
سلام من آمدم با یک پارت دیگه داستان یا بهتر بگم پارت آخر کامنت فراموش نشه 💌💌 لایک فراموش نشه ❤️ و راستی دیگه این داستان صحیح و غلط نیست نوع تغییر کرده بریم سراغ داستان 👇
گفتم سلام آدرین کای گفت مرینت یه دقیقه میای گفتم باشه رفتم رفتیم اونجا کای گفت مرینت میشه امروز این اخلاق خجالتی قفل کنی 🔒 من از همه چی خبر دارم گفتم واقعا گفت آره مرینت تو درختر خاله منی ما از بچگی با هم بودیم با خوشحالی و آرامش کای بغل کردم که صدای آلیا اومد که گفت مرینت و کای کجایین گفتم اومدیم رفتیم داخل پیست داشتم کفش هامون میپوشیدیم ( مرینت : منظورم این کفش ⛸️⛸️ ) که کای دیدم داشت با یه لبخند کفشاشو میپوشید محو صورت کای شدم که دیدم آدرین و نینو رفتن تو پیست آلیا گفت میای مرینت گفتم باشه رفتم که کای اومد از زبان کای 👈 حس ناراحتی داشتم هنوز داشتم به رفتنم فکر میکردم داشتم میرفتم که صدای مرینت اومد برگشتم گفتم ام بله گفت میای یکم بچرخیم گفتم حتما رفتیم از زبان آدرین 👈
داشتم میرفتم که صدای کای اومد گفت آدرین میای گفتم باشه رفتم سمتش از زبان مرینت 👈 دیدم آدرین اومد با خودم گفتم ای وای 😱 که کای گفت من میرم یکم با آدرین بچرخم گفتم باشه ( نویسنده : خلاصه دیگه نزدیک شب بود بقیه رفتن خونشون ) صبح بود 👈 رفتیم مدرسه 🏫 رفتیم سر کلاس کلاس تموم شده بود منو کای داشتیم میرفتیم که یهو دیدم کای نیست از زبان کای 👈 رفتم تو یه کوچه تغییر شکل دادم میخواستم برم که چشمم به یه گل افتاد برش داشتم رفتم از زبان مرینت 👈 داشتم میرفتم که یهو کای ( شیر مخوف ) جلوم ظاهر شد گفتم ای وای خدا کای میشه بگی سکته کردم کای گفت هیس چرا هی هربار یادت میره که نباید منو در حالت قهرمانی کای صدا کنی دستمو گرفتم جلوی دهنم 🤭 گفتم ای وای ببخشید کای گفت میای بریم گفتم کجا گفت یه جای خوب از زبان کای 👈 مرینت بغل کردم گفتم چشمات ببند گفت باشه رفتم سمت برج ایفل گفتم چشمات باز کن قبل از این که مرینت چشماش باز کنه گل گرفتم سمتش از زبان مرینت 👈 چشمام باز کردم
کای ببخشید یعنی شیر مخوف بهم یه گل داد گفت هی به زودی باید از اینجا برم گفتم آره دلم برات تنگ میشه رفتم کای بغل کردم گفتم دلم برات تنگ میشه 😢 از زبان کای 👈 گلوم گرفته بود گفتم من مرینت از بچگی با هم بودیم امیدوارم دوباره ببینمش که چشمم به گل دست مرینت افتاد آروم بدون اینکه بفهممه گل برداشتم اصلا متوجه نشد گل زدم به موهاش 😇😊☺️ گفتم چه قدر بهت میاد از زبان مرینت👈 غرق عطر کای شده بودم که کای گفت ( نویسنده : کای تغییر شکل داد و از شیر مخوف شد کای ) وای چقدر بهت میاد یا خودم گفتم چی بهم میاد🤨🧐 که چشم به یکی از فلز که شکل آینه بود افتاد یه گل کنار موم بود ( همونی که کای داده بود ) کای اومد صورتم نوازش کرد گفت بهتره بریم گفتم باشه رفتیم سمت خونه رفتیم تو اتاق من دیگه وقت از ناهار بود رفتیم پایین که بابام گفت وا شما از کجا اومدین
شب بود 👈 روی تخت دراز کشیدم یکی از عکس آدرین برداشتم با خودم گفتم فکر هیچ وقت نمیتونم با آدرین حرف بزنم 🥺😖 عکس آدرین گذاشتم کنار به کای فکر کردم که ناگهان چشمام بسته شد ( مرینت : خیلی خسته بودم نویسنده : خسته نباشید 😂🤣 ) از زبان کای 👈 نصف شب بود اصلا خوابم نمی یومد آروم رفتم پایین برای اینکه مرینت بیدار نشه آروم از خونه رفتم بیرون با خودم گفتم من و مرینت زمان خیلی طولانی هم دیگرو میبینیم که یهو پالگ اومد گفتم چیه گفت کای میای یکم بچرخیم گفتم آره فکر خوبیه ( پالگ تبدیل شیری 🦁) پریدم رفتم
داشتم تو پاریس میچرخیدم که دیدم ساعت پنج صبح 😂 با خودم گفتم وای من دو ساعت داشتم میچرخیدم از زبان مرینت( خوانندگان : وای مرینت الان بیداره 🧐🤨😳 ) 👈 کای دیدم که داشت برمیگشت با خودم گفتم ای وای باید برم خونه یویو برداشتم رفتم 🪀 از یه طرف دیگه رفتم دیدم شیر مخوف دیدم داشت میرفت تو اتاق آروم رفتم تو تختم تغییر شکل دادمش کای اومد داخل خودم به خواب زدم دو ساعت 👈 بعد کلاس داشت شروع سریع منو کای رفتیم سر کلاس زنگ تفریح بود کای گفت مرینت پنج روز از اینجا میرم یه بغض گرفتم گفتم تا پنج روز دیگه این جایی گفت آره اینجام
میخواستیم بریم خونه که آلیا گفت صدا هر جوفتتو شنیدم برگشتم گفتم چی گفت کای بعد از ظهر میتونی بیای بستنی آندره گفت حتما بعد از ظهر 👈 رفتیم اونجا خیلی بهمون خوش گذشت صبح بود 👈 مدرسه امروز تعطیل بود میخواستم برم قدم بزنم رفتم تو اتاقم که به کای بگم ( نویسنده : نکته مامان و بابای مرینت رفتن بیرون ) ولی اثری ازش نبود رفتم بالا ی اتاقم که کای دیدم که داشت نقاشی میکشید گفتم کای چرا نگفتی که رفتی بالا گفت برای چی بگم که چشمم به نقاشیش افتاد گفتم وای چقدر قشنگه کای گفت بیا ببینش گفتم ممنون داشتم صفحه میزدم که دوتا صفحه اونور تر نقاشی خودم دیدم هر چی صفحه میزدم از من بود که کای گفت مرینت میشه بهم بدی گفتم ها آره بیا
صبح بود یه روز مونده به این که کای بره و قرار شیر مخوف هم بره امروز بعد از ظهر 👈 از زبان کای 👈 تقریبا کلی خبر نگار و نصف مردم پاریس اومده برای خداحافظی و همینطور گربه سیاه و دختر کفشدوزکی همه شون اومده بودن از شیر مخوف خداحافظی کنند چوب دستی برداشتم خداحافظی کردم رفتم از زبان مرینت 👈 وقتی شیر مخوف رفت صدای آلیا شنیدم که گفت درسته شیر مخوف رفته ولی من دنبالش میکنم ازش مطلب میزارم 😍 🌹 از زبان کای 👈 رفتم پشت یه دیوار تغییر شکل دادم پالگ اومد بیرون گفت مگه قرار نبود که بریم

گفتم بله شیر مخوف امروز باید بره ولی کای باید فردا بره پالگ گفت عجب دوبار باید بریم 🤣😂 خنده کنان رفتم داشتم میرفتم که صدای یه بچه شنیدم که میگفت خداحافظ شیر مخوف امیدوارم دوباره ببینمت 🙂 یه ناراحتی جای خندم گرفت رفتم خونه وقتی در باز کردم همه گفتن سوپرایز گفتم چی شده آلیا گفت برای اینکه میخوای بریم برات یه جشن گرفتیم گفتم ممنون مرینت که کلا بخوام بگم مرینت از خجالت جلوی آدرین آب میشد 😆 جشن خداحافظی تموم شده بود شب بود چشمام بستم صبح بود 👈 روز رفتن من 😥😭 میخواستم برم سوار هواپیما بشم که مرینت گفت کای صبر کن گفتم چی شده گفت این برای تو درش باز کردم یه کلاه بود (کای : کلاه آفتابی ) گفت این برای تو گفتم ممنون مرینت کلاه سرم کردم لباش بوسیدم 😚😙 گفتم خداحافظ که پرید بوسیدتم گفتم مرسی خداحافظ گفت میبینمت منم گفتم میبینمت سوار هواپیما شدم از زبان مرینت 👈 هواپیما پرید چشمام پر از اشک شد فردا صبح بود 👈 رفتم سمت مدرسه فکرم هنوز به کای بود که آلیا گفت حاضری برای یه روز خوب گفتم آره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یه سوال چه جور پارتاخر یه که ادامه داره
ولی عالی بود فصل داره کاری کن ادرین و مرینت بهم برسن
نه راستش ولی یه رمان بنویسم
میشه واضح توضیح بدی
دیگه این داستان تموم شد ولی من دارم روی یه داستان دیگه کار میکنم
یعنی دیگه ادامه نداره خب بدون پایان که نمی تونید تموم کنید حداقل فصل بزار یا توی نظرات پایان اصلی رو بگو
لطفا
امیدوارم خوشتون اومده باشه