
دستمال همراهتون باشه امیدوارم خوشتون بیاد ، مرسی از کسایی که حمایتم میکردن ✨🍃🌨 و اینکه ناظر چیز بدی نداره که حذف کنی (:
سیلام گایز … دلم برای این داستان تنگ میشه …ناظر جونم لطفا زود منتشر کن 🥲هق …. خلاصه مرسی از کسایی که تا اینجا حمایتم کردن و مرسی از ناظر هایی که داستانم رو منتشر کردن امیدوارم از داستان لذت برده باشید …. بریم برای پارت اخر …💔هق ***** < میسو ویو > ا/ت اسرار کرد که بریم پسرا رو ببینیم … حقیقتش خودمم دونبال یه بهونه بودم که ببینمشون اما خب …. خودمو تو این مدت گول میزدم 💔 من ا/ت دوییدیم کاپشن پف پف کوتاهمون * یکم از زانو هاشون بالاتر ) رو که ست بود با پوتین هامون سریع پوشیدیم و از خونه زدیم بیرون …… & سوهو ویو & اشک تو چشام حدقه زده … اونا حرفمو باور نکردن … الان برم پیش پسرا و چی بگم بهشون 😭 داشتم با نامیدی سوار ماشین میشدم که یکی داد زد : سوهو اوپااااااا مارو هم ببررررر برگشتم و با صورت خیس و چشای قرمز میسو مواجه شدم … ا/ت هم پشت سرش داشت اشکاش رو پاک میکرد و میومد … ناخوداگاه یه تک خنده ای زدم و اشکام شروع به ریختن کرد که گفتم : باشه پس سریعتر بیاین جیمین و ته منتظرتونن 💔🙂 سوار شدن بین راه هیچی بینمون ردوبدل نشد فقط صدای اروم گریه کردناشون تو ماشین پیچیده بود ، از بچگی میسو با اینکه ازم کوچیکتر بود بهم میگف : کسیو نفرین نکن به خودت برمیگرده ، منم انجام نمیدادمش اما این سریع تو دلم هی اون سوجون هم اون رفیق عوض** رو نفرین میکردم . رسیدیم هتل و پیاده شدیم رفتیم اتاقشون در که باز بود هلش دادم ، دخترا پشت سرم بودن و پسرا وقتی منو دیدن فک کردن که دخترا نیومدن و سرشون رو پایین انداختن … که گفتم : من کارم رو انجام دادم … میرم که مزاحمتون نشم یه لبخند زدم و از جلوی دخترا کنار اومدم ، پسرا که بهم شک کرده بودن سرشون رو تا اوردن بالا با چهره ی میسو و ا/ت مواجه شدن و از روی تخت بلند شدم … چون میدونستم دوس دارن تنهایی مشکلشون رو حل کنن اروم از اتاق رفتم بیرون تو دلم گفتم : خدیا صلاح این دوتا کا•پل هرچی باشه اونو انجام بده
< راوی ویو > بعد رفتن سوهو میسو تحمل نکرد و با گریه دویید سمت جیمین و بغ*ش کرد 💔 هردوتاشون شروع به گریه های باشدتکردن … ا/ت هم رفت سمت ته و محکم بغلش کرد و اوناهم گریه کردن … ا/ت اروم گف : تو برای براگردوندنم سعی نکردی … ته : توضیح می… ا/ت انگشتش روروی لب های ته گذاش و گف چیزی نگو و دوباره محکم بغ*ش کرد … ا/ت و ته از هم جدا شدن چشمشون به میسو و جیمین افتاد … هردوتاشون با شدت زیادی داشتن گریه میکردن … حق داشتن … درسته برای ا/ت و ته خیلییی سخت بود اما برای اون هم همچین اسون نبود …. { پرش زمانی به ۴ ماه بعد } همه منتظر بودن …. شعله ی شمع داشت بالا میرف … ته و جیمین کنار هم وایستاده بودن و توی تالار منتظر عروس هاشون بودن … عاقد یا همون پدر روحانی وارد تالار شد … در تالار باز شد … دوتا عروس که نه دوتا فرشته وارد سالن شدن … خیلی خوشگل شده بودن … همه از حیرت حیح ارومی گفتن که قابل شنیدن بود … ته و جیمین تا این صحنه رو دیدن قلبشون ذوب شد … اونا میخوستن زودتر برای اونا بشن … تپش قلبشون طوری رفته بود بالا که هردوتاشون صدای قلبشون رو میشنیدن و به هم نگاه میکردن و میخندیدن … میسو و ا/ت دست همو گرفته بودن و توی اونیکی دستشون گل رو نگهداشته بودن … رفتن روی صحنه … تهیونگ با دستای مردونش دست ظریف ا/ت رو گرف … کل مدت منتظر این مدت بود … دوس داشت این لحظه اتفاق بیوفته … خوشحال بود فرد موردعلاقش که حاضر بود از جونش بگذره که اون سالم بمونه الان قراره باهاش یکی بشه … ا/ت چشماش رو از روی زمین برداشت و به چشمای ته خیره شد … چشمایی که مثل دریا داشت توشون غرق میشد … بگذریم بریم سراغ میسو و جیمین …. جیمین و میسو همو نگاه میکردن و تا به هم خیره میشدن خجالت میکشیدن و خندشون میگرف ، اخرش جیمین دست از خجالت برداشت و دستای میسو رو گرف و با جرعت تمام به صورت میسو خیره شد ، میسو دستاش رو بیشتر بین دستای جیمین فشار میداد ، به چشماش نگاه کرد ، همون چشمایی بود که ۳ سال پیش براش اشک میریخت ، ارزشش رو داش ، اونا همو دوس داشتن … عاقد شروع به حرف زدن کرد و گف : خانم چا ا/ت مایل هستید اقای کیم تهیونگ رو به همسری خود بپذیرید ؟ ا/ت با صدای اروم ولی خوشحال جواب داد بله …🙂 خب خانم کیم میسو مایل هستید اقای پارک جیمین را به همسری خود بپذیرید ؟ میسو با جرعت اما با اندکی خجالت جواب داد بله … خب اقایون پارک جیمین و کیم تهیونگ مایل هستید خانم ها کیم میسو و چا ا/ت رو به همسری خود بپذیرید ؟ با صدای مردونه و بمشون (😭) جواب دادن بله … اون شب بهترین شب زندگیشون شد … وایستید هااااا داستان هنو تموم نشدههههه
{ پرش زمانی به ۱۰ سال بعد } لیا : یااااا یونا من لاک هات رو مرتب زدم اما مال تو مرتب نیسسسس یونا : خب چیکار کنم دستم میلرزههههه لیا : اگه سولمیتم نبودی میکشتمتتتتت یونا : حتی اگه میفهمیدی مسواکت رو انداختم تو دستشویی ؟ لیا : یونااااااااا هر دوتاشون از پله ها پایین دوییدن و یونا رفت پشت ا/ت و تهیونگ قایم شد که ته با تعجب و خنده گف : یا دخترا دارید چیکار میکنید ؟😂 لیا : عمووووو دختر شما مسواکمو انداخت دستشویی بعد حتی به خودش زحمت هم نداده بهم بگه بشورمشششش جیمین از پشت لیا رو گرفتو و شروع به قلقلک دادانش کرد و گف : عیب نداره بابایی برات یکی دیگش رو میخره 😊 میسو : لیا بابات راس میگه دیگه برات یکی دیگش رو میخریم ☺️ یونا : لیا … از دستم ناراحتی ؟!؟ لیا : نه … لیا رف نزدیک یونا و داد زد : یونا باید یه دل سیر کتک بزنممممم یونا : جیغغغغغغغغ الفرارررررر لیا : یونا اگه دستم بهت نرسه اسمم پارک یونا دختر کیم میسو نیستم بشینو ببیننننننن جیمین : یااااا تو فقط دختر میسویی ؟؟؟ لیا طوری که داشت یونا رو دنبال میکرد گف : پارک …. نشونه ی …. توعه … دیگهههه جیمین : عجب … پس از این به بعد نبینم به مامانت بگی کیم میسو هاااا باید بگی پارک میسو 😏😌 میسو : عههههه با شهرت من چیکار داریییی جیمین: با زبون خوش میگی عطاعت قربان یا نه ؟😊 میسو : اممم نمیگم 😄 جیمین دویید میسو رو انداخت رو مبل و شروع به قلقلک دادنش شد : جی..جی…جمی…جیمین …غ..ل…غلط کردم 🤣🤣🤣 جیمین : افرین حالا خوب شد 🤌🏻😊 ا/ت و تهیونگ از اول ماجرا داشتن جر میخوردن 🤣 همه یهو برگشتن دیدن لیا یونا رو بلند کرده و داره با خودش میاره : یونا خانم ببین من دختر کیام حیح 😏 وقتی بابات سیکس پک داشته باشه مامانتم عضله همین میشه 💪🏻 جیمین : 🤣 میسو مگه قدرت به بچه هم ارثی میرسه ؟🤣 میسو : نه والا من اولین دفعس دیدم 🤣 یهو یونا از بغل لیا پرید بیرون و گف : عهههه اینجوریاس ؟ منم دختر چا ا/ت کیم یونا هستم حالا بیا و منو بگیر … خلاصه زندگی ا/ت و ته … میسو و جیمین به خوشی تموم شد …✨🍃
خداحافظ خوشمل ها ✨🍃💔
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عررررررررررررررررررر عالی بود🥺🥺
عرررر عالیییییی
تنكس (:
عررررر گلبممممم اکلیلی سددددد
(:
_میسو
عالی بود 🙃💕
مرسی (:
_میسو
قلبم اکلیلی شد 🥹🥲 عالی بود
مرسی 🥺✨
_میسو
خیلی قشنگ بوددددددددددد
لطفا باز هم داستان بذاررر
مرسی 🥲 الان دارم داستان جیمینو مینویسم 😅
_میسو
یسسس
عالی بوددددد
مرسی ✨
_میسو