
اومدم با پارت یک
( از زبان ادرین ) با سوال نینو به خودم اومدم : فکر نمیکنی واسه جنگیدن زیادی جذابی ؟ بی توجه به کنایه اش کیفم رو برداشتم و ازش دور شدم و راهی مبارزه ی جانفرسام با اون شدم . نینو از پشت سرم فریاد زد: مواظب خودت باش ! شنیدم که زیر لب زمزمه کرد : ای کاش حق دخالت داشتم ... بعد دور شدم و اروم اروم دستم رو بردم سمت شقیقه ام تا قدرت پرواز رو جذب کنم . اونقدر احساساتم بهم ریخته و شدید بود که به سختی اینکارو کردم . سعی کردم ذهنم رو خالی کنم ولی غیر ممکن بود ! همش ذهنم میرفت پیش ساحره ای سرزمین ما رو ، رونیای عزیزمون رو ، تسخیر کرد و خواب و خوراک و البته دختران زیبا و جوونمونو اسیر کرد . اون عصاره ی روح دختر های جوون رو میمکید و اون ها رو فقط برای سرگرمی شکنجه میکرد....
از وقتی ساحره اومد توی همه ی سرزمین ها رعب و وحشتی واگیر دار شد که گوی اینده نگر همه طالع مرگ رو نشون میداد ... اما گوی من از همه سرخ تر بود و امروز اونقدر میدرخشید که مستونست چادر رو بدون شمع و فانوس کاملا روشن نگه داره . شب های دیگه مثل امشب ، ماه دیگه نمیدرخشید و فقط مثل یه توپ بزرگ پوچ و اشغال اونجا بود . دیگه داشتم ابر ها رو رد میکردم که یاد کاگامی افتادم و اینکه الان اونجا حالش خوبه یانه اگر ساحره کاگامی رو ، تنها دختری رو که بهش علاقه داشتم یه مو از سرش کم میکرد ،
بیچاره اش میکردم . وقتی بالای ابر ها رسیدم ، احساس وحشت کردم وساحره رو دیدم که با موهای ارغوانی شناور توی هوا و چهره ی در عین حال زیبا و شرورش خونسرد اونجا وایساده و با خز دم روباه که روی گرنش بود و پیراهن سورمه ای با شکوهش خودنمایی مکنه : دیگه کم کم داشتم فک میکردم نمیای ادرین از کوهستان شبنم زده ! با نفرت بهش چشم غره رفتم و گفتم : اسم جایی رو نیار که بهش تعلق نداری ! گفت : رونیا مال منه ادرین و اگر کسی غیر از این بگه ، مثل تو ، سرنوشتی جز مرگ در انتظارش نیست ... اینو مطمءن باش ! در ضمن کاری نکن که اون دختر بیشتر از اینا زجر بکشه ! میدونی که ، کاگامی رو میگم ...
شوکه شدم و ترس به دلم رخنه کرد .... : تو ... تو اونو شکنجه کردی زنیکه ی پست ؟! پوزخند زد و گفت : و از تک تک لحظاتش لذت بردم ! خشم توی دلم فوران کرد و طلسم اتش به سمتش پرتاب کردم و اون جا خالی داد و نعره زد : تو به طلسم خون و نیزه ی من دچار میشی بدبخت ! و بعد طلسمی کرمی به سمتم پرتاب کرد و تا خواستم سپر درست کنم درست توی قلبم فرو رفت و دردی ورای همه ی درد های دنیا را تجربه کردم ... انگار همه ی استخون هام توی اتیش جهنمی میسوختن از شتاب طلسم و از ذرذش کنترل جادومو از دست دادم و تنها چیزی که قبل از سقوط دیدم خون خودم بود ...
خب اینم از پارت اول . قشنگ بود ؟ پارت دوم بذارم ؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ای الله
عالیییییییییی
عالیییی
عالیییییی بود
مطمئنم اگه پترت بعد به دستم نرسه میمیرم
وای خیلی ممنون عزیزم ! اتفاقا همین الان پارت دو و سه رو دارم مینویسم
ذوق مرگ شدم
ههقهققق عااایایللیلیلیی
وای مرسی از نظرت ! (اگر استیکر نمیذارم خواهشا ناراحت نشید با کامپیوتر میرم استیکر نداره)
عررر نه عالیههه
من شما رو دنبال کردم لطفا شما هم دنبال کنید
دنبالی
فالویی بک بده ✨
فالویی