Hi guys 😌😺
وقتی رسیدیم هاگوارتز دامبلدور سخنرانی رو شروع کرد و پرفسور های جدید رو بهمون معرفی کرد . ما سر میز نشسته بودیم که یهو رعد و برق عجیبی توی سرسرا شکل گرفت . وقتی همه تعجب کرده بودن یهو یه مرد ترسناک از پشت صندلی دامبلدور اومد بیرون و یه ورد خوند بعدش صاعقه تموم شد . من تا حالا اون مرد رو ندیده بودم . دامبلدور اون رو معرفی کرد ، اسمش مودی بود ولی بچه ها چشم بابا غوری صداش میکردن .
به نظرم مرد عجیبی بود . بعد حرف دامبلدور دیدیم که کلی آدم دیگه وارد هاگوارتز شدن از دوتا مدرسه ی مختلف مثل هاگوارتز . مدرسه ی اول که همشون دختر بودند رباتنز نام داشت و اسم مدرسه ای که یک مشت پسر توش ریخته بودن دارمسترانگ بود .
و دامبلدور راجعب مسابقات سه قهرمان توضیح داد منم مشتاق بودم تا شرکت کنم ولی رییس اداره ی کل گفت بالای هفده سال نمیتونه شرکت کنه به دلیل خطراتی که مسابقه داره .
ما خیلی ضد حال خوردیم و بعد سخنرانی های دامبلدور رفتیم خوابگاه هامون . شب دیدم یکی پشت پنجره یه قیافه عجیب گرفته ، یکم ترسیدم ولی وقتی بیشتر دقت کردم دیدم ، بله اینکار از دست کی بر میاد ، دراکو .
پنجره رو باز کردم و گفتم + تو اینجا چیکار میکنی میوفتی پایین متلاشی میشی ارتفاع اینجا تا زمین پنجاه متره میمون _ دلتنگت بودم + برو بابا واقعا برای چی اومدی _ واقعا دلم برات تنگ شد .
نظرات بازدیدکنندگان (0)