سلام حالتون چطوره ببخشید دیر شد 🙂💚
نگاهی به دفتر طراحیش انداخت طرح یا ناقص بودن یا اونقدری که باید خوب نبودن از نظر خودش استعدادی در طراحی نداشت و فقط کاغذا رو هدر میداد همین طور که در فکر بود و خودش رو سر زنش میکرد رشته ی افکارش با صدای مادرش پاره شد ( علامت میشل+ علامت مادش_) _ میشل مگه نمیشنوی؟ حالا که نمیتونی نقاشی کنی رهاش کن برو سریع وسایلت رو جمع کن باید بریم بوسان + چشم *مجبور بودن به خاطر کار پدرش به بوسان برن جایی که در چندین سال پیش محل زندگی خاندان جئون بوده خاندانی که طی یک آتش سوزی سرنگون شدند اما هنوز کسی از اصل موضوع با خبر نبود
*چند ساعت بعد میشل با نگاهی سرشار از تعجب و ذهنی لبریز از سوالات وارد عمارت قدیمی شد انگار وارد یک بوم نقاشی شده باشه جام های قدیمی تابلو های زیبا عمارتی که درونش یک دنیای کلاسیک نهفته بود با همون ذوق شروع به گشتن اتاق ها کرد و آخر یزرگترینش رو انتخاب کرد
روی تخت بزرگی که وسط اتاق قرار داشت دراز کشید و به سقف خیره بود اولین بار بود که میخواست ماجرا جویی کنه اولین بار بود که انگار درونش سرشار از شادی و شور هیجان بود یا یه حرکت سریع از روی تخت بلند شد و همین طور به دور خودش میچرخید
یک دفعه پاش به یکی از وسایل گرفت و باعث شکستنش شد همین لحظه صدایی از گوشه اتاق توجهش رو جلب کرد انگار یه در عجیب باز شده بود آروم به سمت در رفت در انتهای اون در یه جنگل انبوه بود تا جایی که میدونست اون جنگل چندیل سال پیش سوخته بود اما الان مگه میشه؟
با اجازه یکمی از داستانت تو داستانی که دارم مینویسیم الهام گرفتم:)
ژانر داستانت چیه؟
ترسناک و عاجقونه🗿
زیبا بود
ممنونم🥺
عالی بود
مرسی💜