کونیچیوا مینا - سان واتاشی سو دس اومدم پارت اول داستان رو منتشر کنم چون فقط یکی از برگه ها رو تازه دختر عمم داد دارم پارتش میکنم لطفا به بزرگی خودتون ببخشید

خب زر اضافی نمیزنم بریم واسه داستان = زن = ^ فرار کنید زود باشید عجله کنید ^ پسر کوچکتر = ^اما ^ مرد=^ زود باشین پسرا به حرف منو مادرتون گوش کنید وقت رو تلف نکنین باید خودتون رو نجات بدین ^ پسر کوچکتر خواست حرفی بزنه که برادر بزرگترش اوهارو زودتر دس جمبوند و شروع به حرف زدن کرد اوهارو= ^ چشم .... پدر مادر لطفا سالم بمونین منو **** (اسم پسر کوچیکتر پارتای بد گفته میشه ) هم زنده میمونیم و دوباره همدیگه رو میبینیم .... زودباش**** باید بریم ^ پسر کوچکتر باهق هق جواب میده = ^ هق چشم اوهارو نی سان هق / راوی / اوهارو همراه با برادر کوچکترش با بیشترین سرعتی که میتونستند توی اون جنگل بزرگ با موجودات جادویی خطرناک میدویدن که پسر کوچکتر بخاطر سرعتی که داشتند به زمین میوفته و پاش زخم بزرگی برمیداره اوهارو با ترس و نگرانی به سمت برادر کوچکترش که سعی داشت گریه نکنه میره و با دقت زخم رو بررسی میکنه و چون چیزی در دسترس نداشتند تکهای از لباسش رو پاره میکنه و باهاش پای برادرش رو میبنده همین که میخواد بلند شه که

/ راوی / باسردرد و ترس از خواب میپره و خیلی کلافه به موهاش چنگ میزنه و بهم میریزشون دوباره دراز میکشه و میخواد بخوابه اما با بیاد اوردن اوردن خوابش از این کار پشیمون میشه بلند میشه و بسمت سرویس میره ابی به سرو صورتش میزنه و از سرویس خارج میشه دوباره بسمت اتاقش میره ی نگاه به ساعت میندازه دازای = هنوز ساعت 6 و نیمه نیم ساعت وقت دارم که کونکیدا سرم غرغر نکنه خیلیییییی خیلیییی گرسنمه برم پایین ببینم تو یخچال چیزی واسه خوردن هست یا نه / راوی / به سمت پله ها حرکت میکنه که صدای چیزی رو میشنوه اروم و محتاط پله ها رو میره پایین اما با چیزیکه میبینه خشکش میزنه و از تعجب دهنش وا میمونه

به سمت مردی که توی اشپزخونه درحال اشپزیه میره و میگه دازای = ^ اوتوسان ( بابا ) نه منظورم پدر خونده بود مرد = ^ ارا ( عه وا) اوسامو ...... بازم که بهم گفتی پدر خوانده همون اوتو سان صدام کن این لقب خیلی مسخرس^ دازای = ^ هه هه ( خنده ) چشم شما کجا اینجا کجا مگه الان نباید نیویورک باشین ؟^ مرد= ^ اومدم به پسرم سر بزنم بده ؟ تازه همونطور که فکر میکردم هیچی واسه خوردن نداری به عنوان مگومی( فامیلی ) سنجو ( اسم ) نمیتونم پسرم رو تنها ول کنم میتونم ؟^ دازای = ^ خوب کردی پدر من خیلی خوب کردی ( بازوق میره جلو ) حالا داری چی درست میکنی ؟^ مگومی ( پدر دازای ) = ^ واسه صبحوبه رامیون و خرچنگ دوسداری ؟ دازای = ^ ای پدر هنرمند که از زنها هم بهتر اشپزی میکنی ای الهه غذا برترین انسان روی زمین مگومی = ^ بسه دیگه بچه بیا بشین غذاتو بخور مگه نباید بری سر کار ؟ دازای = ^ اره بریم میز رو بچینیم
خب این از پارت یک اگه حمایتم کردید پارت بعد رو زود تر میزارم ناظر جون هیچی نداره لطفا رد یا شخصی نکن ممنونت میشم خیلی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فایتینگ بیب