سلام به همه. واقعا متاسفم که دیر گذاشتم. لطفا ببخشید چون رد شد داستانم😘
سو: تو... تو... الان منو چی خطاب کردی. تهیونگ: خب شوکه نشو تو ملکه منی. سو: اگر یکبار دیگه بگیش قول میدم که زنده به گورت کنم. تهیونگ: ببخشید حالا تو اون تیکه رو حذف کن. از روی مبل بلند شدم و رفتم نشستم پایین مبل و گفتم: دوشیزه پارک مایلی که برای برند من کار کنی و ملکه ای برای خودت و مردمت باشی. خواهش میکنم منطقی تصمیم بگیر. سو: قلبم میگفت اره ولی مغزم میگفت نه. اکثر مواقع از روی مغزم تصمیم میگرفتم و کم از قلبم روی تصمیم میگرفتم ولی.... ولی اینجا دیگه مغزم نبود که تصمیم میگرفت بلکه قلبم بود.
سرم رو بلند کردم و گفتم: قبول میکنم. تهیونگ: نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بهترین انتخاب رو کردی. از روی زمین بلند شدم و کتم رو صاف کردم و کارتی از داخلش در اوردم و دادم دستش و گفتم: خانم پارک فردا ساعت۱۲:۳۰ دقیقه شما رو در شرکت طراحی برندthv ملاقات خواهم کرد. امیدوارم سرساعت اونجا باشید. سو: به کارت نگاهی انداختم و ادرس رو خوندم. از روی مبل بلند شدم. تهیونگ: خب من باید برم. الان ساعت۵ صبحه. سو: لبخندی همراه با بغض زدم. تهیونگ: انگار اون بازم ناراحت بود. بهش گفتم: همه چیز درست میشه. مگه غم چقدر میتونه توی دلت باشه. یه روز از بین میره و یک احساس خوب مثل شادی داخل دلت ریشه میزنه. فقط خودت باید قبولش کنی. سو: سرم رو بالا و پایین کردم.
تهیونگ: رفتم سمت در و گفتم خانم پارک فردا شما رو ملاقات خواهم کرد. فعلا. از خونه خارج شدم و رفتم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه ام حرکت کردم. ............. سو: ساعت۱۱ بود. سریع اماده شدم موها مو بافتم و به صورت رنگ پریده ام خیلی کم کرم زدم و یکم برق لب زدم. از خونه بیرون رفتم و یک تاکسی گرفتم و ادرس رو دادم و رسیدم. وقتی پیاده شدم نگاهم افتاد به برج های بلنند که با شیشه درست شده بودن و معلوم که خیلی محکم ساخته شدن. چشم افتاد به بلندترین برج. خیلی بلند بود و طراحی زیبایی داشت. چشمم افتاد به اسمی که روی اون برج نوشته شده بود: thvs امکان نداره. اون چطور میتونه اینقدر پولدار بشه. رفتم داخل برج.به سمت صندوق رفتم. سلام.
منشی: سلام خانم. سو: من با اقای کیم باید الان ملاقات کنم. منشی: لطفا کارت عضویت خودتون رو نشونمون بدید. سو: ببخشید چی رو باید نشونتون بدم؟. منشی: کارت عضویت و اگر نداشتینش مجبورم که شما رو از اینجا بیرون کنم. سو: من کارتو ندارم ولی خود اقای کیم بهم پیشنهاد کار داد و گفت: فردا ساعت۱۲:۳۰ به ملاقاتشون برم. منشی: خانم از اینجا برید لطفا. مطمئنم که شما یکی از همون خبرنگارای فضول و اعصاب خورد کن هستید که میخواد به هر طریقی که شده پیش اقای کیم بره. سو: نه اینطور نیست. من واقعا به خواسته اقای کیم اینجا اومدم. منشی: خانم لطفا از اینجا برید وگرنه........ تهیونگ: وگرنه چی؟. سو: یهو اقای کیم با قدم های بلند و اروم به سمت ما اومد. منشی: اقای کیم. تهیونگ: داشتی میگفتی. ادامه بده فکر کن من اینجا نیستم. برگشتم سمت خانم کیم و گفتم: روز بخیر خانم پارک. سو: روز شما هم بخیر جناب کیم. توی مغزم یک شوک وارد شده بود. همش داشتم به این فکر میکردم که اون چه ورود جانانه ای داشت و چطور جواب اون منشی بد اخلاق رو داد. تهیونگ: خانم هان ایشون مهمان ویژه من هستن. چطور میتونی با بی احترامی باهاش صحبت کنید. خانم پارک بابت بی احترامی که بهتون شد ما رو ببخشید.
پارت بعدو کی میزاری؟
عالییی بود ..:)))🤎📜
تشکر🥰
وای گذاشتیششش🥲😂❤
اره بالاخره
عالی
عالللللللییییی
تهیونگ شیییییییییی منم مدل کنننننننننننننن
وای اجی تو خیلی مودت قشنگه و خنده داره🤣
من بهترین دوستم ۳ سال افسردگی داشت تو ۱ ماه خوبش کردم از بس شیرینممممم😂( اعتماد ب نفسم رو )
به به روانشناسی برا خودت😐👏
من اکثر بیماری های روانی رو تو یه یه روز یاد گرفتم و اعداد رو به ۵ زبان ایتالیایی اسپانیایی فرانسوی آلمانی کره ای بلدم😐
( من چرا اینارو گفتممممموممووووووممممم)
میشه بگی چرا اینارو گفتم؟ یه دلیل بیار که برای اولین بار تو زندگیم قانع بشم😐😐😐👏👏👏😂😂😂😂😂
چه خوب که حالشو خوب کردی. این عالیه. 😍😍😍😍
میخوای توی داستانم بنویسم پشم یونتان مدل برند thvشد؟
خب اسمتو بگو🤣😅
هوراااا پارت جدید بعد قرنی اومد😂💅
اره
عالیییییی
عالیییی