اول بگم که واقعیه و هیچ dورغی درکار نیست خب این قضیه مربوطه به کلاس سوممه و یعنی سه سال پیش اره یه شب ساعت 12:00 بود اون شبو خوب یادم میاد من داشتم ازحموم میومدم بیرون بعد یادم اومد لامپو خواموش نکردم هنوز دور نشده بودم بعد برگشتم یهو یه چیز سیاه قدش مثل یه پسر 5ساله بود یه جیغ کوچولی زدم و پلک زدم دیدم نیست مامانمو اومد گفت چی شده گفتم هیچی گفت پس برو بخواب فردا کلاس داری
فردا همون شب سر کلاس آنلاین معلومه داشتم صبحونه میخوردم بعد خواستم ظرفشو ببرم که دیدم داداشم داره صدام میکنه برگشتم یه چیز سفید ایدفه صورتش معلوم بود هم قد یه بچه دوساله دیدم فقط چشمو دهنش معلوم بود بعد یه لبخنده خیلیییی ترسناکی هم زده بود زد دوباره پلک زدم رفت
خُب بَچِه ها اینَم میرسیم به اخرین داستان که خودم ازش خیلیییی میترسم البته این داستان نیست خوابه این مال چند ماه پیشه خوابدیدم که رفتم دست شویی وقتی برگشتم از شیشه حموم یه چیزس دیدم(داخل دست شویی ما یه شیشه دایره ای هست و داخل اپن شیشه حمومه) برگشتم دیدم یه چیز سیاه شبیه عنکبوت گنده وایساده جیغ زدم مامانم منو کشید برون و گفت چیه انا و مامانم منو از خواب بیدار کرد قصه ما به سر رسید کلاغه به خونوش نرسید
بلایک لایک کردی
برگام
خواب بود؟
اره💔😅
اوه
Wowww
Wow¿