
The mirror pt 21 ساعت 8 و 40 دقیقه صبح بود. من روز کاناپه وسط خونه نشیته بودم و به یه جا هیره بودم، از دیشب تا حالا نخوابیده بودم و همش فکر میکردم. حرفی که جیمین زد خیلی منو ترسوند، یجورایی.. منو تهدید کرده بود... یهو زنگ در خورد... رفتم دیدم تهیونگه... نمیدونستم چیکار کنم، درو باز کنم یا نه؟ دستمو بردم سمت دستیگره در ولی حرف جیمین هی توی سرم میچرخید. دستمو آوردم عقب، دوباره در زد... سرمو انداختم پایین و رفتم عقب تر، درو براش باز نکردم و اونم رفت. رو مبل نشستم و سرمو با دستام گرفتم. فعلا باید ازش دوری کنم... فعلا... یا.. همیشه...؟ رفتم تو آشپز خونه و قرصامو خوردم، دوباره زنگ در زده شده ، فکر کردم تهیونگه ولی دیدم کایه. درو براش باز کردم. یونا : چی شده..؟ کای : هیچی اومدم... یونا : ببین اگه اتفاقی افتاده به من بگو..! کای : منظورت چیه؟ چه اتفاقی؟ اومدم بهت سر بزنم. نفس عمیقی کشیدم و اومد تو و نشست رو مبل. کای : حالت خوبه؟ چیزی شده..؟ یونا : نه هیچی نشده.. کای : ولی یه چیزی شده، بهم بگو. همه چیزو براش تعریف کردم. دستشو کرد تو موهای صاف و مشکیش. کای : چجوری جرعت کرده تهدیدت کنه؟( با داد ) یونا : خودمم نفهمیدم چی شد که اینجوری شد.. کای : باید به تهیونگ بگی. یونا : دارم بهت میگم گفته مکشتش چیو بهش بگیم ؟( با بغض و داد ) کای : گریه نکن. اومد جلوتر و بغلم کرد. کای : هر کاری که فکر میکنب درسته رو انجام بده. یونا : الان فکر میکنم فقط باید ازش دوری کنم، نمیدونم موقت یا برای همیشه... کتشو برداشت و رفت سمت در. کای : منکه بنظرم کار اشتباه ایه . و رفت بیرون. سرگیجه خیلی بدی داشتم، بلند شدم برم تو آشپز خونه ولی تعادلم و از دست دادم و دستمو گرفتم به دیوار... (پرش زمانی، 40 دقیقه بعد) تقریبا بهتر شده بودم ولی نه کاملا، هوا خیلی سرد بود، ولی نه برف میومد نه بارون، فقط باد بود،انگار آسمونم مثل من دلش گرفته ولی نمیتونه اشکاش و آزاد کنه... پا شدم یه پلیور بافتنی یقه اسکی سفید پوشیدم و کت بلند و قهوه ایمم روش پوشیدم، تو خونه هیچی نداشتم میخواستم برم یه زره خرت و پرت بگیرم. رفتم و سوار ماشین شدم. گوشیمو روشن کردم و دیدم تهیونگ ده دفعه بهم زنگ زده، گوشیمو خاموش کردم و حرکت کردم.

خیلی اون محله رو نمیشناختم، تو راه یه بازارچه کوچیک دیدم وایسادم. رفتم و چیزایی که لازم داشتم و خریدم. داروخانه آخرین جایی بود که توش کار داشتم، برای سر گیجم یه قرص گرفتم و اومدم بیرون ، سرمو که آوردم بالا دیدم تهیونگ تو پیاده روی روبه روم سردر گم وایساده، یهو نگاهش بهم افتاد . متعجب اما خیلی سریع به سمت ماشینم حرکت کردم... رسیدم به یه خیابون بزرگ، چراغ سبز بود و ماشینا با سرعت خیلی زیاد داشتن رد میشدن، ولی چاره ی دیگه ای نداشتم، رفتم تو خیابون تقریبا وسطتش بودم که.. که یهو.. سرم گیج رفت و خوردم زمین. تهیونگ از تعجب سر جاش وایساد ... تهیونگ: یونااا( با داد ) سرمو آوردم بالا، ماشینا بوغ میزدن ولی من نمیتونستم از جام بلند شم، تهیونگ داشت سعی میکرد بیاد پیشم ولی ماشین سرعتش و گرفته بودن. به سختی از جام بلند شدم خودم رسوندم دم ماشینم. نشستم و حرکت کردم. از تو آینه دیدم تهیونگ داره به ماشینم نگاه میکنه و کلافه دستشو برده تو موهاش. یهو زدم زیر گریه و دستمو گزاشتم رو دهنم، همش حس میکردم آدمای جیمن دارن نگام میکنن، نمیخواستم منو با تهیونگ ببینم که بلایی سرش بیارن. به سختی خودمو رسوندم دم خونه و سرمو گزاشتم رو فرمون. بعد از یه ربع گوشیمو روشن کردم و دیدم ساعت 9 شبه . اصلا حالم خوب نبود. ماشینو روشن کردم و حرکت کردم. (پرش زمانی، یه ربع بعد ) دستمو کردم تو جیب کتم و وایساده بودم به آب نگاه میکردم، اینکا تنها جایی بود که بهم آرامش میداد، ولی هنوزم دلم آروم نگرفته بود. دلم براش تنگ شده بود، اینکه نمیدونه چرا ازش فرار میکنم بیشتر آزارم میداد. هوا خیلی سرد بود، باد سردی میومد و صورتم یخ زده بود. به آب خیره بودم که با صدایی از تعجب سرجام میخکوب شدم. تهیونگ : یونا... برگشتم و دیدم خودشه... یه قدم رفتم عقب. تهیونگ قیافه خیلی عصبی ای داشت. یونا : ن.. نیا.. جلو. تهیونگ : یعنی چی نیا جلو؟ یه قدم اومد جلو تر. یونا : گفتم عقب بمون ( با داد خیلی بلند ) تهیونگ دستشو کرد تو موهاش و با داد و عصبانیت گفت : من همه چی رو میدونم، کای همه چی رو برام تعریف کرد، نمیخواد نگران هیچی باشی. یونا : نگران نباشم..؟ چجوری نگران نباشم وقتی میخواد.. بکشتت. تهیونگ : نمیتونه هیچ کاری کنه. یونا : تو اونو نمیشناسی. سرشو انداخت پایین و دوباره آورد بالا و با داد بهم گفت : همه چی رو درست میکنم.. همه چی رووو.. فقط تو نرو... گریم شدید شده بودو نمیتونستم جلوشو بگیرم. بغض کرد. تهیونگ : من بدون تو نمیتونم زندگی کنم... یونا : تهیونگ... من تورو رنجوندم ولی خوپم بیشتر عذاب کشیدم، اونموقع فهمیدم چقدر دوست دارم.. ولی ما فعلا تو موقعیت خوبی نیستیم. تهیونگ : گفتم درستش میکنم، تو فقط به من اعتماد کن، یه راهی پیدا میکنیم. یونا : ولی... تهیونگ : اعتماد کن بهم. سرمو انداختم پایین . تهیونگ اومد جلو و محکم بغلم کرد... منم بغلش کردم... نمیدونم چرا ولی تو بغلش دلم آروم شد ...
تماممم
................
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود مثل همیشه💜💛💛💜💛
😣پارت بعدی
عالی بود
ممنون
ععااااااالییییییییییییی
مرسییی
عالییییییییییییییییییییی
مرسییی
♡♡
الان من طرف کی باشممممم
هر کی خودت دوست داری😂