بعد از رسیدن به خونه، ا/ت بدون توجه به صدا زدنای هوسوک، به سمت اتاق رفت و درو بست و پشت در نشست.
بدون اختیار اشکاش جاری شد.
حتی دلیل گریه هاشم نمیدونست.شاید بخاطر این بود که انقدر تنهاس، شاید بخاطر بدبختیاش بود...
اما هر چی بود، انقدر روی قلبش فشار اورده بود که از پا در اورده بودش.
کم کم صدای هق هقاش بلند شد، همون موقع کسی به در زد و بعد صدای هوسوک بلند شد:[حالت خوبه؟]
ا/ت:[...]
هوسوک:[با توعم...اگه چیزی نگی درو باز میکنم!]
ا/ت:[چچرا ددست از سسرم ببر نمیداری](با گریه)
هوسوک:[چیشد یهو؟باز چی شدههه که زده به سرتت؟هوم؟]
ا/ت:[...]
هوسوک:[یا با توعم.اگه جواب ندی درو میشکونم!]
ا/ت:[هق...وقتی...هق...بچه...بدنیا بیاد...ولم...هق...میکنی؟هق]
هوسوک از اینکه ا/ت فهمیده بود حاملس شوکه شده بود!هرچی بود میخواست صبر کنه تا تو فرصت مناسب بهش بگه اما الان...
عالیه که تستام رد میشه.-.
دیگه اینجا داستان نمیذارم!-
پس کجا میزاری
تو واتپد بزار... یا هر جا که می خوای فقط لینکو بوگو
نماشا هم بزار
عالی بود پارت بعدی رو بزار
عالی بود اجی❤❤❤
منتظر پارت بعد هستم ❤❤❤
جاله خودت میدونی مارو علاف کردی ولی بازم از هیچی بهتر به خدا به خاطر این تام از نمی گذرم (شوخیییی)
نامرد ۵ ماه زمان کمی نیست نه
خیلی خوشحالم برگشتی 😙
ادامه بدهههه ❤️
فایتینگ ✊
عالی بود 💖 فایتینگ 👍
خیلی خوب بود اونی❤️❤️❤️
عالیییییییییییییییی 😍