
کپی نکردم فقط داستانای که داخل پیج قبلیم که پریده بود رو گذاشتم اینجا

توی یه شهر بزرگ وقتی ماه طلوع کرد پسری که به پنجره نگاه می کرد ناگهان پروانه ای زیبا نظرش راجلب کرد پسر آن پروانه را گرفت ودردون ظرفی شیشه ای زندانی کرد. نیمه شب پسر خوابش گرفت و ظرف شیشه ای را در آغوش گرفت و به خواب رفت روز بعد با اشتیاق دیدن پروانه بیدار شد ولی هیچ چیزی داخل ظرف نبود نا امیدانه ادامه روز راسپری کرد و وقتی که شب شد دوباره آن پروانه را دید اما نتوانست اورا بگیرد و اورا دنبال کرد و به جنگلی رسید باز هم اورا دنبال کرد وبه کلبه ای در اعماق جنگل رسید و دختری را دید که به ماه نگاه می کند به سمتش رفت و از او پرسید & اینجا زندگی میکنی؟ $نه فقط شب ها به اینجا می آیم دختر گفت نزدیک طلوع خورشید است باید بروم وباکمال ناباوری دید دختر تبدیل به یک پروانه شد و پرواز کرد اما او را درمیان هزاران پروانه دیگر گم کرد پسر هر روز به آنجا می رفت اما دیگر آوراندید....
نمی توانست فکر اورا از ذهن خود بیرون کند تصمیم گرفت که هرشب پروانه ای را درون شیشه نگهداری کند و منتظر بماند تا به انسان تبدیل شود اما هیچ وقت نتوانست اورا پیدا کند. سال ها گذشت و پسر بزرگ شد.......

وقتی از روی پلی که از روی یک رود خانه عبور میکرد می گذشت هنگام طلوع ماه دختری دید که یک دفعه تبدیل به پروانه شد. چشمانش برقی زد و به دنبال او رفت و دوباره شیشه ای که همیشه برای گیر انداختن پروانه ها همراه داشت را در دست گرفت و پروانه را اسیر کرد اورا به بالای قلعه شیشه ای که درتمام آن سالها برای آن پروانه مورد نظر خود ساخته بود برد و آنجا اورا رها کرد دختر روز ها در آن اتاقک شیشه ای که می توانست تمام منظره شب راببینید زندانی بود و به پسر اسرار می کرد که اورا ها کند اما پسر غرق درعشق او خودخواه بود و اورافقط برادر خودش می خواست. بعد از گذشت چند هفته پروانه ضعیف شد و کم کم پسر به این نتیجه رسید که.....
خود خواهی او در عشق باعث عذاب معشوقش می شد بنابر این با چشمانی طوفانی تصمیم گرفت که اورا رها کند گاهی برای نجات دان عقش باید قلبت رافدا کنی و او از عشقش گذشت و شبی پروانه را رها کرد و رفتن و دور شد اورا تماشا می کرد پسرک که از دختر قول باز گشت راگرفته بود سالها درآن اتاق شیشه ای ماند تا اینکه

مثل همیشه شبی منتظر پروانه خود بود که خوابش برد اما ناگهان با احساس خیسی در روی گونه های خود بیدار شد و...... باکمال ناباوری او برگشته بود. پروانه سالها دنبال پسر می گشت اما راه راگم کرده بود اما از دور برجی شیشه ای رادید و فهمید که قلبش اورا به پسرک رسانده و آنها سالها د کنارهم زندگی کردند تا روزی که پروانه دیگر پرواز نکرد و برای همیشه تبدیل به انسان شد... ادامه درنتیجه

در سخت ترین روز های زندگی گاهی آنقدر نا امید می شوی که ذره ای خوشحالی برایت آرزو می شود اما روزی می رسد که تمام سختی هایت برای تو خاطره ای خنده دار وبچگانه می شود.... ادامه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)