از فردا باید برم مدرسه و شاید باوز نکنید ولی مث چی خوشحالم. والا چیبود توی خونه کپک زدم. راستی... انتظار داشتم بیشتر حمایت کنید
(این پارت قراره از همه چیز پرده برداری بشه. همه ی چیزایی که سانسور شد به صورت فلش بک میام میگم و .. اره میدونم زود دارم میگم ولی خب اخرای داستانه و باید همه چی فاش بشه دیگه!) یکم اطراف رو با ماشین دور زد برای منطقی بودن. یک ربع که گذشت یه جای دیگه پارک کرد و پیاده شد. جایی که توش بودن نمیشد بهش گفت پارک.یه محوطه ازاد بود که چنتا نیمکت داشت. @خدایا بازم نیمکت؟؟ فکر کنم بهشون آلرژی پیدا کردم! روی یکی نشست و بهرو به روش خیره شد... -----فلش بک×----- (وقتی که یجی زنگ زده بود به کوک) _فکر کنم یه توضیح نیاز دارم! $ح.. حق با توعه اوپا. خوب گوش کن. اون شب کسی که از شما عکس گرفت و منتشرش کرد.. اون مادرم بود.( اعضا زیادم تعجب نکرده بودن! ) من وقتی مسخواست اونا رو پخش کنه دیدمش. بهش گفتم که اگه اینکرو بکنه من به همه میگم و جلوشو میگیرم.. ا..اما اون گفت که جه بوم رو میکشه. بهم فت فکر کردی میتونی دور از چشم من با کسی رابطه داشته باشی!؟ _اون از کجا فهمیده؟؟ (جه بومو یجی باهم دیگن مخفیانه و کوک فقط ازش خبر داشت.. ظاهرا!) $وقتی این رو ازش پرسیم بهم گفت که توی گوشی من و تو شنود گذاشته!!! _چچچییییی؟؟ $و..و بعد بهم گفت الان منم درگیر این قضیم. برای اینکه جه بوم نمیره با..باید با مینسو بهم بزنی.. من رو هم قربانی کرده که برم به اونی بگم کار من بوده! _اما قصدش از این کارا چیه؟؟! یجی هوفی کرد $میخواد من و تو باهم ازدواج کنیم تا از طریق تو میلیاردی پول به جیب بزنه! منمکه بچه خودش نیستم چرا نظرم باید براش مهم باشه! اما حد اقل انتظار داشتم به تو اهمیت بده اوپا.. _کور خونده! تا زمانی که مینسو هست من هیچ جوره بیخیالش نمیشم! $ب.برای همین میخاد بکشتش اوپا.. خون تو رگای همه یخ بست. درست شنیده بودن؟؟ _چیمیگی یجی.. $میدونه با این کار ضعیف میشی.میخواد به زور اینکاروکنه!! اما ما نباید بزاریم اوپا متوجهی؟؟؟؟؟
_باید یه نقشه بکشیم. کی قراره اینکارو بکنه؟؟ $ن..نمیدونم. اما هروقت فهمیدم بهت میگم. _خیلی خب. $اوپا.. یه نقشه ی عالی بکشید و انجامش بید. اگه نیاز به کمک داشتید هم بهم بگید.. باشه؟ کوک لبخند زد _حتما! بعد تلفن رو قطع کرد. اعضا در سکوت تو فکر بودن تا اینکه نامجون بالاخره به حرف اومد ×مینسو باید قضیه رو بدونه. از طریق یکی از ماها. تو گوشی ما که شنود نیست! %اما اگه مینسو نتونه خوب نقش بازی کنه چی؟؟ ×پس برای اینکه باور کنه باید واقعا انجامش بدی کوک. چند رو بعد یکی زنگ میزنه بهش و همه چیو توضیح میده. اون روزی که جونش در خطره باید با کوک قرار بزاره و مامیتونیم پلیسا و بادیگاردا رو در کمینش بزاریم! هیچ غلطی هم نمیتونن بکنن! _نابغه ای هیونگگگگ -----(وقتی جیمین به مینس زنگ زد) +ببین مینسو همه چیز تقصیر عمع جونگکوک بود. اون..(توضیح داد) و جونت در خطره.اما اگه طبق نقشه ما پیش بریم همه چی به خیر و خوشی تموم میشه. متوجهی؟ مینسو از اینکه کوک و یجی رو زود قضاوت کرده بود داشت میمرد. اون حرفایی که به جونگکوک بیچاره زد.. داشت دیوونش میکرد! @ن..نقشه چیه اوپا؟ +(توضیح داد) یجی به ما زنگ زد و گفت امروز قراره اینکارو بکنه.. موقعیت تقریبی همه ی افراد مادرشو به ما داد. ما هم به مامورا گفتیم! @اوپا..با این حساب رابطمون لو نرفته؟ +فعلا محرمانست. ولی بعد این قضیه مجبورید بهش اعتراف کنین! مینسو اب دهنشو به سختی قورت داد @اتفاقای زیادی تو راهه مگه نه؟ +اره.. ظاهر قضیه که همینو میگه!
____بچه ها درواقع خانوم جئون همه جا هم شنود داره هم ادم اما خب در خصوص تلفن پارک جیمین و بقیه اعضا کاری از دستش بر نیومد!____ روی نیمکت نشسته بود که کوک رو از دور دید که سمتش اومد. بالاخره بهش رسید و کنارش نشست. جفتشون حرفی برای گفتن نداشتن. به جز اون میدونستن که عمه پفیوز کوک همه چیز رو میشنوه. پس باید احتیاط میکردن. بالاخره مینسو جو سنگین رو تغییر داد @خب. چیکارم داشتی؟ هدفون ریزی توی گوش جونگکوک بد و کلاهش اون رو مخفی میکرد. صدای یجی از اون طرف شنیده میشد. $اوپا یکم حرف بزنید. بزودی قصد شلیک پیدا میکنه! نباید شک کنه! جونگکوک نفس عمیقی کشید و لباش رو تر کرد _بابت هفته پیش.. یکم تند رفتم! مینسو ترجیح میداد راجب این قضیه حرف نزنه. اما مجبور بود.@مهم نیست. همینطور چند دقیقه گذشت و اونها حرف های کوتاه و بلندشونو و ادامه دادن. $عجیبه! نمیدونم واقعا چرا هیچ کاری نم.. اما دیگه صدایی نشنید. کوک نمیتونست حرفی بزنه اما ته دلش داشت میمرد. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟ مینسو هم وضعش عین کوک بود. ولی باید طبیعی جلوه میداد مگه نه؟ @خب.. من دیگه باید برم. از جاش بلند شد که به تبعیت از اون کوک هم بلند شد. _خب..میدونم همه چیزو تموم کردیم اما.. ممکنه بازم همو ببینیم؟ مینسو با خودش گفت:باید طبیعی باشم نه؟ @قطعا نه! الانم واقعا نفهمیدم چرا منو تا اینجا کشوندی! مینسو حرکت کرد که بره...اما کی میدونست پیش یجی چه خبره؟____
مشغول حرف زدن بود که یهو یه نفر هدفونشو برداشت و محکم انداخت زمین و روش لگد زد. با بهت به اون شخص خیره شد $م..مامان.. زن با خونسردی روی صندلی رو به روییی دختر نشست. ÷عزیزم من رو احمق فرض کردی؟ فکر کردی کل نقشم یا مثلا جای مامورام رو بهت میگم؟؟یا مثلا اگه بیای یه کافه من نمیفهمم؟؟ نمیفهمم داری چه غلطی میکنی؟؟ $من.. ÷هیچی نگو یجی! تو با من میای انگلیس. همین امروز! کارای منم به تو ربطی نداره! فهمیدی؟؟ یجی اخم کرد $نمیتونم بزارم هر غلطی میخوای با جونگکوک اوپا و اونی بکنی! ÷چطور میخوای جلوم رو بگیری وقتی پای اون پسره وسطه! یجی دستاش رو مشت کرد. اصلا مگه با تموم شدن نقشه های کثیفت میتونم باهاش در ارتباط باشم؟ ÷معلومه که نه عزیزم! محکم مشتش رو روی میز کوبید $پس به جهنم! من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. اما تو نظرت چیه حالا که برنده این بازی مزخرفی منو از کنجکاوی در بیاری و بگی نقشت چیه؟ ÷ازونجایی که احتمالا تا الان انجام شده... بهت میگم عزیزم.
مینسو داشت میرفت که یهو کاملا اتفاقی چشم کوک از دور به یه ماشین خورد و سریع رد شد. اما بخاطر برق چیزی که دید سرش رو برگردوند و با دقت دوباره نگاه کرد.. یه اسلحه ی دراز.. (تو ذهنش: وایسا ببینم.. این که اسنایپره!!! سیرسلییی؟؟؟؟) با وحشت به سمت مینسو دوید . اشکاش نا خود اگاه شروع به ریختن کرده بودن _مینسو وایساااا!!... خب.. یه نفر تیر خورد. یکی از اونها تیر خورد.. اما کی میدونه کدومشون بود؟
شاید بهتر باشه پارت بعدو هفته بعد بنویسم هوم؟ 😔😇
دمتت گرممممم
به این میگن داستان مهیج
و غلط میکنی اگه پارت بعدو هفته بعد بدی😐😂
دوتا پارت اخرو هفته بعد میزارم دیگه😔
نهههه
چرااا
بخاطر کلاسای مدرسم. ولی شاید امروز یه پارتو بزارم نمیدونم
عجببب