
رقاص داره قشنگ میشه خودم که راضی ام شما چی ؟
مرد با تعجب نگامون کرد . : چی !؟ هاگوارتز دیگه کجاست !؟ بعد به سمت بابا برگشت و فریاد کشید : اونا چیزی راجب هاگوارتز نمیدوننننننننن ؟!!!!!! _ اون کره خر سر زخمی رو هر جهنم دره ای که میخوای ببر ولی نمیذارم بئا رو ببری ! مرد به سمتمون اومد و من پشت هری قایم شدم . مرد گفت : هری ، بئا ، شما دو تا جادوگرین! نفسم توی سینه حبس شد . من ... رسما هیچ وقت فکر نمیکردم جادوگر باشم . هری گفت : ولی ما ... ما جادوگر نیستیم ! + البته که هستین . مگه وقتی عصبی و ناراحت میشین اتفاق های عجیبی نمیوفته ؟ و شروع کرد به گفتن از هاگوارتز و اینکه چه بلایی سر والدین هری اومده و گفت اسمش هاگریده . من و هری مات و مبهوت مونده بودیم . هیچوقت رسما فکر نیمکردم جادوگر باشم . شک کرده بودم ، ولی دیگه نه اونقدر که تا اینجا پیش برم . وقتی هاگرید اینو گفت وسایلامونو جمع کردیم . بابا و مامان با قیافه های تو هم کشیده بغلم کردن و بوسم کردن چون میدونستن هیچ شانسی ندارن تا جلوی هاگریدو بگیرن . هاگرید من و هری رو برد توی موتور پرنده اش . اونجا اندازه ی یه مبل راحتی جاداشت . هری لم داد و به پشتیش تکیه داد . بعد دستاشو باز کرد و گفت : امیدوارم این افتخارو بهم بدی . لبخندی زدم و رفتم توی بغلش و زمزمه کردم : این افتخار نیست . ارزوئه . خندید و من توی اغوشش خوابیدم .
چشمامو که باز کردم دیدم هنوز توی بغل هری ام و هری بیداره . خودمو ازش جدا کردم و دیدم هاگرید داره با سه تا کروسان و تست داره به سمتمون میاد . یکی از کروسان ها رو گرفتم و تشکر کردم . خوشمزه و برشته بود . هری پرسید : الان کجا میریم ؟ + کوچه ی دیاگون . میریم وسایلتونو بخریم بچه ها . وقتی کروسانو خوردیم پیاده رفتیم تا یه قهوه خونه ای . فهمیدم توی لندن هستیم . نمیدونم هاگرید چیکار کرد که از حیاط پشتی قهوه خونه یه کوچه ی بزرگ واز شد . محو کوچه شدم . هاگرید گفت : اینم کوچه ی دیاگون ! بعد به بانک رفتیم و فهمیدیم هری خیلی توی دنیای جادوگرا ثروتمنده ! کلی گالیون و سی کل و نات داشت . منم پولای خودمو به پول جادوگرا تبدیل کردم که شد 108 گالیون و هاگرید گفت مقدار زیادیه . همه رو چپوندم توی کیف پولم . بعد رفتیم کتاب و چوبدستی و وسایل معجونسازی و پاتیل خریدیم . بعدم رفتیم کلی کاغذ پوستی و قلم و جوهر خریدیم . دست اخرم رفتیم حیوانات فروشی و هری یه جغد سفید خوشگلو انتخاب کرد که اسمشو گذاشت هدویگ . منم یه بچه گربه نقره ای - سفید خیلی خیلی کیوت با چشمای درشت و دندونای کوچولو انتخاب کردم ( عکس اسلاید ) فروشنده گفت: اون بچه گربه ها جادویین و هیچوقت بزرگ نمیشن و همیشه همینقدر بامزه باقی میمونن . + یعنی جادوشون تموم نمیشه ؟_ نه نه البته که نه . جادوشون بی پایانه و همیشه هم زنده میمونن. خیلی هم فروش داریم ازش . میشه 13 گالیون . هاگرید داد کشید : خیلی گرونه ! + خب ما ضمانتش میکنیم و اگر چیزیش شد بیارش پیش خودمون تا ببینی سرت کلاه نذاشتیم . از کیف پولم سیزده تا گالیون دراوردم
دادم به فروشنده . گربه که انگار فهمیده بود صاحب جدیدشم توی بغلم چمپاتمه زد و با پنجه اش دستمو نوازش کرد. خزش خیلی خیلی نرم بود و تا حالا موجودی به این کیوتی ندیده بودم . اسمشو گذاشتم کِدی . ( بچه ها یه وقت کُدی نخونیدا کِدی تلفظ صحیحشه ) کدی رو به هری نشون دادم و اونم خیلی از کدی خوشش اومد . بعد از اون هاگرید چمدونامونو که دیشب از خونه برداشته بودیم با خریدامونو برداشت و باخودش حمل کرد . من و هری هم هدویگ و کدی رو با خودمون حمل میکردیم . وقتی کدی رو ناز میکردم توی بغلم خوابش برد . رسیدیم به استگاه قطار و وارد سکوی نه و سه چهارم شدیم . هاگرید چمدونامو داد دستمون و کدی و هدویگو گذاشتیم توی قفس و سبدامون ( قفس برای هدویگ سبد برای کدی ) و راه افتادیم . یه کوپه توی فطار پیدا کردیم و چمدونامونو گذاشتیم توی جایگاه چمدونا . شروع کردیم به گپ زدن که یه دختر خوشگل با موهای قهوه ای صاف ازمون پرسید : عیب نداره من اینجا بشینم ؟ + نه نه چه عیبی بفرمایید . و هنوز دو ثانیه نشده بود که یه پسر موسرخ اومد سمتمون و همون سوالو پرسید . ما هم همون جوابو دادیم . هری در کوپه رو بست و دختر موقهوه ای گفت : من هرمیون گرنجرم . شما ؟ + من رون ویزلی ام . + منم بئاتریس دورسلی هستم . + ام ... منم هری پاترم . چشماشون همزمان گشاد شد . _ چی ؟ خری پاتر ؟+ همون هری پاتر معروف ؟+ اوه خدای من ! _ چرا نفسم بالا نمیاد ؟! خنده ام گرفت و کدی رو گرفتم بغلم و نازش کردم . + بابا شماها چتون شد ؟ _ حالتون خوبه ؟ + خوبیم بابا خوبیم فقط یکم شوکه شدیم با خنده پرسیدم : خب رون و هرمیون ، میاین با هم دوست باشیم ؟
هرمیون لبخند جذابی زد و باهامون دست داد . رونم لبخند کج و کوله ای زد و دستمونو محکم فشرد . رون و هری شروع کردن واسه هم توضح دادن ورزشی باه اسم کوییدیچ و من و هرمیونم نشستیم درس خوندیم و از همدیگه امتحان گرفتیم . بعد موقعی میخواستم ازش درباره ی پادزهر همه ی زهرا میپرسیدن در کوپه امون با شدت باز شد و یه پسر جذاب موطلایی با چشمای ابی شفاف ولی پوزخند اومد سمتمون . لبخند شفاف و گرمی زد و پرسید : جایی ندارین ؟ و لبشو گزید و با نگرانی به این ور و اون ور چشم چرخوند . + متاسفم نداریم . سرشو انداخت پایین و رفت . دلم براش سوخت ولی کاری ازم بر نمیومد .
دوباره مشغول درس خوندن و ناز کردن کدی شدم . از زن دست فروش هم یکم خرت پرت مثل ساندویچ مرغ سوخاری و شکلات و هله هوله گرفتیم بخوریم . با هرمیون مشغول بحث شدم و فهمیدم مثل من مامان باباش جادوگر نیستن بعد هرمیون طرف پنجره خم شد و گفت : قلعه رو میبینم . بهتر نیست ردا هامونو بپوشیم ؟؟ منم خم شدم و از دوردست یه قلعه دیدم . بعد از چمدونم ردای ساحرگیمو که پاینش چین خورده بودو پوشیدم و موهامو شونه زدم ولی همونطور فرفری موند . قطار ایستاد و من سبد کدی رو برداشتم . همه رفتیم بیرون و از قطار خارج شدیم . هاگرید نعره میزد : سال ائولی ها از این طرف ! سال اولی ها از این طرف ! من و بچه ها رفتیم سمت هاگرید و سلام کردیم بعد سوار یه قایق شدیم و منتظر موندیم تا به سمت قلعه بره . وقتی رسیدیم فهمیدم قلعه چقدر خوشگله . یه خانوم جدی فریاد کشید : سال اولی ها دنبال من بیاین . همه دنبالش راه افتادیم و رفتیم تا به یه در رسیدیم و وایسادیم . خانوم گفت : من پروفسور مک گونگال هستم بچه ها و حالا ، برین تو ! بعد در سالن رو باز کرد و یه سالن طویل با میز های خیلی بلند و عذا های رنگین و دانش اموزای رداپوش و پروفسور های پیر و جوون نشسته بودن . یه کلاه سخنگو که برای اولین بار دیدمش زهره ام اب شد داشت میگفت : خب دیگه وقت گروهبندیه . دعا کردم توی گریفیندور بیوفتم . اسلایترین خیلی ترسناک بود ... ( مک گونگال + کلاهه _ ) + هانا ابوت ! _ هافلپاف ! + دراکو مالفوی ! _ گریفیندور ! همون پسر جذاب موطلایی بود که توی قطار دیده بودیم . لبخند شیرینی بهش زدم و اونم با لبخند گرمی جوابمو داد . ( بچه ها ببینین مافوی توی داستان من مثل مال رولینگ نیست و بیشتر شبیه اسکورپیوسه ) + هرمیون گرنجر ! _ گریفیندور ! برای هرمیون خوشحال شدم . بعد ... + بئاتریس دورسلی ! رفتم جلو تر و هنوز نشسته و کلاه به طور کامل با سرم تماس پیدا نکرده کلاه نعره کشید : گریفیندور ! رفتم سمت میز گریفیندور و کنار هرمیون نشستم .
+ هری پاتر ! _ گریفیندور ! + رونالد ویزلی ! _ گریفیندور ! بعد هری و رون هم به ما پیوستن و شاممونو تموم کردیم . به محض اینکه شاممونو خوردیم با یکی از ارشدا رفتیم به برج گریفیندور . پروفسور مک گونگال اونجا وایساده بود و از قیافه اش معلوم بود خیلی ناراحته . ارشدی که باهاش اومده بودیم ، پرسی ویزلی ، از پروفسور پرسید : چیزی شده پروفسور ؟ + بله بچه ها . امسال و پارسال تعداد گریفیندوری ها خیلی زیاد بوده و پنج نفر اضافی اوردیم . ظرفیت قلعه تکمیل شده و انکار پذیر نیست . ما میتونیم یه اتاق پج نفره درست کنیم ولی موضوع اینجاست که کی داوطلب میشه ؟ من و هرمیون و هری و رون به هم نگاه کردیم . هممون یه فکر توی سرمون بود . هیشکی دستشو بلند نکرد ولی ما بلند کردیم و دیدیم یه نفر دیگه هم بلند کرده ... دراکو مالفوی !
خوب بود ایا ؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
های میشه به داستان *خوب در کنار بد*سر بزنی؟تنک🥺💕ساری بابت تبلیغ
البته که میشه تا حالا ندیده بودم کسی راجب خوب های بد بد های خوب رمان بنویسه به شدت هیجان زده ام ! من خودم عاشق این کتابم و اگه بشه حتما داستانتو میخونم !
منم خودم خیلی این کتاب رو دوست دارم💕🥺داستانم رو از اون موضوع گرفتم