
سلام بچه ها خیلی ممنون که بهم امید دادین من دیشب ناراحت بودم ولی وقتی امروز کامنت هارو خوندم انرژی گرفتم و تصمیم دوباره نوشتن کردم ..شرایط ۶۰ لایک ۲۵ کامنت ۳۵۰
جو خیلی سنگین بود بو اه با نگاش داشت جیا رو میخورد همه مون به خون جیا تشنه بودیم نگاه به ساعت کردم ÷خب وقتشه که ما بریم جیمین تو هم استراحت کن _چشم هیونگ ...بلند شدم لبخند به جیا زدم و گفتم:ایجیا بیا برسونمت خونه :امم چیزه من الان میمونم شاید جیمین چیزی لازم داشت _عزیزم منو تنها نزار :نمیزارم عزیزم اصلا اگه دلت میخواد با تو زندگی کنم ..از اونور شین هه داد زد:نهههه..یعنی نه اینجا کوچیکه ..جیا اخم کردو گفت:این خونه برای غریبه ها کوچیکه ولی برای کسایی که همو دوست دارن بزرگ ترین خونه دنیا و لونه عقشون هست ،شین هه چیزی نگفت و سرشو پایین گرفت عمو زیر لب غرید و بلند شدو رفت ÷خب پس من و بو آه میریم بو اه بلند شو بریم که چند تا خریدم برای خونه داریم ×باشه...چند تا حرف تو گوش شین هه زدو یه چشم غره به جیا رفت و اومد پیش من از بچه ها خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم....از زبان شین هه:بعد از رفتن نامجون و بو اه جیا و جیمین رفتن تو اتاق و من و امیر تنها موندیم از رو مبل بلند شدم و اومدم رو زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم تو خودم جمع شدم و آروم گریه کردم امیر اومد پیشم نشست و دستشو رو شنه ام گذاشت نگاهم و بهش دادم :شین هه باید یه چیزی بهت بگم =..........:میدونم الان تو شرایط خوبی نیستی که تنهات بزارم ولی من اینجا راحت نیستم و کسی رو نمیشناسم از قبلم چون دوستم خونه نگرفته بود اومدم اینجا =می خوای ..برگردی..ایران؟
:نه من تازه اومدم کجا برم آخه..من میخوام برم خونه دوستم از اول هم قرار بود اونجا برم =من بهت نیاز دارم لطفا نرو :قول میدم هروز بهت سر بزنم....بعد به شوخی گفت:تازه اگر این جیمین نگرفتت خودم میگیرمت...لبخند ملیحی روی لبم اومد ب.سه ای به سرم زدو بلند شد:من برم وسایلامو جمع کنم.......خب چی از این بهتر امیر داره میره جیمین منو یادش نمیاد جیا داره جیمین رو گول میزنه و من تنهای تنها هستم دانشگاه هم تا هفته دیگه باز نمیشه و فقط خودم هستم و خودم .....خنده عصبی ای زدم و از رو زمین بلند شدم تو آشپزخونه رفتم که دیدم نامجون غذا درست کرده =یعنی الان باید برم صداش کنم ؟....نالیدم و به زور به سمت اتاق جیمین قدم گذاشتم در زدم جیا با صدای آزار دهنده اش گفت:جانم....ای بی جان بشی ایشالا =آقای پارک بیاید صبحانه بخورید...هه آقای پارک دوباره برگشتیم به قبل جیمین باشه ای گفت از در اتاق بیرون اومدم و رفتم تو اتاق دایی سرمیز تحریر نشسته بود و مطالعه میکرد وقتی منو دید لبخند زد منم به زور لبخند زدم ....نگاه به یونگی که روی تخت پهن شده بود کردم رفتم طرفش خواستم بیدارش کنم که دایی یهو گفت:نه بیدارش نکن...سرمو بالا اوردم:به نفعته بیدارش نکنی مگرنه با خشم یونگی روبرو میشی =خشم؟ یونگی که مثل یه گربه آروم خوابیده :آره ولی بعد ساعت ها عر میزنه که چرا بیدارم کردین =آ جدی ...و بعد لبخند زدم
از رو صندلی بلند شدو اومد کنار من دستاشو باز کرد رفتم تو ب.لش :دخترم خودتو اذیت نکن من امشب این دختره رو میفرستم بره =ممنون دایی ولی لازم نیست آدم اضافی من هستم من پرستار جیمینم و یه آدم اضافی الانم برم یکم درس بخونم ..سرشو تکون داد از اتاق خارج شدم و به سمت بالکن رفتم صندلی رو عقب کشیدم و روی صندلی نشستم تا یکم سرم هوا بخوره.....از زبان جیمین:شین هه گفت که بیایم صبحانه بخوریم از رو تخت بلند شدیم و به سمت در رفتیم جیا درو باز میکرد که گفتم:چرا از شین هه بدت میاد .یه ابروش رو بالا دادو گفت:چون میخواد ع.قم و به دزده و من نمیزارم _این فکرای الکی چیه که میکنی...محل ندادو از اتاق رفت بیرون منم پشت سرش راه افتادم.....جیا صبحانه میخورد من از روی صندلی بلند شدم مشغول گشتن خونه بودمو هردقیقه به خودم میگفتم آفرین به سلیقه ام یه صدای لطیف و زیبا رو شنیدم به سمت صدا قدم گذاشتم
به بالکن خونه رسیدم وقتی صاحب صدارو دیدم تعجب نکردم شین هه چشماش رو بسته بود هدفون گذاشته بود و اهنگ غمگین قدیمی رو میخوند و اروم اشک میریخت محو صداش شدم به چارچوب در بالکن تکیه دادم و به صداش گوش دادم......از زبان شین هه:تصمیم گرفتم که اهنگ گوش بدم تا از دنیای واقعی دور بشم اهنگ که تموم شد چشمام رو باز کردم که اشک هام و پاک کنم که دیدم جیمین به در تکیه داده و داره با لبخند نگام میکنه خواستم حرفی بزنم که یادم اومد این جیمین من نیست ..عزیزم اگر قلبم و شکستی فدای سرت فقط شیشه هارو جمع کن که نره توی پات ...با دستای جیمین که جلو صورتم تکون میداد از هپروت بیرون اومدم توی چشماش نگاه کردم دستشو آروم به سمت چشمام برد چشمام و بستم و اشک هام رو پاک کرد جلوی من روی صندلی نشست _چرا گریه میکنی =چون قلبم شکسته _کی قلب تو شکسته هان..=هیچ کس خودم شکوندمش قلبم و دو دستی تقدیم به یکی کردم اون اول نه پذیرفتش بعد خودش قلبشو تقدیم ام کرد من هم تا اومدم بگیرمش یکی دیگه ازش گرفت _برای کسی که ناراحتت کرده متاسفم چه آدم بدیه ...سرمو تکون دادم =نه یکی از بهترین آدم های دنیاست فقط من لیاقتشو ندارم_اشتباه میکنی من ۲ روزه باهات آشنا شدم ولی خوب شناختمت من نمیدونم قبل از اینکه حافظه از دست بدم چطور باهات دوست شدم ولی اینو میدونم که چقدر خوب که باهات آشنا شدم و فرصت اینو پیدا کردم که بشناسمت ...میدونم برات سخته که کسی تورو نشناسه و اینکه....تا اومد ادامه حرفشو بزنه گفتم:کسی که من دو.تش دارم تویی ...نتیجه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگه ولی پارتای قبل کجاست؟
لطف دارییییی، توی اکانت قبلیم هست که پریده🔥
او ممنون💞
💘💘
هعیخدا..
اصنعاملدوستیهمنوتو
همینداستانهبودههکصافتتت🥰”
زنده ای؟
بله
مایل به فرند؟
بلههه حتما خودت و معرفی کن هانی😔
لیانا سنم بین ۱۵ شیراز🖤
بین ۱۵ نه ۱۵
خوشبختمممم لیاناااا، الیانا هستمم ۱۴ سال تموم کردم تازه وارد ۱۵ شدم😂
ارمی هستی؟
بلی آرمی بلینکم😂
عههههه بایست
خوشبختم کیانام 13سالمه تو چی؟
اسمم الیانا عه
۱۴ سالمه یه دو سه ماه دیگه به لطف خدا میام ۱۵😂
منم خوشبختممم
بایست کیه؟
بنده نامجووون
قبلا یکی با ایمیلم وارد شده بود پسش که گرفتم زده بود ۶ماهه عضوی من الان حدودا 20روزه وارد تستچی شدم
عه پس خوش اومدیییییی به تستچیی
من یه دوسالیه که اینجام
اره
نههههه
بلهه بلهه
بیا آشنا شیم جدیدی؟
لاقل اگه توی اکانت قبلیته بهم بگو تا برم پارت های قبلش رو بخونم
همه پارتاش رفت
چقد قلمم برای این فیک افتضاح بوده😭😭
حیف چشمات نیست😭😭
پس پارت های قبلیت کجان
متاسفانه پرید
داستانو دوباره از کجا میشه خوند
من هرجا میکردم پارتای قبل نیست