
اینم یک تکپارتی امید وارم خشتون بیاد
از زبان سوجین : امروز تولد دخترمون بود و دخترم امروز میشد ۷ سالش دخترم درست مثل باباش جیمین مهربون و دلی بزرگ داره تصمیم گرفتم مینی رو بزارم خونه مامانم و برم وسایل تولد رو بگیرم آخه میخواستم سوپرایزش کنم چون خونه مامان جیمین بزرگ بود خواستم خونه اون بگیرم خونه خودموم هم که سئول بود ولی چون الان ما بوسان بودیم بزرگ ترین خونه خانواده تو بوسان خونه مامان جیمینه پس بعد از اینکه خریدام رو کردم به سمت خونه خانم ایسوک ( مامان جیمین ) رفتم ، سوجین : سلام مامان خوبید؟ ، خانم ایسوک : سلام اومدی چقد دیر کردی یکم زود تر میومدی 😐 چرا اینقد خرید کردی همه پول پسرم رو اینجوری هدر میدی وای چقد وسایلی که گرفتی زشتن آخه چقد بد سلیقه هستی موندم پسرم چطور تو رو انتخاب کرده تو رو از پشت کدوم کوه پیدا کرده آخه 😏
سوجین : معلومه هست دارید چی میگید؟! ، خانم ایسوک : تازه خانوادت هم از تو بدبخت ترن ، سوجین : شما حق ندارید به خانواده من بی احترامی کنید😠 ، خانم ایسوک : گدا رو چه به این حرفا 😒 ، سوجین : دیگه کافیه بهتون اجازه همچین حرفی رو نمیدم واقعا براتون متاسفم ، خانم ایسوک : خفه شو ، و یک سیلی محکم به سوجین زد ، از زبان سوجین : واقعا نمیفهمم چرا این کارو کرد اون خیلی با من بد رفتاری میکنه دوست دارم خفش کنم بعد از اینکه بهم سیلی نتونستم خودمو کنترل کنم و با از خونه زدم بیرون و داخل خیابونا میدویدم ، از زبان جیمین : امروز تولد دخترمون هست سوجین رفته تا وسایل تولد رو بگیره تا مینی رو سوپرایز کنه اون واقعا بهترین مادر دنیاس ❤ هر روز خداروشکر میکنم که خدا اونو بهم داده بعد از اینکه از کمپانی برگشتم رفتم خونه مامانم چون سوجین قرار بود اونجا مینی رو سوپرایز کنه خلاصه رسیدم خونه مامانم و رفتم خونه ، جیمین : سلام مامانم من اومد ، خانم ایسوک : سلام پسر زیبای من خوش اومدی ، جیمین : سوجینم کو مگه قرار نبود بیاد اینجا ، خانم ایسوک : اون رفته ، جیمین : رفته؟ کجا رفته؟ ، خانم ایسوک : وقتی برگشت دیدم وسایل قشنگی برای تولد مینی نگرفته و منم عصبانی شدم و بهش گفتم که چرا این وسایل رو گرفته بعد اون بی احترامی کرد منم بهش سیلی زدم و اون با گریه از خونه خارج شد ،
جیمین : چی میگی مامان تو به چه حقی به اون بی احترامی کردی؟ 😠 ، خانم ایسوک : من بهش بی احترامی نکردم اون به من بی احترامی کرد ، جیمین : من تو رو میشناسم مامان سعی نکن به من دروغذ بگی من میدونم تو همیشه به سوجین بی احترامی میکنی اما دیگه بسه نمیزارم بهش بی احترامی بکنی بعد از اینکه پیداش کرد باید ازش عذر خواهی کنی فهمیدی؟؟😠😡 ، خانم ایسوک : تو به چه حقی به مادرت بخاطر ی دختر گدا بی احترامی میکنی هان ؟؟ 😠 ، جیمین : اون گدا نیست مامان اون تموم زندگی منه اون نه تنها مادر دخترمه بلکه تموم عشق من تو این دنیا هست اینو بفهم 😠 ، خانم ایسوک و جیمین داشتن با هم دعوا میکردن که همون لحظه خانم جانگ همسایه خانم ایسوک در میزنه خانم جانگ دوست صمیمی خانم ایسوک هست
از زبان راوی : خانم جانگ با استرس و گریه در میزنه و خانم ایسوک با عصبانیت در رو باز میکنه اما بعد از اینکه خانم جانگ رو میبینه عصبانیت خودشو کمتر نشون میده و میگه : سلام جانگ خوبی چرا اینقد استرس داری ؟ ، خانم جانگ : من ...من ..سوجین رو 😥 ، جیمین تا اسم سوجین رو شنید داد زد و گفت : سوجین چی زود بگو اون چی شده؟ ، خانم جانگ : من رفته بودم بازار و داشتم بر میگشتم که دیدم سوجین با گریه از خونه اومد بیرون و تموم راه رو داشت میدوید و خیابون ها رو با دویدن رد میکرد که ..که یکدفعه... ، جیمین : یکدفعه چی زود بگو ( باداد) خانم جانگ : که یکدفعه با ماشین تصادف کرد ، جیمین تا اینو شنید افتاد روی زانو هاش و داد زد : مامان اگهههههه بلایی سرررررر سوجین بیااااااد این خونه رو سرت خراب میکنم ، خانم جانگ : من..من واقعا نمیخواستم اینجوری بشه😰 ،
خانم جانگ : من که این صحنه رو دیدم با عجله رفتم سمت سوجین و اونو بردم به بیمارستان (خانم جانگ سوجین رو میشناخت) از زبان راوی : جیمین و خانم جانگ و خانم ایسوک با سرعت به سمت بیمارستانی که خانم جانگ گفت رفتن ، (داخل بیمارستان) جیمین : خانم Isuکجاست ؟ ، منشی : ته راه رو سمت راست ، جیمین با عجله رفت و از پشت شیشه اتاق دید که تموم دکترا و پرستارا بالای سر سوجین هستن و دارن بهش شک وارد میکنن و یکدفعه پارچه سفید رو کشیدن روی سر سوجین و دکتر اومد از اتاق بیرون و کلاهش رو از سرش برداشت و گفت : شما همسر خانم سوجین هستید ؟ ، جیمین : ب..به ، دکتر : متاسفم ولی ...ولی ایشون از دنیا رفتن😓 ، جیمین : چ...چییییییی ، دکتر : تسلیت میگم ، جیمین : پس شما اینجا چه غلطی میکنید هان؟؟ مگه شما دکتر نیسید پس چرا همچین اتفاقی افتاد ( جیمین با فریاد اینا رو میگه)
از زبان راوی : وقتی جیمین داشت فریاد میزد یکدفه از هوش رفت و بردنش و بهش سروم زدن و وقتی بهوش اومد مدام گریه میکرد و همش سر مادرش داد میزد 💔😥 ، (۱۰ سال بعد ) جیمین : سلام عشقم خوبی ؟ حالت چطوره تموم زندگی من ؟ دقیقا ۱۰ سال پیش تو همین روز منو ترک کردی نامرد مگه نگفتی تا ابد پیشم میمونی تو این مدت من خیلی زندگی بهم سخت گذشت بدون تو نفس کشیدن برام سخته امروز روز تولد دخترمونه که دقیقا سالگرد تو هم هست💔😫 دخترمون امروز شد ۱۷ سالش زمانی که رفتی اون خیلی بهونت رو گرفت اون الان درست شبیه تو هست مثل تو ی دختر جذاب خوشگل و مهربون عاشقتم تموم زندگی من💔...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭جیییییییممممممیییییننننن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭عرررررررر
گریه نکن لاوم:)
عرررررر
گریم گرفت
قربونت برم💔🙂
وایییی
خیلی قشنگ بود
ممنون لاوم:)
ههیییی. اخرش من گریه کردم🙂👌🏻
الهی گریه نکن قشنگم🙂💔( البته خودمم موقع نوشتن گریه کردم🙂💔)
جر
ببک-
فالویی
خداییی این کارو با مامان جیمینی نکن من دارم عصبی میشم
داستانه دیگه😂