
ببخشین دیر شد
دیدم شوگاس: لی لی:شو سوگا این چه وضعته؟ شوگا: من من از کودکیم میخواستم بهت بگم لی لی: چیرو شوگا: اینو که شوگا دیگه یه لحظه داد زد بابا باشه اَه میام ل.ع.ن.ت بهت اومدم شوگا: خلاصه من منم تو هم تویی اوک برو رو تختت دوباره خودت رو بببن بی نمک پدر شوگا: شوگااااا پسره شوگا: نگو پدر پدر شوگا: اوک اومدم میره پیش پدرش پدرش: اقا تشریف اوردن شوگا: بگو پدر پدر: تو باید یه انسان رو ی.ش.ک.ب (بر عکس کن) شوگا: این دیگه چرااااااا پدر: نمد پدری بزرگت خواسته شوگا: 😐 از پدر بزرگ کی خواسته پدرش: پدر بزرگ من شوگا: از اون کی خواستع پدر: از اونم جدم خواسته چه بدونم اخه پسر شوگا: اوک
از زبان لی: از خواب بیدار شدم دیدم زیر تختم😐 فقط من چطوری اومدم اون خواب درست بود؟ لی لی هر چی باو برم پیش مامانم عه خونه نیستن پس برم پیش شوگا عه امروز یونا رو دعوت میکنم عه گشنمه شوگا: زبونت ب.ت.ر.ک.ه انشالله لی لی: عه انسان به ابجی بزرگش اینطوری میگه شوگا تو دلش:نمدونه که من از جد جد جد جدشم بزرگم 😐 شیطونه میگه برو نچ نچ لی لی: خبببب شوگا کجایی شوگا: تو پذیرایی لی لی:بزا منم بیام شوگا: پاهات رو گرفتم بیا 😐 لی لی میره پایین که یه لحظه
ندونسته دستش به تیزی صندلی میخوره و خ.و.ن میاد از زبان شوگا: این بوی خ.و.ن وای خدا دارم دیوونه میشم زود کتم رو برداشتم و رفتم بیرون بعد کمی رفتم داخل خونه پس بلایا کجاس شوگا: بلایااااا لی لی دختر کجایی وای خدا ر.و.ح ها نبردنش نکنه بابااااااا پدرش: چطهههه (بچه ها دارن با ذهن حرف میزنن) شوگا: بلایا پیش توعه پدرش: اون کیه😐 شوگا:😐 ازایمر اووردی هچی هچی که دیدم لی لی از اتاقش اومد بیرون 😐
لی لی: شوگا شوگا: ها لی لی: چرا رفتی بیرون شوگا: خب بهم زنگ زدن برا همین لی لی: اوک ولی دروغ میگی نع ؟ شوگا: نع نگران نباش دروغ نمگم لی لی: اوک شوگا من امروز دوستم یونا رو دعوت کردم شوگا:یونا کیه لی لی : همونی که تو بچگیمون به سرت رنگ بنفش رو ریخت😐 شوگا: عه😐(بچه ها میدونم الان جایه سواله که چطوری ۱۱۱۷ سال داره ولی بچه بوده خودش تغییر شکل داده بوده چون احساس تنهایی داشت میخواست دوستی داشته باشه )
شوگا: پس منم تهیونگ و نامی رو میارم لی لی: راحت باش بیا صبحانه شوگا: باش (بعد صبحونه میرن مدرسه) شوگا :اگه همون پسره خواست ناراحتت کنه من اینجام خب لی لی: وای یادم نندازش ولی خودم از پسش بر میام شوگا: اره جون عمت عه عمه هات هنوزم قیبت میکنن؟ لی لی: اره دست بردار نیستن شوگا: 😐😐😐 ولی بامزن لی لی: 😐فاز؟ شوگا: خوابم میاد لی لی: چرا شوگا: خ.و.ن میخوام لی لی: چ چ چی شوگا: بابا شوخی بود(پدرش : شوگاااااا پسره ا.ح.م.ق داشتی لو میرفتییییی؟ شوگا: همهپدر دارن منم دارم😐نع بابا نع برو پی کارت پدرش: میای دیگه اینجا) شوگا: لی لی. لی لی: بله شوگا: میتونی بعد مدرسه بریم به کافه لی لی : چرا که نع بعد زنگ درس رو میزنن و میرن به کلاسشون که(ادامه تو نتیجه نری از پارت بعد بی خبر میشی)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تستلایکشد•-•🤸🏼♀️☁️
تستبیو'مشخصیشده•-•
منسولیاموبهحمایتتاحتیاجدارم•-•
بهپروفمسرمیزنی؟
فالو:بک•-•
مایلبهپین؟
بعدییی
چشم برم بنویسم
پارت بعدو بزااااااااااااااااار
چشم
میتونی برای داستانت که شوگا باید به نفر رو بک((شه این دلیل رو بیاری که اونا یه مراسم دارن که برای اینکه شوگا بهشون بپیونده یه نفر رو... تا جشن بگیرن
اون طوری نبود ولی این گفته تو هم خبه
عاو مرسی ولی من اینو گفتم که اگه ایده قانع کننده ای نداری
وگرنه هرجور راحتی
مرسی عزیز دلم
تا 100 تایی شدنم بک میدم