برگشتم ! همین الان برگشتم دارم برای شما ها پارت میذارم . هنوز لباس در نیاورده دارم مینویسم . کمر درد هم دارم یکم حالم بده
رفتم توی پارکینگ و سوار ماشین کروکی سورمه ای براقم شدم . بابا هم برای من هم برای دادلی ماشین خریده بود و هردومون گواهینامه داشتیم . ( مثلا تو چهارده سالگی میذارن رانندگی کنن ) هری هم سوار شد و از خیابون خارج شدیم . هری به در و دیوار ماشین مشت میزد تا تخلیه انرژی کنه . من به جاش لبمو گاز گرفتم عصبانی شدن به نظر من کار بیهوده ای بود . من هیچوقت عصبانی نمیشدم . همیشه لبخند میزدم و وانمود میکردم این مشکل هم تموم میشه . به هری گفتم : به نظرت الان کجا بریم ؟ شونه بالا انداخت . تازه ساعت سه ظهر بود و تا شب خیلی مونده بود . خودم به تنهایی تصمیم گیری کردم : میریم سینما حداقل وقت میگذره . هری بازم شونه بالا انداخت . به طرف سینمای شهر روندم . ماشینو پارک کردم و به هری گفتم بره بلیت بگیره برای خودش من کار دارم . پرسید : چی کار ؟ گفتم : اگه میخواستم بگم که دست به سرت نمیکردم . مشکوک بم نگا کرد و از داشبورد ماشین پول برداشت و رفت . ریز ریز خندیدم و سور ماشین شدم
( از زبان هری ) از خودم پرسیدم یعنی بئا چیکار داره ؟ تو همون حال بلیت تازه ترین فیلم ترسناک رو گرفتم و با یه بسته پفیلا و نوشابه رفتم روی یکی از صندلی های ردیف اول نشستم . فیلم جالب و سرگرم کننده و ترسناک بود ، ولی من حواسم پیش بئا بود یعنی الان داره چیکار میکنه ؟ فکرشو از سرم بیرون کردم و به خودم نهیب زدم اخه به تو چه ؟! از بچگیم تا حالا بئا تنها کسی از دورسلی ها بود که به من اهمیت میداد . بئا همزمان با من به دنیا اومده بود ولی من چند ماه ازش بزرگتر بودم . اون توی اوایل زمستون به دنیا اومده بود . حتی تولدشم مایه خوشی و سلامت بود چون درست توی روز سال نو به دنیا اومد . هروقت من مریض میشدم اون بود که برای من از اون سوپ های بینظیر و خوشمزه اش درست میکرد . هروقت مارج یا دوستای دادلی میخواستن اذیتم کنن اون بود که ازم دفاع میکرد . نه خاله پتونیا نه عمو ورنون . فقط بئاتریس . حواسم به فیلم جلب شد . ترسناکترین بخشش بود و من عاشق فیلمای ترسناک بودم . به صفحه نمایش زل زدم و فیلمو دنبال کردم *** وقتی فیلم تموم شد از سینما بیرون اومدم . جدا نمیدونستم کجا برم . غذا زیاد نخورده بودم و الان مث سگ گشنم بود . فیلم سه ساعت بود و با خوردن پفیلا هم سیر نشدم . پولم تموم شده بود و گوشی یا تلفن عمومی ای نزدیکمون نبود . نشستم روی نیمکت و به ساعت روبروم که روی دیوار سینما بود زل زدم : 8 و 30 دقیقه
( از زبان بئاتریس ) به ساعت مچیم نگاه کردم : 8 و 30 دقیقه شب کارم تموم شده بود و هدیه رو گذاشتم توی داشبورد . رفتم سینما دنبال هری . پیاده شدم و هری رو دیدم که روی نیمکت نشسته و پشتش به منه . دستمو گذاشتم روی چشماش و زمزمه کردم : چه خبر از ارواح و اجنه ؟ خندید و بلند شد . گفت : والا دارم جلو روی خودم میبینمشون . +عوضی . مشتی به بازوش زدم و دوباره رفتیم توی ماشین . از هری پرسیدم : گرسنه ات نیست؟ + اخ چرا خیلی هم زیاد دارم تلف میشم - خیلی خب دیگه تو هم اغراق نکن. خندید . رسیدیم به یه رستوران فستفودی . هرچند من جدا از فست فود بیزار بودم ولی میدونستم هری خیلی دوست داره . پیاده شدیم و رفتیم سمت رستوران . یه پیتزا و همبرگر با سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه سفارش دادیم و منتظر شدیم . توی این فاصله هری برام داستان فیلمی که دیده بود رو تعریف کرد و ازم خواست بگم داشتم چیکار میکردم . انگشتمو روی لبم گذاشتم و گفتم : هیسسسسس این یه رازه . اعتراض کرد : ولی باید بهم بگی ! گفتم : بایدی وجود نداره . در ضمن اگر بگم دیگه راز حساب نمیشه که ! با دلخورینگام کرد و غذامونو توی سکوت خوردیم . وقت صورت حساب شد . یهو دیدم پولمو نیووردم . به هری گفتم : میشه بری از داشبورد کیف پولمو بیاری ؟ سر تکون داد و رفت
تازه فهمیدم چه شکری خوردم . هدیه تولد هری توی داشبورد بود ! و من احمق گذاشتم بره . دویدم سمت ماشین دیدم هری اصلا هدیه رو ندیده . نفس راحتی کشیدم . هری بهم کیف پولو داد و صورت حسابو پرداخت کردم . سوار ماشین شدیم و رسیدیم خونه . ماشینو پارک کردم و در خونه رو زدم . زود تر از ده نمیخوابیدن . پس میدونستم همه بیدارن . بابا درو باز کرد که سیبیلش کج شده بود و یه کیف دستی مخصوص مسافرت توی دستش بود یه ابرومو بالا بردم : خیر باشه ! این یعنی چی که اول مارو بیرون میکین بعد خودتم میخوای بری بیرون ؟ نکنه این خونه تو محاصره اشباحه ؟ صدای ریشخند هری از پشت سرم به گوش رسید . بابا گفت : عزیزدلم برو وسایلتو جمع کن قراره بریم مسافرت ! و تو...! برو اون وسایل اشغالتو جمع کن . دوباره خشممو کنترل کردم و رفتم تو . رفتم توی اتاقم توی کوله ام لباس خواب و چند دست شلوار جین و بلوز و در صورت نیاز ژاکت برداشتم . با نظم تا کردم و گذاشتم توی کوله ام . برای اینکه یه وقت نیاز شه پول پس اندازم ( 45 پوند ) رو با چک عمه مارج گذاشتمش توی کیف پولم و کیف پولمو هم گذاشتم توی کوله ام . نفس عمیقی کشیدم و رفتم بیرون . دیدم در اتاق هری بازه و هری با دستپاچگی دور خودش میگرده . سریع رفتم تو و کمکش کردم وسایلشو جمع کنه .
بعد رفتیم توی پارکینگ که سوار ماشین بابا شیم . ولی من قبلش یواشکی از توی داشبورد هدیه رو برداشتم و گذاشتم توی کیفم . سوار ماشین بابا شدم و وسط هری و دادلی نشستم که یه وخ دعواشون نشه . راه افتادیم و از شهر خارج شدیم . کم کم داشت خوابم میگرفت . صبح زودم بیدار شده بودم و کلاس ژیمناستیک هم رفته بودم و حسابی بدنم کوفته شده بود . برعکس من هری انگار سرحال بود و توی دنیای کتابی که دستش بود غرق شده بود . دادلی و مامانم خواب بودن . خودمو مجبور کردم بیدار بمونم ولی دیگه داشتم غش میکردم . سرمو گذاشتم روی شونه هری ( وووووییییییییی🥺 ) و خوابیدم . *** چند ساعت بعد ساعت سه و نیم صبح*** با تکون ناگهانی ماشین از خواب پریدم و هری هم که روی سرم خوابیده بود بیدار شد . از بابا پرسیدم : کجا داریم میریم ؟ نرسیدیم ؟ داریم میریم ویلای اولدهام ؟+ نه بئا داریم میریم یه کلبه وسط وسط دریا . و دستاشو به هم مالید و نیشش تا بناگوش باز شد . عجیب بود . ما کلبه نداشتیم . حداقل نه وسط دریا . اصلا مگه میشه وسط دریا کلبه ساخت ؟ وقتی رسیدیم فهمیدم منظور بابا چیه . یه ساحل توی شب خیلی ترسناک میشه و تاریکه . ولی تونستم کلبه رو از دور ببینم که روی یه صخره نه چندان صاف بود . هری با دیدن کلبه چشماش گشاد شد و دادلی از وحشت جیغ کشید چون اونجا تلویزیون انتن نمیداد . با قایق یه پیرمرد رفتیم اونطرف و به کلبه رسیدیم . کلبه کلا دو تا اتاق داشت که دادلی زودی رفت توی اتاق و درو بست . باب و مامانم با کلافگی ناشی از خستگی رانندگی چند تا چیپس و ساندویچ سوسیس به سمتمون پرت کردن و رفتن توی اون یکی اتاق . به هری نگاه کردم که داشت از سرما میلرزید چون بخاری درست و حسابی کار نمیکرد . توی سالن هم کلا یه پتو بود . پتو رو دادم به هری و خودم ژاکتمو پوشیدم که به طور قابل توجهی گرمم کرد . موهامو بافتم و سرمو گذاشتم روی دستم و خوابیدم . بعد از چند ثانیه بیدار شدم و هری رو دیدم که داره فین فین میکنه و با لحن غم انگیزی شعر تولدم مبارکو میخونه . خداروشکر که براش هدیه خریده بودم . به سمت کیفم خیز برداشتم و بدون اینکه هری متوجه بشه هدیه رو در اوردم و اروم توی گوش هری زمزمه کردم : تولدت مبارک هری . و بهش هدیه اشو دادم هری متعجب شده بود و با شوق و ذوق کاغذ کادو رو باز کرد و ساعت مچی مشکی چرمی و کتاب " کتابخانه ی نیمه شب " رو براش خریده بودمو باز کرد و با خوشحالی بغلم کرد و گفت : بئا ، تو بهترینی ! توی بغلم فشارش دادم و جدا شدیم . همون موقع در یهویی باز شد ... و مرد غول اسایی وارد شد . یه لحظه نزدیک بود سکته کنم ... دادلی و بابا و مامان وارد شدن و مرد رو دیدن . مرد جلوتر اومد و گفت : سلام هری ! چقدر بزرگ شدی . و اوه ... ! سلام بئاتریس . حالتون چطوره ؟ من و هری همزمان از تعجب افتادیم زمین . مرد دستی به ریشش کشید و نشست روی کاناپه . گفت : فکر میکنم نامه ها به دستتون نرسیده باشه واسه همین من اومدم . دامبلدور خیلی به من اعتماد داره . و با غرور لبخند زد . _ اینجا بخاریش کار نمیکنه ؟ خیلی سرده ها . و با چتر صورتیش به بخاری ضربه ای زد و بخاری اتیش تولید کرد . _ دیدین بچه ها ؟ اینجوری جادو یادتون میدن ها . توی هاگوارتز . هرچند دیگه خودتون میدونین و فوت ابین . هری اومد جلو با تعجب پرسید : هاگوارتز ؟ اونجا دیگه کجاست ؟
نتیجه 1
اخ اخ کمرم شکست . الان بی جکی میشید دارم از کمر درد میمیرم توی ماشین بد خوابیدم الان کمرم داره نابود میشه
نتیجه 2
اخ اخ کمرم شکست . الان بی جکی میشید دارم از کمر درد میمیرم توی ماشین بد خوابیدم الان کمرم داره نابود میشه
نتیجه 3
اخ اخ کمرم شکست . الان بی جکی میشید دارم از کمر درد میمیرم توی ماشین بد خوابیدم الان کمرم داره نابود میشه
نتیجه 4
اخ اخ کمرم شکست . الان بی جکی میشید دارم از کمر درد میمیرم توی ماشین بد خوابیدم الان کمرم داره نابود میشه
عالییییی
برو دراز به دراز بخواب شاید بهتر شد
ممنون عزیزم رقاصو هم گذاشتم برو بخون این پارتو خودم خیلی دوست داشتم و تعداد اسلایداش هم زیاده هم نوشته هاش زیاده کلا خیلی مفصله ولی هنوز توی بررسیه و اینکه الان خوابیدم یکم بهتر شدم مرسی به فکرم بودی 🤍
مرسی
عاشق خودت و داستاناتم
همه ی تستام گزارش شدن-!
بیوم رو دوباره ساختم-!
ولی شخصی شد-!
میشه به بیوم سر بزنی و لایکش کنی-؟
دوتا پست اخرت لایک میشه-!🤍
پین شه پلیز:)
دو تا تست اخرتو لایک میکنم و اینکه امیدوارم به کوری چشم هر کسی که طاقت دیدن سرپا شدنت رو نداره تستات حسابی حمایت شن
مرسییییی
خیلی ممنونمممم🥺🫀