سلاااام گلای من چیطورین 😂🥰😍😍 دلم واستون تنگ شده بود خب اول از همه یه نکته ایمنی رو بگم اول یه اب قند از قبل بخورید یه وقتی غش نکنید😂😂💙💙 منتظرتون نمیزارم 🥰بای👋🏻
که یه دفعه دیدم یکی داره میاد سمتم در خونه باز بود من افتاده بودم زمین و گریه می کردم دیدم کریستینا اومد پیشم😮😯 و گفت سلام لیانا حالت خوبه؟ 😟 من با چشم. های پر از اشک بلند شدم و پریدم بغلش 🥺گفتم کجااا بودی دلم برات تنگ شده بود🥺💙 کریستینا گفت : چرا گریه میکنی؟ و سرم رو ناز کرد اتفاقی افتاده؟؟ 😟 گفتم : بابام حالش بد شده بردنش بیمارستان اگر چیزیش بشه من چیکار کنم 😭 کریستینا گفت : ارامش خودتو حفظ کن😪 بلندم کرد و رفت یه تاکسی گرفت
گفت : بدو بریم ببینیم حالت بابات خوبه یا نه😟 من سرم رو تکون دادم و نشستم تو ماشین چون زیاد گریه کرده بودم چشمام قرمز شده بود راننده تاکسی با تعجب داشت بهم نگاه میکرد🙄😳😂 رسیدیم بیمارستان رفتیم تو قسمت پذیرش کریستینا گفت :اقای جانسون کدوم اتاق هستن؟ گفت :طبقه بالا اتاق شماره 16 گفت ممنونم و دست منو گرفت رفتیم طبقه بالا خیلی استرس داشتم نمی تونستم خودمو کنترل کنم 😭 داشتیم همینطوری شماره ی اتاق ها رو نگاه میکردیم
16... اهان در زدم درو باز کردم دیدم بابام روی تخت بیمارستان خوابیده و بهش کلی دستگاه وصله🥺😭 داشت. گریم میگرفت کریستینا بهم گفت هیسس🤫 بابات بیهوشه یه پرستاری اومد جلو و گفت شما؟🤔 گفتم من دخترشون هستم گفت اوه بله بفرمایید اتاق کناری یه سری موصوعاتی هست باید بهتون بگم کریستینا بیرون اتاق منتظر من موند😊 رفتم داخل.. گفت خب ببینید پدرتون زیاد حالشون خوب نیست 😕 ایشون دچار حمله ی قلبی شدن ولی
خوشبختانه به موقع رسیدن بیمارستان ما نمی تونیم تضمین کنیم حالشون خوب میشه ولی الان حالشون بهتره منم دوباره گریم گرفت گفتم یعنی دیگه امیدی نیست؟ 😭😭 گفت مشخص نیست باید ببینیم حالشون تو چند ساعت اخسر چطور میشه گفتم میتونم چند دقیقه ببینمش!؟ 🥺 گفت خیلی کم وقت ملاقات کمه گفتم ممنون😭💙 و رفتم داخل اتاق یه شاخه گل رز دستم بود از همون گلی که بابام دوست داره نشستم کنار تختش و گفتم بابا بهم قول بده پیشم میمونی🥺 😭
منو تنهااا نزارر😭😭😭 و دستشو گرفتم شروع کردم به گریه کردن😭😭 کریستینا اومد و دست گذاشت روی شونم گفت لیانا. وقت ملاقات تمومه😔 نتونستم بلد شم😭 کریستینا با زور بلندم کرد و رفتیم سمت خونه گفت خوبی؟ 🥺 گفتم نههه! از تاکسی پیاده شدم خدافظ کریستینا 😔👋🏻 رفتم داخل خونه مامانم حالش خیلی بد بود اومد گفت بابات حالش خوبهه؟؟؟ 😟😟 منو بغل کرد من در اون حالت گفتم گفتن حالش بهتره 🥺 شب شد🌃
رفتم خوابیدم (خب این همون لحظه ای که منتظرش بودین🥰😍😂) این موجود کوچولو بامزه تو اتاقم بود در اتاق رو که باز کردم همه چی بهم ریخته بود گفتم چیکاز کردی😐😐😂😂🤦♀️ منو دید پرید بغلم 😍🥺🥺 منم نازش کردم 🤗 گفتم عجب شیطونی تو😂 کتابی که پیشم بود رو برداشتم دیدم اسم این موجود لینیو 😍😍🥳🥳 وای خداا خیلی خوشحالم 😍 وقتی اسمش رو به زبون اوردم رنگش عوض شد🤔😳 چیشد؟!! همین طوری داشت . باز همه جا رو بهم میریخت😂😐
اما اینقدر نازه دلم نمیاد دعواش کنم😐😂 (اهان راستی اینم بگم لینیو مال خودمه به هیچکس هم نمیدمش😂😁😌) گذاشتم رو تختم تازه بیشتر از این شیطونی نکنه 😂خوابیدم. 😴😴 صبح شد و طبق روال هر روز کارام رو انجام دادم و رفتم دانشگاه دیدم کریستینا اومد پیشم و گفت سلام لیانا جونم خوبی؟ گفتم سلام کریستینا ممنون 💙
گفتم حالا که برگشتی میخوای چیکارکنی ؟ گفت نمیدونم شاید اومدم تو داشتگاه تو گفتم واقعاا😍😍؟! اگه بیای خیلی خوشحال میشم 😍 باهاش خدافظی کردم رفتم دانشگام 😁 ابراهام جلوی در وایساده بود 🤔 انگار منتظر کسی. بود، 🤔گفتم سلام ابراهام 👋🏻😁🙂 گفت عه سلام لیاناا! 😃 اومدی؟
گفتم باهام کاری داشتی؟ گفت نه میخواستم فقط حالت رو بپرسم 😄 اخه شنیدم بابات حالش خوب نیست الان حالش چطوره؟؟ لبخند زدم 🙂 و گفتم حالش بهتره ممنون💙 گفت امیدوارم حالشون زود خوب بشه 😊 ممنون💙🤗 رفتیم سر کلاس استادمون گفت فردا امتحاناتتون شروع میشه موفق باشید من داشتم به لینیو فکر میکردم 😂🤗 چی کار کرده همش دارم بهش فکر میکنم😂😐 تا چههه حدد بامزههه🤗🤗😍😍 ابراهام بهم تنه زد وفت لیانا استاد. صدات میکنه 😶😬 گفتم ای وای چی شد من کجام 😂🤦♀️ رفتم پای تخته من مسائل رو حل کردم و بالاخرهه😁 کلاسام تموم شد😪
داشت بارون شدید میومد 😐🌧️🌧️ منم فقط کاپشن تنم بود وایی🥶🥶سردههه داشتم میرفتم سمت خونه که ابراهام گفت لیانا بیا سوار شو سرما میخوری این بیرون بمونی منم دیدم دارم خیس میشم سوار شدم عین موش اب کشیده شده بودم😂😂😐😬 داشتم میلرزیدم 🥶 ابراهام کاپشنشو انداخت رو من گفتم ممنون 😊💙 ابراهام:کاری نکردم😊