
بعد از این بلافاصله پارت سه رو هم میذارم ولی بررسی خیلی طول میکشه اگر دیر اومد تقصیر من نیست بوس بوس برید بخونید .
( از زبان مرینت ) با غیظ و دندون قروچه گفتم : پدر من دیگه بچه کوچولو نیستم ! تو حتی نمیذاری برم بیرون و تمشک و میوه بچینم ! فقط همش از اون ساحره ی پیر حرف میزنی ! پدر با صورت سرخ از عصبانیت گفت : همین که میذارم تا حیاط پشتی بری کلاتو بنداز هوا مرینت خانوم ! دیگه هم نمیخوام چیزی بشنوم ! میری توی اتاقت تا وقتی هم که من بگم نمیای بیرون دختر خانوم ! هر وقت پدر منو " دختر خانوم " صدا میکرد یعنی دیگه باید از اونجا گم شم برم بیرون . پاکوبان از پله ها بالا رفتم و در اتاقمو باز کردم و با حرص اونقدر محکم کوبیدمش که خودم از جا پریدم صدای سرزنش بار ماری رو شنیدم که با لحن سرزنش باری به پدر گفت : تام ! اون فقط یه دختر جوونه ! طبیعیه که این رفتارا رو داشته باشه مخصوصا اینکه تو یک ساله که تمام و کمال توی خونه حبسش کردی و ... اما بقیشو نشنیدم چون از نزدیک در دور شدم و به سمت اینه قدی داخل اتاقم رفتم و خودمو توش نگاه کردم . این یه ترفند ساده بود برای اینکه خشمم کنترل بشه و اتفاقی از شدت خشم اتاقمو منفجر نکنم .
به دختر توی اینه زل زدم . با لبخند منو نگاه میکرد . همزمان شونه امو قاپیدم و موهامو که حالا درخشش یکم کمتر شده بود شونه کشیدم و به چشم های ابی کمرنگ و موهای خیلی بلند سورمه ای که همچنان میدرخشید و تا مچ پا میرسید و بینی قلمی و پوست صاف عاجی رنگ و لب های سرخ و باریک و هیکل خوش تراش و کمر باریک دختر خیره شدم و لبخندی شیرین که چال لپ هام رو به کار مینداخت و به گرمی خورشید بود به دختر توی اینه ی جادویی زدم و درخشش موهام اروم اروم قطع شد و من هم روی تختم نشستم . ماری میگفت : جادو از احساسات درست میشه . از افکار ... میدونی چرا ؟ چون افکار و احساسات درونی از هیچ قانونی تبعیت نمیکنن . واضح بود جادوی من از کجا تشکیل میشد : موهام . ماری از چشماش و پدر هم از قفسه ی سینه اش .
دلم یه انگیزه خواست . یه انگیزه ای که بهش دل ببندم و با تمام وجود منتظرش باشم . تا خواستم بلند شم و برم از کتابخونه ام یه کتاب بردارم و خودمو باهاش مشغول کنم ، فکری به ذهنم خطور کرد که نزدیک بود جیغ بکشم اما جیغمو خفه کردم و با لبخندی به پهنای صورتم شروع به ترسیم جزییات نقشه ام کردم . من میخوام شبانه فرار کنم ! *** با خوشحالی روبدوشامبر فیروزه ایمو روی پبراهن بلند لباس خوابم پوشیدم و با کش مروارید مادر خدابیامرزم موهامو بافتم و کفش پاتیناژم رو پوشیدم تا کمتر از صندل و کفش های پاشنه بلندم صدا بده . بعد درو که تازه به پدر گفته بودم روغن کاری کنه تا غیژ غیژ نکنه و ماری رو بیدار نکنه . بابا که اصلا بیدار نمیشد اما ماری خوابش سبک بود و با کوچکترین صدایی بیدار میشد . درو باز کردم و اروم و اهسته و پاورچین از پله ها پایین اومدم و از خونه زدم بیرون و با استشمام بوی گل های لاله و نسیم خنک شبانه به صورتم احساس ازادی کردم و روی چمن ها پا گذاشتم و دوییدم و از محوطه ی خونه دور شدم .
میرقصیدم و میچرخیدم و بازی میکردم . شاید بگویید برای یک دختر شانزده ساله این کار ها خیلی بچگانه ست اما من اونموقع بع هیچی جز اینکه از تک تک لحظات ازادی و فرار کوتاهم لذت ببرم فکر نمیکردم . با استفاده از قدرت اصلی ام ، یعنی فراخواندن حیوانات ، ( که از مادرم به ارث برده بودم ) اسب های تکشاخ ، سنتور ها ، اهو ها خرگوش ها و حیوانات اهلی و زیبا را فراخوتندم تا ان ها هم در شادی ام شریک باشند . من نگران حیوانات جنگل نبودم چون حیوانات وحشی به من صدمه نمیزدند زیرا من ملکه شان بودم و من را دوست داشتند . وقتی داشتم شاخ اسب تکشاخی را که کج شده بود و گله اش مسخره اش میکردند را درمان میکردم ( یکی از مزیت های قدرتم ) که صدای شکافتن هوا را شنیدم و دیدم پسری دارد از عمق اسمان بدون فریاد یا صدایی و غرق خون در حال سقوط بود ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییییییییییییییی عشقییییییییی
مرسی عشقم 🥰 اجی میشی ؟
البتههههههههههههه
سارینا دوازده سالمه ( امسال میرم تو سیزده )
من م 12 سالمه سال بعد 13 سالم میشه
عالی
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
پارت سه هم اماده ست .
ایولل
من پارت سه رو خیلی وقت پیش گذاشتم ولی هنوز از صف بررسی بیرون نیومده فکر نکنین دروغ میگم .
میدونم
اولین لایک هههققققق عالییی
ممنون! پارت سه هم امادهست