش بودن دیه. و این وسط یه چوب پرت شد سمت کارول!البته کارول جاخالی داد و خورد به تبی. تبی:آخخخ!. آوا:عه..زنده ای؟•_•. تبی:عین کارتونا ستاره دور سرم میچرخه... ولر دور و بر رو نگاه کرد که ببینه کی چوب رو انداخت که فریسک رو دید که با قیافه نگران داره میاد سمتشون. فریسک:دخترا!خیلی ببخشید چوبم از دستم در رفت.. کارول:بال در آورد پرواز کرد؟🤝. فریسک:نه خب•-•میخواستم بزنمش به آزریل ولی اونم جاخالی داد=-=. آزریل در حالی که شاخشو ماساژ میداد اومد:آخرش نگفت چرا:-:. کاترین:کا*فررر ببعی به این مظلومی. فریسک:با صندل جوراب میپوشه!!. دخترا:هییییین!. آوا:شی*طان!!. کارول:خب شما چیکار میکردید؟. فریسک:از خدنه ی سنس اینا برمیگشتیم. کارول و کلر یه نگاه منح۰ر.ف به هم کردن.(:-:) کاترین:زه۰ر😐💢. کارول و کلر:چیکارمون داریییی. فریسکم نفهمید کلا🤝. فریسک:ام..اگه کار خاصی ندارید•-•.. میبل:ما کی کار خاصی داشتیم؟:"/🤝. فریسک:پس چه طوره بیاید خو۰نه ی ما؟یعنی از طرف بابا آزگور🤝.(آزگور و توریل هنوز قهرن:-:و توی خونه های جدان)بابا آزگورم دلش براتون تنگ شده. حرکت کردن.
(یا خدا اسلاید قبل کجا بودم؟ ._.)بچه ها داشتن میرفتن سمت خونه ی آزگور.میبل:*آروم*خواعر. کارول همبنطور که راه میرفت سرشو به سمتش کج کرد که بشنوه چی میگه چون معلومه میخواد در گوشی حرف بزنه. کارول:هوم؟. میبل:یعنی دیگه آزگور و توریل دیگه... کارول:آره فک کنم. میبل:پس توریلو با سنس ش۰یپ کنم؟:>. کارول با مشت زد تو بازوی میبل:بیجول چته؟. کارول:عش۰خ آینده سنس جلومون داره راه میره ها. فریسک برگشت نگاه کرد ببینه چی میگن. کارول:ام داشتیم میگفتیم آزگور و توریل ش۰یپ خوبین*سعی برای نخندیدن*. فریسک:اوهوم•-•. میبل با آرنج زد تو شکم کارول. کارول:اوخ_ ولی بزرگی کرد تلافی نکرد🤝🤝.(شادی:نه باباااااا بزرگواررررررر)+++++++++آزگور:ببینم جدی میگی؟. آنداین:کاملا،این اتفاقات اصلا عادی نیستن. بچه ها از شدت فضولی قایم شدن. آنداین:ممکنه باعث شه انسانا اعتمادشون رو نسبت به هیولاها از دست بدن،و این سنس بیج۰لفم حتما نقش بزرگی توی این موضوع داره!>:/. آزگور دستاشو به معنی آروم باش آورد بالا:هی،سنس بچه های خوبیه،فقط...زیادی بیخیاله و یکم کارای عجیب غریب زیاد میکنه. آنداین:ببینم چیزی درمورد مقامی که جدیدا توی ت۰وییتر کسب کرده نشنیدید؟>:""/. آزگور:جوونا از این نظرسنجیا زیاد میزارن دیه•-•...ولی موندم چه طور یه اسکلت..ولی چه ربطی داره؟😐(اگه خواستید بدونید چی شده بیاید پیوی و توی واقعیت هم توی ت۰ویی۰تر این مقام رو کسب کرده🤝) آنداین:ام!!هیچی؟.. آزگور:•-•. آنداین گذاشت شونه هاش بیوفتن:میدونم،دارم عصبی برخورد میکنم و یکم.. آوا:چ۰رت؟. آنداین:آره چ۰رت میگم...هی کی بود؟؟😐. آزگور:شاید ندای درونت بود•-•. آنداین:میگفتم،این هیولاهای دردسر ساز غیب شونده عجیبن..اینقدرم زیاد شدن مثل اینکه..یه گروه باشن. صاف وایساد:و هر گروهی یه سردسته داره و...دو دستی به سنس بخبخت که با تاجی که به خاطر برنده شدن تو اون مسابقه بکلش بود خواب بود اشاره کرد:این ****خیلی رومخمه!!.
آزگور:یعنی میخوای دستگیرش کنی؟. آنداین:نه خب اون هنوز دوستمه😐. نیزشو آورد بالا:ولی یکم ک۰تک کاری بین دوتا از قوی ترین کاراکترای بازی... فریسک یهویی از پشت دیوار اومد بیرون!.فریسک:هی ول کن بچه مردمو!. بهشون نگاه کردن. آزگور:داشتید نگاه میکردید؟. کارول با صدای آروم گفت:ببخشید.آزگور نفسشو داد بیرون و لبخند زد:عیب نداره^-^واستون چایی میارم^-^.+++++++مورگانا:پس..توی این شهر یه خبریه ها؟. کارول:اوهوم،و میدونید ممکنه به ما ربطش بدن؟. بقیه سوالی نگاه کردن. کارول:ام چیزه•-•. سانست:چرا؟ما که بچه های مظلوم و بی دردسری هستیم🗿. بقیه:کاملا کاملا🗿🤝. کارول:میگفتم ._.،آنداین شوخی میکرد تقریبا..ولی ما به خاطر قضیه کارولین معروف شدیم،و البته سابقه ی درخشانی بعد از آشناییمون با هم پیدا کردیم. بچه ها به هم نگاه میکردن و با خودشون فکر میکردن. کارول:ولی چون پا۰رتی با۰زی داریم مهم نیس!. همه:آرههههه!. و پریدن روی مبل. کارول لبخند زده بود ولی دوباره قیافش خنثی شد و رفت توزفکر..سوگندم کاملا با ملاحظه نیشکونش گرفت. کارول:😐؟؟؟؟. سوگند:ابز تفکراتت رو با موفقیت بپ۰کوندم؟😐. کارول:حتی ج۰رش دادی😐 سوگند:و؟😐. کارول:خب...فقط به خاطر اون اتفاقا..فک کنم عذاب وجدان دارم... سوگند:ول کن دیه باو😐. کارول:باش._.. آیشا نگاهشو از این خن۰گولا گرفت و صفحه گوشیشو باز کرد و ذوقش دراومد:عه بچه ها اینو،نظرتون درمورد پارک وحشت چیست؟؟.
کارول و میبل همو بغل و با حالت مثلا وحشت زده گفتن:هیییییییییییین!!!. مورگانا:یا خدا چتونه؟؟!😐. کارول:شما آر ال استاینو نمیخونید؟؟!. آوا:نمیخوندیمم کم ازش واسمون نگفتید. میبل:توی مجموعه ترس و لرز صحبت های زیادی از پارک وحست بود... کارول:حمله ی قویترین دشمنای قدیمی بچه ها!... باران:عزیزان اینا فقط اسماشون یکیه چون تابلو ترین اسم برای یه پارک ترسناکه😐🤝. حدیث:و یه نکته ی ریز که دشمنای اون بخبختا هیولا بودن و ما الان مثلا با هیولاها توی صلحیم ها😐. کاردل و میبل یه نگاه به هم کردن:منطقیه. و همو ول کردن. آیشا:پس بلیم؟؟. بقیه:بلییییم. از زبون کارول. پارک فضای باحالی داشت،بیشتر چیز میزا بنفش و سبز بودن،حتی تیرکای تابلوشون که کلی آدامش روش چسبیده هم مثل بستنی پیچ پیچیه سبز و بنفش بود🤝. یکی از کارکنای پارک که به خودشون میگن وحشت و اسم هارور بخبختو دزدیدن پرید جلومون😐🤝. +سلام خانم کوچولوها!بدون بزرکتر اومدید؟؟کار اشتباهی کردید!!چون کسی نیست که وقتی بترسید برید بغلش!!هاهاهاها!!!. قهقه رومخی داره😐💔💔
آرها:باشه خیلی باحالی حالا برو اونور بزار رد شیم. +نه خدایی بچه های زیر ۱۳ سال بدون بزرگتر بالای ۲۰ سال نمیتونن بیان. سوگتد:ولی من مثلا بزرگم!!. +بهت نمیاد پس حساب نیستی😐🤝. سوگند آروم:باید از خشونت استفاده کنیم؟... من:نه فعلا پلیز😐💔. وحشت بخبخت با نگاه سنگین بد گایز روبرو شد.(راستی آخر تست یه چیزی درمورد سنسا و داستان میخوام بپرسم🤝) +عه اینا با شمان؟•-•خب من دیگه مزاحم نمیشم پس•-•... و در رفت•-•. سوگند:نایتییی و پرید بکل نایتمر ولی یکم بعد جدا شد:اهم•-•اینجا چیکار دارید؟. نایتمر:هیچی ماموریت داشتیم،پیشنهاد میکنم پست اتاق آینده هارو نگاه نکنید یه سری چیز میز ریخته رو زمین•-•.
کیلر:خوش شانشید که ما ایتجا بودیم و با پا درمیونی ما میتونید برید تو🤝🤝🤝. به سمت آرها خم شد و چشماشو ریز کرد:"بچه". آرها:چرا من نباید تورو بک۰شم؟. من:هیم اینقدر مس۰خره بازیاتون رو دیدیم یادم رفته بود بزرگسالید ._.. داست:از لحاظ عقلی که بعضیا... و به کروس و ارور که سر اوجول جن۰گ داشتن نگاه میکرد. کلر:هیخ منم دریمکمو موخوامT-T. دریم داشت میدویید سمتشون:نایتمر!!. نایتمر:ش۰ت اومد ._.،خب ما رفتیم. سریع رفتن تو پورتال. دریم:عرررر💢. ولی آروم میشه و لپاش یکم باد میکنه و قلمز میشن:سلام•-•. سواپ:هوف._. . و اینک و دریم رو کشوند تو پورتال. تبی:سداپ بخبخت فک میکردم دریم باید از اون دوتای دیگه پرستاری کنه ولی😐... آیشا:بیخیال،اول کجا بریم؟. /راوی/آرها:ترن هوایی!نه اتاق آینه!!واییی خیلی هیجان زدم. کلر:از چیزای کمتر ترسناک شروع کنیم...مثلا بادکنک بخریم؟.بقیه:هیم...میبل:کیا با اتاق آینه موافقن؟؟. بعضیا دستشونو آوردن بالا. واترین:ولی شنیدید شوعر آینده سوگند چی گفت که،تازه خیلی ترسناکه پس همون بادکنک🤝🤝🤝.
سوگند:بیخیال باو. کاترین:آینه ها ترسناکن!!. کارول:موافقم🤝. میبل:توهم؟:"/. کارول:آره!. کاترین نفس آسوده کشید که یکی باهاش موافقه. کارول چشماش برق زد:پس بریم قطار وحشت!!>:]. کاترین:؟؟😐همزاااد. کارول:چیه؟؟😐. الینا:کم مخالفت کنید اگه همه با هم باشیم پول بلیط کمتر میگیرن!آوا:خساست؟😐. الینا:معلومه که نه!. ویپر:پس بریم دیگه.
از زبون کارول. صدای جیغ کسایی که هنوز توی قطار بودن رو میشد شنید😐💔توی صفی که وایساده بودیم تقریبا خلوت بود و توی این سری همع میتونستیم سوار شیم. آرنی:میگم سرعت قطار زیاده آره؟:"/. آرها:جیغ ها جواب گوت نیستن؟🤝. آرنی:😐... آوا:هیولاها هم دارن سدار میشن؟. ویپر:با اینکه فکر میکردم واسشون ت۰وهین آمیز باشه ولی آره🤝. کاترین:کلرک تو نمیترسی؟؟:----:. من:نه من شجاعم=^=. یهو حالت چهرم عوض شد و چند ثانیه مکث کردم و غیر ارادی به پشت سرم نگاه کردم،دور تر از من چندتا آدم و هیولا وایساده بودن ولی اگه توی صف مان چرا اینقدر دور وایسادن؟. میبل یهو گفت:اوخیییی گوگولیااااا. به جایی که نکاه میکرد نگا کردم. عررررر چشمام یهوی برق زددد:آخیییی لبخندشونوووو. موجودات ودچولو هشت ما شکل صورتی بودن که جنسشون انگار مثل اسلایم بود و یه لبخند ناز میزدن*-*. خودمو جمع کردم و روی میبل رو دادم جلو:اهم به مردم نگو کیوت
میبل:بیخیال خودتم میبینی کیوتن. ویپر:شماها بیاید دیگهههه نوبت ماست. سوار شدیم،هشت پاهای کیوت تقریبا ۱۵ تا بودن و هر دوتاشون پیش دوتا نفر دیگه توی واگون ها مینشستن،اینور و اونور من و کلر هم نشستن. میله ی روبروم رو محکم گرفتم. کلر:موندم وقتی حرکت کنیم این کوچولوها پرت نمی... قطار حرکت کرد،توی حرکت اول سرعتش زیاد نیست. یه آهنگ با ریتم دارک ودآروم پخش شد،همه جا هم تاریکه و چیز زیادی نمیشه دید به جز برچسبای سبز نورانی روی قطار و کنارای ریل. یهو سرعت زیاد شد!:ووییی. میله هارو محکم تر گرفتم. از پشت سرم صدای خنده میومد و اگه خدا بخواد ج۰ن نیست .__.. نگاه کردم ببینم هشت پا کوچولو ها پرت نشده باشن...نشدن،انکار به صندلی چسبیده باشن،ولی..
دیگه خیلی کیوت نیستن!یه جورایی ترسناک شدن،رنگشون سبز براق شده و چشماشون...سیاه و عجیبه... نفسم تو سینه حبس شد:.... . یا قداااا چی شددددد. یهو یه نور خورد به چشمم و سریع دوباره نگاهمو دادم به هشت ما توچولوها،دوباره عادی شدن...حتی میخندن!،من توهم زدم؟؟. من:کلر توهم دیدی؟؟. کلر:چیو؟. من:هیچی._. ... +هی!!!
سرعت بیشتر شد و صدای جیغا اومد بالا!!!. من:اعععععع. سرعت بیشتر شد!!..بیشتر!!!!....بیشتر!!!محکم تر میله هارو گرفتم!. من:نهههه ابنطدری مردم ضایستتتتتت. تبی:******!. من:فوش بدی بود😐. یهو دسته صندلی رو ول کردم و توی هوا معلق شدم...داریم میریم توی تاریکی...چرا به این زودی ملدیییممممم
خب برا فعلا داستان تموم😐🤝و چیزی که میخواستم بگم،به نظرتدن نقش سنسا(بدگایز و استار سنس) رو پررنگ کنم و یکم بیشتر ش۰یپی باشه داستان؟یا در حد پارازیت؟آخه چون ما بچه ایم هنوز شی۰پ کردنمون با اینا و._.... خودتون فهمیدید._.و هق ببینید داست چه کیوته با لبخند☝️.فعلا باییییی
گفتم بای اومدی اینجا چیکار؟😐
ما بدگایز موخوااییییییییییییییمممممم
نه،تو دلت کیلر موخواد فقط:>>>
-_- اصلا این وضع از کجا شروع شد؟
یادم نمیاد والا._. فک کنم یکی از بیکاری گفت کیلر مونده تا با آرهاش۰یپش کنیم به همم میان.__.
🤦🏻
ولی شوعر به این خوبی داریم میدیم بت.___.🤝🤝با هم میلید آدم میتوشید🤝... شایدم برونگرات کلد._.🤝🤝
اول همه تورو می.ک.ش.ی.مಠ︵ಠ
گلبم را نکشون🤝._.
من دارم برای اینکه تو طعم عشخ را حس کنی تلاش میکنم🤝🤝
من نمیخوام حس کنم😐
مگه دل بخوایه؟؟>:///💢...یعنی آرها جان مطمئن باش میخوای🤝🤝
شینهههههه
اصن فقط یکم باهاش وقت بگذرون ببین چقدر به هم میاید...وگرنه دوتاتونو میندازیم تو کمد.________.
ماجرا از این شروع شد شما باهم فایت کردین منم نشستم شیپتون کردم
عهههه درشته یادم اومد.__.
راست میگه🤦🏻
آزگور:جوونا از این نظرسنجیا زیاد میزارن دیه•-•...ولی موندم چه طور یه اسکلت..ولی چه ربطی داره؟😐
من بهت توضیح داده بودم چطوری 😐
بهله بهله._.ولی برا آزگور نباید توضیح داد._.
میدانی چی از نان شب واجب تر است؟
پارت بعدی•-•
ایشالا ایشالا🤝🤝
صحیح._.
صحیح._.
حالا نتمون قطعه خیلی ضعیفه ایشالا یه روزی._.🤝
پارک فضای باحالی داشت،بیشتر چیز میزا بنفش و سبز بودن،حتی تیرکای تابلوشون که کلی آدامش روش چسبیده هم مثل بستنی پیچ پیچیه سبز و بنفش بود
میدونی حالا که فک میکنم یاد جوکر افتادم👨🦯
کلا بنفش و سبز ست تلسناک حساب میشن🤝
وای درسته تازه به فکر قودمم رسید😐😂
ولی*
اوهوم🤝
حوصلم چوخیده یکم دیگه هم باید بخوابم
میای خوشحال یکم ز.ر بزنیم؟؟؟
بچه". آرها:چرا من نباید تورو بک۰شم؟.
زیرا باید باهاش مزدوج بشی😐🤝
آره وگرنه سینگل میمونی😐🤝
برای سوالت خودت نظرمو میدونی._.
و اینکه تو باعث لبخند داست شدی._.
بهله میدونم فک کنم ._.
هیخ ایشالا:"] یعنی چیزه حتما بهش گاز خنده دادم! ._.
گاز خنده باعث قهقهه میشه._.
لبخند چیزیه که از شدت خوشحالی روی صورت پدیدار میشه:-: قبول کن:-:
هیخ*_*
زیبااااااا
تشکررر
ما شیپ میخوایم یالا
نایس ۰-۰
لازم شد این کتاب آر ال استاین زو یجوری گیر بیارم بخونم😂
و آرهههههه نقش این بدبختارو پرنگ کووووللللللل