
رمان جدید پاتر هدی !
جست و خیز کنان وارد خونه شدم . امروز مربی ژیمناستیک زیاد بهمون سخت نگرفته بود . به مامان که داشت ناهارو اماده میکرد سلام کردم . مامان که صورتشو جمع کرده بود گفت : اون لبخند مسخره ی روی صورتت حرصمو در میاره . زود برو لباستو عوض کن بیا کمکم کن ناهارو اماده کنم . سر تکون دادم و نیشمو بیشتر باز کردم . از روی اپن سیب برداشتم و گازی بهش زدم و از پله ها بالا رفتم . رفتم توی اتاقم و دوش گرفتم . تنها کسی که توی اتاقش حموم داشت من بودم . موهای طلاییمو که بیشتر از همیشه فر شده بود رو خشک و شونه کردم . شلوار جین معمولی و بلوز صورتی ساده ای رو پوشیدم و موهامو دم اسبی بستم . صندل پوشیدمو بیرون رفتم . تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم پیش مامان یه سری به هری بزنم . در زدم و بدون اینکه منتظر جواب باشم وارد اتاقش شدمو و توی لحظه ی اول هری رو ندیدم . درو بستم و لبخند همیشگیم رو پررنگ تر کردم . دیدم هری گوشه ی تختش کز کرده و دستاش روی صورتشه . کنارش نشستم و پشتشو نوازش کردم . پرسیدم : خوبی هری ؟ سرشو بلند کرد و صورتشو دیدم که لبش به طرز فجیعی پاره و خونی و پای چشمش بادمجون در اورده : دادلی ؟ سر تکون داد . خشممو فرو خوردم و نفس عمیقی کشیدم . اصولا من از اون دخترا نبودم که زود عصبانی بشن . ممکن بود لبش عفونت کنه .
به اتاقم رفتم و از زیر تخت جعبه ی کمک های اولیه رو برداشتم . همیشه برای این جور موقعیتا اماده بودم . دوباره رفتم توی اتاق هری . از جعبه بتادین و دستمال برداشتم و لبشو پاک کردم . دردش گرفت ، اما چیزی نگفت . پای چشمش یخ گذاشتم و قبل از اینکه برم بهش گفتم : حتما بیا سر میز ناهار . نمیخوام نیش و کنایه های مامانمو بشنوی . سکوتشو به معنی تایید گرفتم و از اتاقش رفتم بیرون و وارد اشپزخونه شدم . مامان داشت استیک و خورش الو میپخت . با تعجب پرسیدم : خبریه ؟ با بی حوصلگی گفت : مارج و دوست دادلی دارن میان اینجا . فردا تولد دادلیه . با بی حوصلگی چشم چرخوندم و پرسیدم : چی درست کنم ؟ + ژله توتفرنگی و سوپ سبزیجات مخصوصتو . شروع کردم به خورد کردن هویج . قابلمه رو ابجوش گذاشتم و سوپ سبزیجات مخصوصمو درست کردم . ادویه و ذرت توش ریختم و منتظر شدم تا بپزه . توی این فاصله ژله درست کردم و یه کم از سوپمو چشیدم . مزه ی بهشت میداد . ولی یکم نمکش کم بود . اندازه ی نوک انگشت نمک ریختم و با ملاقه هم زدم . با صدای زنگ در مامان گفت : برو درو باز کن . پیشبندمو در اوردمو دستامو با حوله تمیز کردم . درو باز کردم . عمه مارج و بابا و دادلی پشت در بودن . سعی کردم بشاش باشم و با لبخند گفتم: خوش اومدین عمه مارج .
دستی به موهام کشید و محکم بغلم کرد . یه چک هفتاد پوندی مچاله توی دستم بود . چکو گذاشتم توی جیب شلوار جینم و به دادلی سقلمه زدم و یواش گفتم : یه بار دیگه دستت به هری بخوره دستتو قلم میکنم . فهمیدی ؟ از اونجایی که کاراته و دفاع شخصیم خوب بود و دادلی با اون هیکل چاقش هیچوقت نمیتونست مثل من بشه با ترس سر تکون داد . دیدم مامان و عمه مارج دارن سلام احوالپرسی میکنن و دادلی و بابا هم حواسشون به اخبار جلب شده . سریع رفتم از پله ها بالا و رفتم توی اتاق هری . هری داشت کتاب میخوند و روی تختش لم داده بود . بهش گفتم : هری ! پاشو عمه مارج اومده . اگه ببینه نیستی دوباره میخواد زر زر کنه . هری که از عالم خودش بیرون اومده بود غر زد که : اوف ! حلا این این وسطه ام اومد . اخه اومده تولد شاهکار بینظیر خدا رو جشن بگیره . خنده ام گرفت . هری بلند شد و کتابشم برداشت و گذاشت من موهاشو شونه بزنم و بلوزشو صاف و صوف کنم . گفتم : خوبه حالا بریم .
رفتیم پایین و رفتم کمک مامان و سفره رو چیدم . عمه مارج و اون سگ پیرش ، ریپر ، اومدن سر میز و بابا و دادلی هم اومدن مامانم نشست و من و هری اخرین کسایی بودیم که نشستیم . بابا و عمه مارج و مامان داشتن راجب اقتصاد و قسط بانک و این جور چیز ها حرف میزدن . برای خودم و هری سوپ کشیدم . با لبخند بهم گفت: تو درست کردی نه ؟ سر تکون دادم و اونم با ولع شروع به خوردن سوپ کرد . عمه مارج یهویی حواسش به ما معطوف شد : غذا خوردنشو نگاه کن ! توی قدر نشناس بی ادب هنوزم روی دست پتونیا و ورنون موندی ؟ اره دیگه از دو تا ت*ن*ه*ل*ش دائمالخمر چیز دیگه ای در نمیاد . لرزش دست هری رو حس کردم .دستشو گرفتم و زمزمه کردم : خواهش میکنم ! یه اتفاق دیگه نه . هر وقت هری و من عصبی میشدیم ناخوداگاه اتفاق های عجیبی رخ میداد . هری دندوناشو به هم فشار داد و عصبی شد . دخالت کردم : عمه مارج ، ژله میل داری؟ عمه لبخندی به من زد و گفت : البته عزیزم . براش ژله ریختم و خودم سوپمو خوردم و با استیکم بازی بازی کردم .
برای هری نوشیدنی ریختم و خودم مشغول خوردن خورش الو شدم از استیک بدم میومد حداقل از استیک های مامانم که توش فلفل و کاری نمیریخت . همون لحظه ای که همه یه دل سیر غذا خوردن و من ومامان بلند شدیم میزو جمع کنیم ، یه جغد از پنجره اومد تو و قلبم اومد توی دهنم . جغد یه نامه توی دستای هری گذاشت و بعد رفت . همه با تعجب به هری نگاه میکردن که همون لحظه یه جغد دیگه اومد تو و یه نامه گذاشت توی دستای من و رفت . مامان بشدت وحشت کرده بود و بابا چشماش گرد گرد شده بود . هری به نامه نگاه کرد و تا خواست بازش کنه بابا نامه رو از دست جفتمون قاپید و بهمون دستور داد: برید توی اتاقتون . هری اعتراض کرد : ولی اون نامه مال منه ! بابا با خشونت سیلی محکمی خوابوند توی صورت هری و گفت : جفتتون بیرون ! اصلا برید بیرون تا ساعت خواب هم برنگردین ! به بابا گفتم : ولی اخه چرا ؟ بابا نعره کشید : بیرون ! از خونه میرین بیرون ! نشنیدین چی گفتم ؟ بیرون ! نفس عمیقی کشیدم و بازوی هری رو کشیدم و از خونه بیرون رفتیم ( برید نتیجه یه توضیحاتی نوشتم اونجا بخونید مهمه )
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قشنگ بود
عالیییییی بود
عالی بود🧁💕
ناظرش بودم🧃💜
او مای گاد دیگه وقتی ناظرش میگه عالی بود چطوری از خیر گذاشتن پارت دو و سه و چهار بگذرم ؟ ولی اگر یه مدت نبودم ناراحت نشید فردا قراره برم مسافرت و اونجا هم انتن نمیده اگرم بده من تو تستچی با کامپیوتر وارد شدم نمیتونم با چیز دیگه وارد شم