
بچه هاااااا من جادوی جاویدان منو گذاشتم ولی رد شددددد !!!! الان باید چیکار کنم ؟ تازه اشم ، یه تست راجب یه کتابی گذاشته بودم به اسم جادو های همیشگی چرا بررسی نمیشه ؟!
خشم توی وجودم جوشید . فکر نمیکردم چنین حسی وجود داشته باشه .... رو به لوکا گفتم : لوکا من جدا خوابم میاد نظرت چیه این مهمونی مجلل رو همین الان تمومش کنیم ؟ + ولی کی دوباره میبینمت ؟ _ نمیدونم حالا بعدا مشخص میکنیم . بعد کیف رو برداشتم و با تمام توان دویدم و از اونجا دور شدم . ریه هام انگار که توشون اسید ریخته باشم شروع به سوزش کرد و یهه جورایی بهم فهموند که باید عصبانیتمو کنترل کنم . به اداره ی خودمون رسیدم و دیدم همه بیدارن و وسط راهرو مامور اگرست جولون میده ...! مامور بورژوا و مامور انتبلوم و مامور سزار اومدن سمتم + این شایعات چیه دوپن ؟ _ امیدوارم یه شوخی مزخرف بوده باشه + دوپن ؟ باید با هم حرف بزنیم . و با جدیت به موهای طلاییش تابی داد . با خشم هر چه بیشتر به سمت اتاقم رفتیم و وارد اتاقم شدیم . + این مسخره بازیا چیه ؟ میدونی اگه مدیر بفهمه بند اب دادی چیکارت میکنه ؟ _ مگه تقصیر منه ؟ برید از همون اگرست جونتون بپرسید ! طرف از لج من رفته غیر مستقیم همه چیو لو داده ! + چی میگی تو ؟ چرت و پرت نگو ! مامور اگرست از اینکارا نمیکنه . و لطفا نخواه مامور اگرستو خراب کنی چون باورم نمیشه ! _ ببخشیدا ، ولی چیشو باورت نمیشه ؟! شما ها سرتونو مثل کبک کردین توی برف ! +مامور اگرست هیچوقت اداره رو ، ابروی اداره رو نمیبره ! ولی تو رو شک دارم . تو ممکنه بخوای ببری ! _ خب احمق جون چرا باید بخوام ابروی اداره رو ببرم ؟
از واکنش مامور بورژوا جا خورده بودم و عصبی شدم . تا خواستم دهنمو باز کنم داد کشید : مدرکی داری که ثابت کنه کار مامور اگرست بوده ؟؟؟!!! اصلا کی بهت گفته کار اگرسته ؟ + من ... چرا باید بهت بگم ؟ _ چون توی تشکیلات یه جاسوس هست . ما باید دستگیرش کنیم ! فهمیدی ؟ اون کسی که به تو گفته کار اگرسته ... خب ، بستگی داره از چه لحاظ نگاه کرده باشه . ببینم ، مامور کوفین بهت گفته اره ؟ سرخ شدم و از فکر اینکه لوکا بخواد به کسی صدمه بزنه مغزم منفجر شد گفتم : گیریم که اره . یعنی مامور کوفین جاسوسه ؟ + نه . اون پخمه تر از چیزیه که نشون میده . امتحانش کردم . اون داره فقط به مامور اگرست حسودی میکنه . _ چرا باید بکنه ؟ اگرست اسکل که والا هیچی نداره جز یه قیافه ی خوشگل . خندید . انگار موضوع پیچیده تر از چیزی بود که من بفهممش . + دختر جون ، مثل اینکه تو باغ نیستیا ! نخیر علاوه بر همون قیافه ی خوشگلی که میبینی یه دروازه ی کوچولو موچولو از ع.ش.قِ تو توی دلش نفوذ کرده . اخه میدونی ، هیچکی تا حالا تو روش واینساده بود . انگار با پتک کوبیده باشن رو سرم نشستم روی تخت . با ناباوری سر تکون دادم و پوزخند موذیانه ای زدم : ولی فعلا که قرار نیست از من پاسخی جز نفرت بگیره .
مامور بورژوا هم پوزخندی زد و گفت : با همین روند پیش برو درسته خیلی بهش اعتماد دارم ، ولی واقعا از اخلاقاش بیزارم . متوجهی که ؟ + البته . _ راستی تو که باهاش قرار مبارزه نذاشتی ؟ گذاشتی ؟؟ + آوو شاید گذاشته باشم . بده ؟ _ ام ... نه اصلا فقط باید خیلی تمرینای بوکاتور و جوجیتسو و کاراته اتو جدی بگیری . یه مسابقه ای هست که مال سه هفته ی دیگه اس . همه باید توش شرکت داشته باشن . کمیسر از بالا هممونو تماشا میکنه . یادت باشه تمرین کنی . تمرین ، تمرین و تمرین . باشه ؟+ حتما . و بعد از اتاق رفت بیرون . نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به خوندن کتابای مربوط به ورزش های رزمی و دفاع شخصی و تا صبح شروع کردم به تمرین بی وقفه ی حرکاتشون *** دو هفته بعد *** کیفمو جمع کردم و زدم بیرون . به مامور لهیف سلام کردم و گفتم : امروز روز مبارزه ست مامور لهیف . تو طرف کدوم وری ؟ + فعلا هیچکس . خندیدم و رفتم . امروز بر خلاف انتظارم اصلا استرس بهم غلبه نکرد . خیلی حرکاتو نرم انجام میدادم و مثل مایعات شده بودم . ریه هام دیگه داشت کم کم باهام کنار میومد . تو این چند روز رفته بودم درمانگاه تشکیلات و فهمیدم انگار ریه هام داره حالش بهتر میشه . ولی هنوزم محض احتیاط اسپری بینی و قرصامو همه جا با خودم میبردم . شروع کردم به تمرین بوکس و بوکاتور همزمان با هم . مربی هاکنیز اومد سمتم و گفت : واقعا مثل معجزه شدیا . حرکاتت با پات عالیه . البته بایدم اینطور باشه . بعد از سال ها پاتیناژ و باله اینشکلی میشی دیگه . + ممنون . و دوباره مشغول شدم . اگرست اومد سمتم و گفت : وقت مبارزه نیست مادمازل جوان ؟ پوزخند زدم و گفتم : البته . و رفتیم روی رینگ . ربی هاکینز گفت : خیله خب اول تعظیم میکنین بعد دست میدین . شیرفهم شد ؟ خواهشا هم اون روی وحشیتون گل نکنه . هردومون تعظیم نصفه نیمه ای کردیم و برای چند لحظه دست همیدیگه رو لمس کردیم . و بعد ... + یک ... دو ... سه ... شروع! محکم اومد سمتم و جا خالی دادم . پاشو به پام گره زد و خواست زمین بزندتم ولی من خنثی کننده اش رو بلد بودم . مشت محکمی به شکمش زدم و پامو ازاد کردم .
رفتم محکم حمله کنم جا خالی داد . مشت چپمو اوردم یه ضربه بزنم و اونم در حال جاخالی دادن بود که با مشت راستم محکم کوبیدم توی صورتش . صورتش پر خون شد . وحشی شد و اومد یه لگد توی شکمم بزنه که پاشو گرفتم و هلش دادم عقب و ضربه رو دفع کردم . همه ی این فن ها رو از مامور کوفین و مامور لاوینت و مامور انتبلوم یاد گرفتم . موهای مرتبش اشفته شده بود . اومد سمتم جاخالی دادم و زمین زدمش ولی به نفعش در اومد بالای سرم ظاهر شد . یه مشت محکم فرود اومد توی لبم و لبمو شکافت و دهنمو و ناحیه ی دور دهنم پر خون شد . خون توی دهنمو تف کردمو پاموتو پاش مار گونه پیچیدم و زدمش زمین و به عنوان ضربه ی نهایی یه لگد نه چندان ملایم به پهلوش زدم . بلند شدم و دیدم همه دارن تشویق میکنن . مربی هاکینز اومد سمتم و فریاد کشید : برنده ، مامور دوپن ! و من هم از رینگ بیرون رفتم و پریدم بغل مامور کوفین و مامور انتبلوم و مامور لاوینت . مامور سزار اومد سمتم و دوستانه شونه امو فشار داد . مامور لهیف بیخیالانه سر تکون داد و گفت : متاسفانه ادرین بدترین اشتباهو مرتکب شد . تو رو دست کم گرفت . اون شب بعد از جشنمون توی سالن جوهر هرج و مرج به اتاقم که رسیدم از خستگی بلافاصله خوابم برد .
توی اون هفته ذره ای از تمرین دست نکشیدم . مصمم بودم جلوی چشم کمیسر برنده ی مسابقه بشم تا بهم ماموریت شکار قاتل ایوی رو بده . بالاخره روز مسابقه رسید . با صدای الارم گوشیم از خواب پریدم و نیمتنه ابی رنگی رو با شلوار چسبون ولی راحت ابی ست کردم و موهامو از پشت سر بافتم . رفتم بیرون و دیدم برعکس صبحای دیگه اینجا غلغله شده . همه واسه مسابقه احساس های متفاوتی داشتن ... استرس ، هیجان ، شادی ، ترس ، شوق ... و من احساس هیجان و استرسو با هم داشتم . نفس عمیقی کشیدمو همراه صف رفتیم به سالنی که تا حالا نرفته بودیم . خیلی خیلی بزرگ بود ... دو برابر زمین فوتبال های معمولی ... و خیلی با حال درست شده بود مثل جنگل و دشت و غار بود و هزار تا سوراخ سنبه داشت . وقتی همه ی مامور ها اومدن کمیسر رو از بالای بالای بالای سالن دیدیم . من و مامور سزار و مامور بورژوا و مامور لاوینت و مامور انتبلوم همگروه شدیم و بلافاصله اسم گروهمونو گذاشتیم " کازرا " حروف اول اسم کوچیکمون . فهمیدیم هر گروه الماس مخصوص خودشو داره و ما باید دنبال الماس های کوچیک سرخ رنگی بگردیم و هر گروهی جز اولین نفر ها باشه برنده ست .
بلافاصله همه شروع کردیم . تقسیم شدیم و من رفتم سمت ابشار و اطرافشو با دقت گشتم . به ذهنم رسید ممکنه توی ابشار قایمش کرده باشن . کفشامو در اوردم و رفتم توی ابشار و با دقت گشتم . اب خیلی خیلی سرد بود و پوست پام بی حس شده بود . درست وقتی بیخیال شدم و خواستم برم پام خورد به شئ تیزی و پامو برید . خم شدم و شئ رو برداشتم . یه الماس کوچولوی سرخ و خوشرنگ با گوشه های تیز بود و زیر نور تشعشعی که از ابشار ساطر میشد میدرخشید . با پیروزی مشتو بالا اوردم و دیدم یه نفر داره میاد . سریع از ابشار بیرون اومدم و الماسو با احتیاط گذاشتم توی کیفم و لای ژاکتم گذاشتمش . زیپ کیفمو بستم و کفشامو پوشیدم . ادم نزدیکتر اومد و فهمیدم مامور لاوینته . گفتم : الماسو پیداش کردم ! با خوشحالی رفتیم پیش بقیه و فهمیدیم باید از صخره بالا بریم و تا برسیم به یه نگهبان و بهش بگیم پیدا کردیم . با مشقت از صخره بالا رفتیم و به اولین نگهبانی که دیدیم گفتیم . با احترام الماسو ازمون تحویل گرف و از جایگاهی فرستادش بالای بالای بالا پیش کمیسر . بعدشم بهمون یه کارت سبز رنگ داد و گفت : این بلیت خروجتونه . حالا میتونید برید و منتظر بمونید تا کمیسر برنده رو اعلام کنه . با خوشحالی از صخره ها پایین رفتیم و تا اومدیم کارت سبزمونوبه نگهبان ورودی نشون بدیم ...
دیدیم کسایی که وسط سالن مشغول جستجو هستن یهو یکی یکی غش کردن . گاز قرمز رنگی فضا رو پر کرده بود و نمیدونستم چیمار کنم . یهو یاد این افتادم که توی کیفم ماسک دارم . از قبل توی کیفم مونده بود و امروز صبح وقت نکردم درش بیارم . سریع ماسک زدم و تا خواستم به بقیه هم بدم بیهوش شدن . صدای کمیسرو شنیدم که توی بلند گو فریاد زد : جاسوس داره حمله میکنههههههه .......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بیشتر ز بی نظیررررررررررر فقط کاشکی رایطه ی مری جونم با اون ادرن رست شه
برو پارت ده😉
باشه
عالی بود بعدی
بچه ها من یه روز پیش ، دقیقا سه روز پیش ، رقاص پارت هفتو گذاشتم نمیدونم چرا بررسی نمیشه . راهکاری داره ؟ لطفا جواب بدین دارم از دلشوره اب میشم
عالی بود بعدی
عالیییی بود پارت بعد 😍😍❤
ممنون عزیزم
عالی
😊❤
عالیی بود خیلی دیر می زاری تورو خدا بعدی🥺💔
اره اره متاسفم . به حدی سرم شلوغ بود که نمیتونستم پارت بزارم . ازمون نویسندگی داشتم واسه کلاس نویسندگیم حواسم کلا به جزوه هامو داستان کوتاهی بود که داستم مینوشتم براشون تا قبول کنن
عالییی بود
برای پارت بعد منتظرم
ممنون عزیزم این چند وقته داشتم واسه ازمونم اماده میشدم
موفق باشی عزیزم
عالییییی 🤍🌸
متشکرم !
عالیییییی بود .
مشتاقم پارت بعدی رو ببینم لطفا زودتر بزارش
اره میدونم باید زودتر بزارم ولی خب چیکار کنم ازمون نویسندگی و فالان فیلان دارم و ممنون بابت تعریفت نظر لطفته
😊
تستت لایک شد ممنون میشم به تستم سر بزنی😹😔🤝
حتما عزیزم زدم