چیز ندارم بگم 😐🪲
قرار شد با بچه ها بریم جنگل ممنوعه ، اون روز خیلی بهم خوش گذشت بعد چند وقت تنهایی . وقتی داشتیم وارد هاگوارتز میشدیم دراکو رو دیدم که اصلا نگاهم نکرد ، خیلی بهم بر خورد از پانسی خواستم باهاش صحبت کنه . اون شب پانسی بهم گفت با دراکو صحبت کردم .
(مکالمه ی پانسی و دراکو)(پانسی +دراکو _) + سلام دراکو _ سلام + امروز چرا نیومدی برای مرخص شدن پاتر _چون وقتی اون جوجه ی م.ز.خ.رف. دستش رو شکوند من واقعا ترسیدم و نگرانش شدم ولی الان خوبه لزومی نداره دورو برش آفتابی بشم + ولی اون از تنبیهت چشم پوشی کرد _ چون خودش پرید جلوم + باشه ممنون
فردا صبح پانسی اومد پیشم و گفت _ ( همون حرف های که دراکو زده بود ) + نه این امکان نداره اون خیلی نگرانم بود _ هارلی دراکو همینه ، خیلی خشکه اصلا خودت رو بخاطرش ناراحت نکن + باشه ممنونم پانسی . ( آز زبان هارلی :« واقعا باورم نمیشه اون واقعا خشکه اون روز جوری نگرانم بود که حتی من فکر کردم ازم خوشش میاد ولی سخت در اشتباه بودم . نباید بهش اعتماد کنم ) ( از زبان دراکو :« خیلی احساس بدی داشتم ، میدونم که از دستم ناراحت شده )
(مکالمه ی دراکو و لوسیوس) (دراکو+ لوسیوس_) _دراکو امروز بیا به اتاقم + چشم پدر _تو نگران پاتری + بله پدر اون خیلی بهم لطف کرد _ تو نباید باهاش صحبت کنی + چرا پدر اونکه ... _ میخوای با یه دورگه ی گریفیندوری دوست بشی ؟ + اون فرق داره پدر ، اون نجاتم داد _ بسیار خب پس با زور میگم ، اگه فقط یک بار دیگه فهمم باهاش صحبت کردی دیگه نمیری به هاگوارتز + ولی پدر ... _ ولی نداره + چشم
خدانگهدار 😐✨🪲
میشه لطفا در مسابقم شرکت کنید ؟