
سیلام سیلام .... بر و بکس بعد از مدت ها دارم اینو منتشر میکنم .....
نزدیک بود از درد غش کنم ولی دستم خورد به موهام و اون یکی دستم به چشمام . دوباره هوشیار شدم و وقتی به سینه ام نگاه کردم نزدیک بود بخاطر قیافه اش غش کنم ... سینه ام انگار یه گوشت ماسیده بود . دستمو گذاشتم روی سینه ام و به حالت اول برگشت . دیدم پسرک داره از دست زنبور های من میدوه و یهو الیا اومد پیشم و گفت : چطوری رف ... ااااااااااااااااا و یهو وسط حرفش جیغ کشید و به پسرک اشاره کرد : اون نینوئه مرینت ! دوستمه ! با تعجب پرسیدم : یعنی تو اونو میشناسی؟ _ البته ! سریع دستمو گذاشتم رو موهام و بشکنی زدم . زنبور ها یه راست برگشتن پیش خودم و برای اینکه ازشون تشکر کنم توی پاها و دستا و شاخکاشون گرده ی گل مینا رو گذاشتم . زنبور ها با خوشحالی وزوزی کردن که چون زبان حیواناتو میفهمیدم فهمیدم گفتن : امر دیگه ای ندارین ملکه ی من ؟ وزوز کردم : ممنون از لطفتون . برین به کندوهاتون . زنبور ها از اونجا دور شدن . پسرک اومد سمت ما و گفت : سلام مرینت . اونقدر خوابم میومد که هااااااااه و خمیازه کشید : نشناختمت . گفتم : ام .... سلام نینو ؟ اسمت نینوئه ؟ _ اره اره . هااااااه . واقعا باید بخوابم .... و از اونجا دور شد . از الیا پرسیدم : قدرتش چیه ؟ + قدرت اصلیش درست کردن یه سپره ولی طلسم و فالان فیلانم بلده . قدرتش هم توی چشماشه . _ آوو چه جالب . باید بگم خیلی باحاله . ولی چرا خوابش میومد ؟ _ اون میتونه به سپر دیگران هم نفوذ کنه . ما داریم سعی میکنیم به قصر ساحره نفوذ کنیم . واسه همین نینو شیانه روز داره کار میکنه تا بفهمه سیستم امنیتیشون چیه که انقد قویه . برام جالب بود . با الیا رفتیم کتابخونه تا بهم طلسم یاد بده . با یکی از کتابا شروع کردیم
*** دو هفته بعد *** با صدای لرزش زمین از خواب پریدم . بلافاصله بعد از احساس وحشتم که ساحره به اینجا نفوذ کرده از جا پاشدم و کیفی که برای ای مواقع اماده کرده بودمو از روی زمین قاپیدم . تیر و کمون به گردن با پیژامه پریدم توی راهرو و فقط دویدم . تو راه الیا و الکسو دیدم که گفتن : بدو مرینت . ادرین توی بخش غربی منتظرته . تو با اون فرار کن . سر تکون دادم و با تمام توان رفتم بخش غربی . زمین داشت دهن باز میکرد که من خیلی سریعتر دویدم . نمیدونستم میتونم اینقدر سریع بدوم . موهام روی زمین کشیده میشد و چون قدرتم افزایش یافته بود خیلی خیلی بلند تر شده بود . من تا حالا عکس ساحره رو ندیده بودم چون میگفتن دیدن عکسش باعث میشه موهام یه کم کوتاه تر بشه . ولی اگه واسه اولین بار نگاه کنم بقیه اشم برام کاری نداره . بالاخره رسیدم به ته بخش غربی و ادرینو دیدم که منتظرمه . دویدم پیشش و گفتم : چیکار کنیم ؟ + یه چیزی احضار کن بریم . زود باش ! سوتی زدم و بالافاصله ققنوسی از ناکجا اباد اومد پیشمون . سوارش شدم و ادرین هم پشتم سوار شد . ققنوس پرواز کرد و از پناهگاه و خلا دیرینه رد شد . نمیدونستم کجا بریم ولی اونقدر اوج گرفتیم که ابرا رو پشت سر گذاشتیم . از ادرین پرسیدم : کجا بریم ؟ + نمیدونم . یه ناکجا ابادی فرود بیاد . _ صخره های اذرخش خوبه ؟ + نمیدونم . خوبه . همونجا فرود بیا . توی گوش ققنوس به زبون خودش زمزمه کردم : برو به صخره های اذرخش .
ققنوس راهشو کج کرد و و میتونست تجربه ی دلپذیری باشه ، ولی با وجود سرمای وحشتناک هوا و ترسی که نکنه دوستامونو اسیر کرده باشن ، اصلا تجربه ی خوبی نبود . بالاخره ققنوس روی صخره ی بزرگ و خیلی خیلی خیلی مرتفع فرود اومد . سطح صخره صاف بود و خیلی وسیع بود . ققنوس تعظیم کرد و برای تشکر توی محل سکونتش لونه اشو بزرگتر و بهتر کردم . ققنوس پرواز کرد و رفت . ادرین بغض کرده بود و مثل همیشه عبوس وناراحت بود . یه گوشه نشسته بود و باد سرد مستقیم میخورد وسط پیشونیمون . وقتی روش اونور بود لباس خوابمو با بلوز بافتنی استین بلند خاکی رنگ و شلوار چسبون مشکی و بوت های مامانم و کت چرم سیاه عوض کردم . باد موهامو پریشون کرده بود و تونستم با یه ورد بالا محکم و سفت جمعشون کنم . ولی یه تیکه اشو بیرون گذاشتم که اگه خواستم از قدرتم استفاده کنم بتونم . رفتم کنارش و زدم روی شونه اش . از جا پرید . بهش یه پتو گرم پشم شیشه از کیفم دادم که دور خودش بپیچه . کلاه بافتنی سورمه ایمو گذاشتم سرم ولی یه تیکه رو بیرون گذاشتم . یه دستمو گذاشتم روی رشته ی موم و با دست دیگه ام بشکن زدم . چند تا سمور ابی و گورکن بلافاصله ظاهر شدن . بهشون دستور دادم یه اتاق زیر زمینی کامل و با تجهیزات و کاملا مخفی بسازن . تعظیم کردن و مشغول کار شدن . کنار ادرین نشستم و دستمو روس شونه اش گذاشتم . یه احساسی توی وجودم متولد شد . احساسی که با خوردن چیز های شیرین بهم دست میداد . احساسی که اون موقع نفهمیدم چیه .
گفت : میخوام ازشون خبری بگیرم . نکنه اسیر کردنشون ؟ تحمل یکی دیگه رو ندارم . گفتم : ادرین ، با هم حلش میکنیم . و ... منظورت از یکی دیگه چیه ؟ + نمیخوام راجبش حرف بزنم . _ ولی اگر نزنی دیوونه میشی . + نمیشم . _ خودتم میدونی چقد دلت میخواد خالی شی . + تمومش کن ! _ زود باش ادرین . + من ... نمیتونم . _ خیله خب . بیشتر از این اصرار نمیکنم . و به افق خیره شدم . یهو زد زیر گریه و هق هق کنون گفت : من فقط توی عمرم عاشق یه نفر شدم ... فقط یکی ! فقط یه بار به خودم اجازه دادم عاشق بشم . ولی نمیتونم ! دیگه نمیتونم ! حالا ساحر کاگامی رو گرفته و من هیچ کاری ازم بر نمیاد . خسته شدم ! و گریه کرد . اولین بار بود میدیدم میشکنه . نمیخواستم معذب بشه . سیاست میگفت الان نباید هیچ حرفی بزنم . ادرین سرشو گذاشت روی شونه ام و گریه کرد . بعد از حدود بیست دقیقه چشمه ی اشکش خشک شد . بلند شد و خودشو جمع و جور کرد . گفتم : متاسفم که دنیا باهات اینکارو کرد . متاسفم . از طرف زندگیت و ادماش ازت معذرت میخوام . هیچوقت نمیتونم درک کنم چه جزری کشیدی . هیچوقت نمیتونم درک کنم چه قدر دلت شکسته . ولی امیدوارم زندگی باهات بهتر تا کنه . امیدوارم . و بغلش کردم . وقتی جدا شدیم نفس عمیقی کشیدم و دستمو گذاشتم روی موهام . بشکنی زدم و یه دسته قمری ظاهر شد . از کیفم یه قلم و چند تا تیکه کاغذ برداشتم و توی همشون نوشتم : از خودت خبر بده . هر کدوم از کاغذا رو به پای یکی از قمری ها بستم و بهشون دستور دادم دنبال دوستامون بگردن .

قمری ها رفتن . برگشتم دیدم گورکن ها و سمور های ابی یه خونه ی مخفی خوشگل برام ساختن . رفتم درشو از نزدیک نگا کردم . کاملا محو بود و میتونست محو تر هم باشه . درشو باز کردمو از پله های سنگی پایین اومدم و واردش شدم . مبل ، اشپزخونه ، اتاقا، همه و همه از سنگ بود . ولی خیلی تاریک بود . بشکن زدم و مشعل های مشتعل همه جای خونه به دیوارا بسته شدن خونه غرق نور شد . ادرینو صدا کردم . پرید توی خونه . از گورکن ها و سمور ها تشکر کردم و برای تشکر هم ارزوی قلبیشونو ، که البته نفهمیدم چیه رو ، بر اورده کردم و با یه بشکن فرستادمشون خونه هاشون . در خونهی زیرزمینی رو بستم . با جادو محو ترش کردم و روی مبل ولو شدم . ادرین داشت به یه تیکه کاغذ نگاه میکرد . گفت : اینو میبینی ؟ به عکس توی دستش زل زدم . دختر خیلی خوشگلی با موهای بلند بنفش ، و چشمای ابی روشن . یه سر بند عجیب که الماس سبز زمردی داشت و زنجیر نقره ای . و گوش هایی که یه کم نوک تیز بود و یکم شبیه الف ها بود . ( عکس اسلاید . میدونم کاگامی نیست ولی به زودی متوجه اینکه این عکسو گذاشتم میشید ) خیلی خوشگل بود . با اولین نگاه فهمیدم کاگامیه . + این کاگامیه . این نقاشی رو با خودم همه جا و همه جا میبرم . _ چه قشنگ . اوصولا باید با شنیدن این حرف احساسی میشدم و حال و هوای رومانتیک و رویایی ادرین به منم سرایت میکرد ، ولی نمیدونم چرا بغض کردم . میدونستم بخاطر احساسی شدن نیست . پس از خودم پرسیدم چیه ؟
خوب بود ؟ برید نتیجه کارتون دارم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییی نه بی نظیررررررررررررررر
این بهترین پارت بود
عالییییییییی
عالیییییی بود
تنک (:
خیلی از این پارت خوشم اومد 🤩
پارت بعدی رو زودتر بزار 😍
بله حتما