
خب سلام من اومدم با پارت ۹ داستانم چند بار این پارتو نوشتم یهو پریده 🙁 الان امیدوارم نپره . تا الان ۷ پارت منتشر شده هرکس طرفداره استقبال کرده . ممنون از همتون . لطفا با نظراتتون منو شاد کنید کیوتا 😘 راستی از این به بعد داستان رو گزینه ای میکنم 😊
ز زبان مرینت : توی جت بودیم خیلی خوابم میومد برای همین خوابیدم باصدای خدمتکار که میگفت خانم الیزا لطفا بیدار شید تا نیم ساعت دیگه میرسیم بیدار شدم . دیدم مادر و پدرم دارن با مانیتو فیلم میبینن و ماریانا کتاب میخونه و مانیا آهنگ گوش میده . منم تصمیم گرفتم کمی موزیک گوش بدم . ۳۰ دقیقه بعد از زبان مرینت : فرود اومدیم بعد بادیگاردمون اومد و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم . وقتی رسیدیم چشمام باز مونده بود 😯😯 ، خونه نبود اون عمارت بود خیلی بزرگ بود . یه خدمتکار اومد و گفت سلام خوش اومدید . ماریانا گفت ممنونم بعد به من گفت ایشون هلن هستند خدمتکار ما هلن گفت از آشنایی با شما خوشبختم خانم الیزا گفتم ممنونم لطفا مرینت صدام کن گفت چشم حتما .
بعد پدرم گفت هلن مرینت رو به سمت اتاقش راهنمایی کن . هلن هم گفت چشم قربان . وقتی رسیدیم به تاقم واو 😮 باورم نمیشد اتاقم خیلی بزرگ بود از اتاق آدرین هم بزرگتر بود داشتم شاخ درمیووردم 😶 هلن گفت با من کاری ندارید ؟ گفتم نه میتونی بری رفتم تو بخش طراحس اونجا همچی بود بعد یهو چشمم به تختم خورد که دونفره بود یه تلویزیون برای خودم حتی حمام و دستوشویی هم داشت همچی کامل بود بعد تیکی اومد بیرون و گفت اوه شت 😳 گفتم خودمم باورم نمیشه بعد چشمم یه لب تاب خورد لب تاب صورتی بود تم کل اتاقم هم صورتی سفید بود رفتم نشستم رو میز مطالعه و بازش کردم کلی بهش ور رفتم بعد یه وبلاگ زدم و کلی باهاش ور رفتم یه ایمیل جدیدیم ساختم 🙃 . دسگه واقعا باورم نمسشد پس اس 5 هم اونجا بود 😯
رفتم و توی اینستا گرام هم عضو شدم بعد سه ویدیو از خودم منتشر کردم و گفتم سلام من مرطنت الیزا هستم مدل و طراح نیویورک و از الان توی اینستاگرام فعالیت بیشتری دارم 😉 پس لطفا منو فالو کنید کیوتا 😍 . باورم نمیشد 😨 ۲ دقیقه از انتشار ویدیوم نگذشته بود که ۲۴۷ نفر فالوم کردن 😶 ☆ مگه امکان داره 😶 ♡نمی دونم 😬 . بعد رفتم رو تخت و دراز کشیدم و به گوشیم ور رفتم دیگه نفهمیدم چی شد که یهو چشمام سیاهی رفت . یک ساعت و نیم بعد از زبان ماریانا : خسته بودم استراحت کردم بعد یاد مرینت افتادم رفتم در اتاقش در زدم کسی جواب نداد دوباره در زدم کسی جواب نداد نگران شده بودم 😟 رفتم تو دیدیم خانم در خواب ناز تشریف دارن 🙄 . یهو مانیا اومد و ،فت خبری از مری نیست ؟ گفتم بله خبری از خانم مری نیست چون در خواب نازشون تشریف دارن 😐 . بعد با هم خندیدیم .
بعد رفتم تو اینستاگرام عضو شدم ا زخودم یه ویدیو منتشر کردم و گفتم سلام من مرسنت الیزا هستم مدل و طراح نیویورک هستم و دوست دارم همه شما منو فالو کنید 😉 . باورم نمیشد 😨 ۲ دقیقه از انتشار ویدیوم گذشته بود که ۱۴۷ نفر منو فالور کروم تو شک بودم 😬 . براس همین رفتم روی تختم و تیکی هم اومد کنارم هردو خوابمون میومد برای همین دیگه نفهمیدم چی شد که خوابم برد 🥱 . یک ساعت و نیم بعد از زبان ماریانا : خوابم بده بود بیدار شدم تختو مرتب کردم و دست و صورتم رو شستم بعد یاد مرسنت افتادم خبری ازش نبود برای همین رفتم به سمت اتاقش رسیدم دم اتاقش در زدم کسی جواب نداد یه بار دیگه در زدم بازم کسی جواب نداد خیلی نگران شدم 😨 اما کار درستی نبود برم توی اتاقش . اما نگران شدم و رفتم دیدم خانم در خواب ناز تشریف دارن 😴 .
خیلی آروم در بستم و رفتم تو اتاقم لبتامو باز کردم رفتم دیدیم مرینت یه وبلاگ زده زفتم و دنبالش کردم بعد زفتم و یه سری به اینستاگرام بزنم که دیدیم مرینت چه کرده 😱 . ۵۷۸۹ فالور داشت 😲 . رفتم یه سری زدم به صفحه خودم دیدیم عکسایی که گذاشتم ۷۸۹ لایک داشته . گفتم واو ، یه دابسمش داشتم سریع گذاشتم تو صفحه ۵ دقیقه گذشت ۷۷ نفر لایک کردن ☺ بعد گفتم بدم آشپزخونه ظهر بود رفتم آشپزخونه دیدم آشپز شخصی داره استراحت میکنه . رفتم یه کیک شکلاتی درست کردم و گذاشتمش تو فر بعد رفتم یه شربت بلوبری هم درست کردن واو خیلی خوب شده بود گذاشتم تو یخچال و رفتم تو سالن و کمی تلویزیون تماشا کردم . بعد یه صدایی اومد فکر کنم کیک آماده شده بود رفتم دیدم آره بعد به هلن گفتم همه رو خبر کن اونم گفت چشم و رفت منم کیک و به همراه بشقاب و لیوان و شربت بردم و روی میز گذاشتم .
بعد رفتم سر میز غذا خوری و منتظر موندم ۵ دقیقه بعد همه اومدن مرطنت اصلا خواب خواب بود تو حال خودش نبود بعد مادرم گفت اوه ماریانا چکار کردی 🤤 . گفتم ممنون . بعد مادرم به مرینت گفت دخترم انگار خسته ای برو بخواب . اونم گفت درسته مامان و رفت و خوابید بعد مانیا گفت منم میخوام برم بخوابم و رفت گفتم اوه که پدرم گفت عزیزم حاضرشو باید برای نیم ساعت دیگه شرکت باشیم مادرم گفت درسته عزیزم و رفتن منم همونجا ایسادم یهو یه قطره اشک از چشمم اومد و رفتم رفتم تو اتاقم و رفتم تو تراس به بیرون نگاه کردم ناراحت بودم بعد اومدم داخل اتاقم و درو بستم و گریه کردم دیگه نفهمیدم چی شد که خوابم برد .
بعد رفتم سر میز غذا خوری و منتظر موندم ۵ دقیقه بعد همه اومدن مرطنت اصلا خواب خواب بود تو حال خودش نبود بعد مادرم گفت اوه ماریانا چکار کردی 🤤 . گفتم ممنون . بعد مادرم به مرینت گفت دخترم انگار خسته ای برو بخواب . اونم گفت درسته مامان و رفت و خوابید بعد مانیا گفت منم میخوام برم بخوابم و رفت گفتم اوه که پدرم گفت عزیزم حاضرشو باید برای نیم ساعت دیگه شرکت باشیم مادرم گفت درسته عزیزم و رفتن منم همونجا ایسادم یهو یه قطره اشک از چشمم اومد و رفتم رفتم تو اتاقم و رفتم تو تراس به بیرون نگاه کردم ناراحت بودم بعد اومدم داخل اتاقم و درو بستم و گریه کردم دیگه نفهمیدم چی شد که خوابم برد .
وقتی بیدار شدم زنگ زدم به عالیس اونم کلی بهم ونیه داد و گفت میاد میشم الان گفتم باشه و قطع کردم . ۲۵ دقیقه بعد عالیس اومد بهش خوش آمر گفتم . قرال شد کلی خوش بگذرونیم قرار شد عالیس تا فردا شب پیشم بمونه ☺ . اول از همه رفتیم و نشستیم و فیلم دیدیم که یهو مرینت اومد و گفت ببخشید شما ؟ من گفتم مرینت ایشون بهترین دوستم عالیس هستن و عالیس ایشون خواهرم مرسنت هستن بعد عالیس گفت خوشبختم مرینت مرسنت هم گفت منم همینطور عالیس بعد مرینت عالیس صمیمی شده بودن منم گفتم بیاین یکم آشپزی کنیم اونا خم گفتن باشه . رفتیم تو آشپزخونه من از تو لبتابم چندتا غذا در اودم .
بعد گفتم بچه ها بیاین و به آشپز گفتم بره ما شام رو حاضر میکنیم اونم گفت چشم خانم ماریانا و رفت بعد مرینت گفت خب غذا ها چین ماریانا ؟ منم گفتم اسپاگتی ،لازانیا ، سالاد ماکارانی ، ماکارون ، سوشی ، دسر بلوبری و توت فرنگی و نوشیدنی ها عالیس گفت ماریانا !! چه خبره بعد با هم خندیدییم پیش بند موشیدیم و کلاه گذاشتیم اول کلی عکس گرفتیم بعد شروع کردیم مرینت گفت اول اسپاگتی دست به کار شدیم کلی خرابکاری کردیم اسپاگتی هارو که همه پخش زمین شدن 😝 بعد آب داغ ریخت رو سر عالیس 🤪 منم دستم سوخت مرینت هم وقتی اسپاگتی ها رو زمین بودن سر خورد 😛 از تمام مراحل عکس گرفتیم . بعد گذاشتیم بپزه . بعد مرینت و عالیس و من با هم دسگه گفتیم آخیش و خندیدیم .
بعد عالیس گفت ببریم سراغ لازانیا ببینیم این دفعه چقدر خرابکاری میکنیم 😆😆 مرینتم گفت آره خندیدیم . قرارا شد من نوشیدنی درست کنم مرینت و عالیس هم لازانیا درست کنن که کارمون سریع تر بشه . من پورد بلوبری رو ریختم توی ظرفش و هم زدم بعد بعل یخ انداختم توش اما آب ماشید به صورتم مرینت عکس گرفت 😳 گفتم مرسنت یه وقت نزاری تو صفحت گفت دیگه خیلی دیر شده بعد گوشیم رو برداشتم رفتم تو اینستا دیدم یه عکس از من گذاشته و زیرش نوشته ( مدل معروف نیویورکی ماریانا یا خواهرم در حال آشپزی 😛 ) گفتم مرینت 😶 و دوییدم دنبالش .
مرینت و ماریانا هم با هزار بدبختی لازانیا رو درست کردن و رفتن سراغ دسر دسرم به امید خدا دست کردن . منم دسر توت فرنگی رو درست کروم و موزی بعد هلن اومد و گفت خانم ماریانا مادرتون براتون پیغام گذاشتن گفتم باشه هلن . همه کارا رو کردیم غذا هم درست کردیم همه جا رو هم مرتب کردیم رفتیم نشستیم رو مبل من پیغام گیر رو روشن کردم دیدم مامانمه میگه سلام دخترم من و پدرت و همینجور خانواده ولیفا به لندن رفتیم و تا هفته دیگه برنمی گردیم عالیس رو پیش خودتون نگهدارید بوس عزیزم بای . وقتی قطع شو همه تو شک بودن یهو همه با هم جیغ زدیم و پریدیم بغل هم .
خب دوستان این پارت تموم شد بخاطر تعخیر متعسفام چند با راین پارتو نوشتم ولی به اسلتید آخر که رسید حذف شد . منتظر پارت بعد باشید . از همه شما و تستچی گلم هم ممنونم . از این به بعد چالشم پیزارم 🤗 پس بریم برای چالش .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آدرین رو به عنوان برادرم انتخاب میکردم
ممنون به خاطر کامنت
من پسرم ولی اگه دختر بودم
چالش : 1
عالیییییییییی بود
خیلی ممنونم 🙃
جواب چالش ۵
ممنون بابت نظرت