این پارت با نسخه اصلیش فرق داره ( به علت قوانین تستچی )
اول از همه قبل از اینکه بریم سراغ داستان باید بگم که این داستان چون این پارتش ممکنه با قوانین تستچی جور در نیاد یه جور دیگه نوشتمش . نسخه اصلیش رو میتونید توی ویسگون یا واتپد بخونید ایدیمم همینه .
هلیوس ( هوبی ) مثل من قوی نبود ، اون میترسید ، اون ضعیف بود و نیاز به مراقبت داشت . اون خیلی احساسی بود و این برای یه دورگه فرشته _ اهریمن اصلا خوب نبود .
من یاد گرفته بودم که گریه نکنم ، احساساتم رو سرکوب کنم ، وقتی چشمم به زخمای مامانم میوفته ، چشمام رو ببندم ، گوش هام رو کر کنم و برادر کوچولوی ترسوم رو محکم بغل کنم تا گریه هاش معلوم نشه و برای نشون دادن احساساتش توسط آریس و یارانش سرزنش نشه .
من یاد گرفته بودم اهریمن باشم و با قلبی در از نفرت و سیاهی زندگی کنم و اون درست برعکس من بود با قلب یک فرشته به دنیا اومده بود و مثل یک نوزاد مظلوم بود و همین باعث میشد که من در برابرش احساس مسئولیت بکنم و بخوام تا ابد مراقبش باشم . چون اون برادر کوچولوی مظلوم من بود ....
من تموم سختی ها رو تنهایی متحمل شدم تا برادر کوچولوم کسی داشته باشه که بهش تکیه کنه ، که مادرم به خاطر من نگران نباشه ولی همه اینا باعث شد که درونم تاریک و قلبم سیاه و سنگی بشه 💔
پی نوشت : من احساساتمو سرکوب کردم که شاید زندگی کردن آسون تر بشه .... من همه چیز رو تو خودم می ریختم ؛ دردام رو ، اشکام رو ، کمبود هام رو ، علاقه مندی هام رو ..... ولی ... کاش این کار رو نمیکردم ..... این کار فقط باعث شد که ماه نورش رو از دست بده و ماه گرفتگی بشه ..... سلن _ماهی که خاموش شد .
عالی بود اجی💜
پارت بعد؟💙
الان که میسو پرسید گفتم بپرسم پسری یا دختر 😂
و چرا تو اینقد با استعدادی😐
گاددد تنکس ❤️😍❤️ خیلی لطف داری
✨
هلو اونی/اوپا تستت عالی بود (:
میشه تو چنل not smile تو داستان ها
به داستان < صدای قلبت > رای بدی ؟
تنکس بیبی ✨💜