
ناظر جونم قبولش کن

چمدونم رو جمع کردم لباسم رو پوشیدم (لباسه دایون☝🏻) عکس ها و فلشه ویدیو رو گذاشتم توی یه جعبه و یه کاغذ که روش چیز هایی نوشته بودم رو گذاشتم روش از خونه اومدم بیرون و نگاهی به خونه کردم و سواره ماشین شدم و رفتم سمته فرودگاه (از زبانه جونگ کوک) حالم زیاد خوب نبود کت و کلاه پوشیدم و رفتم بیرون توی خیابون ها میچرخیدم چندین ساعت بود که بی هدف توی خیابون میچرخیدم ساعت چهار بعده ظهر بود از سره کوچه ای میگذشتم که دیدم یه پسر با یه دختر دعواشون شد « _جونگ کوک تو اینجا چیکار میکنی ~تو اینجا چیکار میکنی _اومده بودم خرید ~اومده بودی خرید یا خودتو بندازی وسط یه دعوایی که به تو هیچ ربطی نداره» سرم کمی درد گرفتم اهه اینا چیه رفتم سمته پسره و گفتم ~اتفاقی افتاده. (علامت پسره @) @به تو چه ربطی داره برو «جونگ کوک برو» عصبانی شدم گفتم ~با این دختر چیکار داری @گم.شو توی کاره بزرگ تر خا دخالت نکن بعد حولم داد منم عصبانی بودم و دعوامون شد و گلاویزه هم شدیم روی زمین همدیگه رو میزدیم که چرخیدیم و من روی زمین بود و مردی رو بود مشتش رو بالا برد و زد توی صورتم «اما دله من برات تنگ نشده بود» «جونگ کوک نیومدم تا گند بزنم به حالت» باز یه مشته دیگه بهم زد «من قانون رو خیلی وقته دور زدم» «بهم اعتماد کن» «کاشکی اون تصمیم رو نمیگرفتم کاشکی هیچ وقت بر نمیگشتم» «~حاضری شریکه زندگیم شی _حس نمیکنی به این دلیل برگشتم» دوباره یه موشت بهم زد اما این از بقیه محکم تر بود تمامه خاطرات مثله یه فیلمه سریع از جلوی ذهنم رد شد «جونگ کوک» «دوس.ت دارم» «من همیشه کنارت میمونم» «هیچ وقت نمیزارم اشک هات جاری شه تا نیاز به پاک کردن باشه» «دوشیزه مین دایون حاضرید با اقای جئون جونگ کوک ازد.واج کنید _بله» «دایون اینو کجا میخوای بزاری _دست نزن خودم اونو مرتب میکنم» «خوب بالخره تموم شد» «قراره برم سفره کاری» «هواپیما داره سقوط میکنه» پسره ولم کرد و رفت نمیدونستم به خاطره مشت هایی که زد خوشحال باشم یا ناراحت بلند شدم وای واقعا حافظمو به دست اوردم همچی یادم میاد یعنی.... یعنی الان سریع رفتم سمته خوابگاه وقتی رسیدم درو با شتاب باز کردم جین: یااااا چرا اینجوری درو باز میکنی. _جین... نفس نفس میزدم نمیتونستم حرف بزنم جین: خوبی!! ~جین... یادم اومد. جین: چیرو. ~حافظم برگشت همچی یادم میاد
سواره ون شدیم و با اعضا تا بریم پیشه دایون (از زبانه دایون) سواره هواپیما شدم قبل از اینکه سوار بشم به جیمین پیام دادم و بعد گوشی رو روی حالته هواپیما گذاشتم (از زبانه جونگ کوک) ~سریع تر برو تهیونگ ٪دایون به من پیاک داده کلید زیره گلدونه ~یعنی چی!؟ ٪نمیدونم رسیدیم دم در هرچی در زدم باز نکرد ٪خوب زیره گلدون رو نگاه کن نگاه کردم و کلید رو دیدم برداشتم درو باز کردم وارده خونه شدیم. ~دایـــــــون هر کدوم از اعضا یه جارو گشتن جین: تو اشپز خونه نیست شوگا: تو اتاق هم نیست جیمین: توی پذیرایی هم نبود دستمو لایه موها بردم که نگاهم به کاغذ و جعبه جلب شد رفتم سمتش کاغذ رو برداشتم «انچه در کاغذ نوشته: سلام احتمالا وقتی این کاغذ رو میبینین که دیگه کره نیستم ببخشید که بدونه خدافظی رفتم نمیتونستم بودن تو اون خونه بدونه جونگ کوک رو تحمل کنم مین دایون » قطره اشکی از چشمام اومد کاغذ رو کنار گذاشتم و دره جعبه رو باز کردم تمامه عکس ها و فلشی که خودم ویدیو های تفریح و سفر هامون رو ریختم توش بود عکس هارو یکی پس از دیگری نگاه میکردم و خاطرات رو به یاد میاوردم که عصبانی شدم و جعبه رو برت کردم و نشستم روی زمین ~چرااااا.... چراااا باید اینطور میشد جین: زنگش بزنین جیمین: زدم گفت در دسترس نیست احتمالا توی هواپیماست نامجون: اگه بره دیگه نمیتونیم پیداش کنیم ~نه.....نه مگه میشه باید یه کاری کنیم شوگا: یکیتون همین جوری زنگش بزنه تا جواب بده جیمین: باشه جیمین همین جوری زنگش میزد و هر بار در دسترس نبود چند ساعتی گذشت
هرچی زنگ میزدیم جوابی نمیگرفتیم جیمین: جواب نمیده جین: نمیدونی کجا میره ~نه جیمین: جواب داد جواب داد همه پاشدیم رفتیم سمتش ~بده من ٪صبر کن. الو.... الو دایون جیمین گوشی رو اورد پایین ~چی شد!؟ ٪قطع کرد دستمو توی مهام کردم و چند قدمی راه رفتم شوگا: پیامش بده بگو کاره مهمی دارم ~باشه (از زبانه دایون) رسیدیم پاریس کنیا گفت میاد فرودگاه از هواپیما پیاده شدم گوشیک رو از حالته هواپیما در اوردم ۱۲۰ بار جیمین زنگ زده بود فهمیدم رفتن خونه چند دقه نشد که دوباره زنگ زد و منم قطعش کردم که بعده چند جونگ کوک پیامم داد: جواب بده کاره مهمی دارم و بعد زنگ زد تردید داشتم اما دوست داشتم برای اخرین بار صداشو بشنوم پس جواب دادم _الو ~الو.... الو دایون... دایون کجایی!؟ _چیکاری داشتی!؟ ~دایون... دایون... من.. من حافظم برگشت چشمام گرد شد و یه قطره اشک از چشمام راهی شد گوشی رو کمی. ایین اوردم ~الو... دایونم....شنیدی حافظم برگشت همه چیز یادمه _جونگ کوک ~جانم.. کجایی تو _من پاریسم ~چرا پاریس همینو که گفت کنیا اومد +دایون بغلم کردم +خوبی چیزی شد!؟ _کنیا +چیه _جونگ کوک حافظش برگشت +واقعا _ا.. ا.. اره من باید برگردم
رفتیم تا بلیطه برگش واسم بگیرن بعده کلی تلاش تونستیم بلیطه برگشت بگیریم. _کنیا +بله. _ببخشید +همین که دیدمت کافیه تو با جونگ کوک خیلی خوشحال تری امید وارم با هم خوشبخت بشین سواره هواپیما شدم (از زبانه جونگ کوک) ٪چی شد. ~بهش گفتم اما بعد قطع شد ٪خوبه پس. ~اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی ٪چیزی نشده نگران نباش اون میاد مطمئنم
اظافه♡♡♡♡♡
ممنون که تا اینجا اومد ♡
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستان منم ببین
حتماااا
عالی
ااااا خیلس خوب بود داستانتتتت پارتتت ببععععددددد جیییغغغغ
اوکیه وقت کردم سر میزنم
مثل همیشه عالی
پارتتت بعدد کی میزاریییییی
نشستم به در نگاه میکنم دریچه اه میکشد شما اینو بخونید تا پارته بعد 😂
😀💔