
به منتشر
_به به! بانو چه کردن! ... خنده ای کرد که پیرزن با لبخند دل گرم و پرمهرش به او چشم دوخت، اون هم لبخندی زد اجوما_حالا که دارم بیشتر فکر میکنم ،اگه اینو بپوشی تمام نگاه ها بهت خیره میشه ، چشم اون حسودا تا ته در میاد، بیا که امشب نمیخوام جلوشون کم بیاریم... الیزابت قه قهه ای زد و با گرفتن لباس در دستانش،اون رو برانداز کرد. همونطور که زمزمه وار لباس رو تحسین میکرد گفت: مگه مشکلی باهاشون دارین؟ اجوما از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت: نبابا چه مشکلی دختر، فقط یه کمی سطح بالا رفتار میکنن...امسال هم دعوتمون کردن تا دکور جدید خونشونو بکنن تو چشمون، وااااای مخصوصا اون زنه! ... اجوما دست روی پیشونی اش گذاشت و عصبی میخندید،ادامه داد: اصلا ندیدی چه زرنگیه!اونه که فقط تصمیم میگیره بقیه چیکار کنن، چیکار نکنن من میشناسمشون ، کم مونده شوهره رو هم قورت بده!! وای خدا...هیچکدوم ازکاراشون بی دلیل نیست... _ اِم... میخواین نریم اعصابتون راحت تر باشه؟! .... _بالعکس! میریم تا چشاشون دراد، امشب علاوه بر کریسمس شب مهمی خواهد بود! ... نارسیس اتو به دست با ورود ناگهانی اش به جمع دونفره الیزابت و اجوما، لبخند شیطنت امیزی زد و از کنارشون رد شد.... الیزابت لبخند کجی زد: ریلی؟! ...
*** کانگ مین همونطور که داشت با تعجب و چشمانی که از حدقه بیرون زده بودند نگاه میکرد،گفت: مطمئنین ادرس همینجاست؟ ... اجوما_ وا..پس رو سرمنه؟! ... کانگ مین_ نارسیس مگه در خونشون سفید نبود؟! نارسیس سرش رو به طرفینش چرخوند: یادم نیست بابا الیزابت_ اونوقت کی یادتون هست؟ نارسیس_مشخص نیست... اجوما نگاهی به دخترا کرد و خطاب به نارسیس گفت: ای خدااا ، بجای نگاه کردن همش به اون کتاب مقدس، بد نیست باهاش به اونا زنگ بزنین! ... ناسیس_ منننن؟! خب خودتون بزنید! ... ابرو های اجوما در هم رفت بیشتر سرش رو به سمتشون نزدیک کرد که اجوشی غر زد: خانم نکن، تاره اون صندلی رو دادم درست کردنننن! ... نارسیس_ راست میگه،مامان اروم تر! .... اجوما نگاه غضبناکی به کانگ مین کرد: شما کاریت نباشه،دختره ی پر رو! وقتی میگم زنگ بزن بگو چشم! گوشی من شارژ نداره گربه ی... با کوبیده شدن پنجره ماشین توسط شخصی، نگاه بقیه به پنجره افتاد و حرف نارسیس ناتموم موند... اجوما شیشه ماشین رو پایین کشد و با چهره ی سوالی گفت: بله ؟! ... _شبتون خوش اقا و بانوان، خیلی خوش امدید! ... اجوما پوقی از خنده زد و چشم غره ای رفت که کانگ مین متعجب نگاهش میکرد ... الیزابت نگاهش رو از گوشیش گرفت و لبخند کجی زد: خب دیگه احتمالا فقط عوض شدن رنگ در نبود...
پوزخند روی لبانش رو که به نمایش گذاشته شده بود، دل رحم تر شد و اون رو در دستانش محکم تر فشرد، برای لحظه ای انگار دلش لرزیده بود... فکری رو که در ذهنش داشت رو باید به عمل میرسوند؟ انگار اون زیادی خودخواه بود ولی باید اماده تغییر و تحولات بیرونیش میبود، ادامه داد:اون.. نگهبان که متوجه منظور جونگکوک شده بود، گفت:نگران نباشید، همچی طبق انتطارتون پیش میره،پس جای نگرانی نیست... [پایان فلش بک] از جایش بلند شد و کمی قدم زد، دیگه به اون چیزی که میخواست میرسید.. انقدر لبانش رو گزیده بود که زخن شده بودند و کبود ... اون قدم زدن ها فقط لحظه شماری هایش رو نشون میدادند، باصدای در فلزی انفردای به محل صدا نگاه تیزی کرد، مردی داخل اتاق شد و به سمتش نزدیک شد و طبق معمول ان پوزخند روی اعصابش که پیروزی نقشه هایش رو نشون می دادند ... نگاهش سرشار از حیرت شد، اخم ظاهری ای روی ابرویش شکل گرفت بود، اما ثانیه ای نگذشت که با باز شدم ابروهای درهم گره خورده به پوزخند ختم شد: تو چجوری از اون انفرادی امدی بیرون..؟! کسی ندیدت...؟!
_ کسی یه وقت نبینه..؟؟ دیگه همه دارن از ما پیروی میکنن، خیالت تخت ... جانگ_ اوکی، زودباش وقت نداریم ... به سمت در رفت که با گذاشته شدن دست مرد روی شونه اش ایستاد و نگاهی بهش کرد ... عاعا! صبر کن صبرکن! کجا با این عجله برادر؟ ... جانگ منظورش رو متوجه نشده بود، تا خواست دهن باز کنه ، مرد گفت: یکم طبیعی سازی بد نیست.... سپس دست بند بازداشت رو در اورد و به رو به رویش گرفت... اون پوزخندی زد: فکر همه جاش رو کردی! خوبه... _ پدر بزرگت منو بی دلیل بعنوان معاونش انتخاب نکرد... جانگ_خیلی به خودت فشار نیار، اون دوران دیگه تموم شده کیم..نامجون...!! بریم... سپس پوزخندی زد و از در بیرون رفت.... نامجون ابرو هایش رو بالا داد و با پوزخند گفت: مثل پدر بزرگت خود خواهی...
برید بعدی...
بازم بعدی🥲🧐
یک ساعت بعد_ دفتر کلانتری ) _ هی مردک! مگه بهت نگفتم این پرونده مربوط به این جرم نمیشه؟؟ پس احساس مسئولیتت کجاااا رفتههههه!؟؟؟ _ اه، قربان خیلی متاسفم... منو ببخ... _من به این راحتیا نمیگذرمممم !جواب منووو بدهههه، پرونده اصلی اش کجااااستتت _ ق..قربان..! _داری حوصلمو سر میبرییییی! تو اخراجیییی!!! _ بگذارید من..تو...توضیح بدم... عصبی و خسته بود ، با رفتن اون نظامی.. نفسی از سر خستگی کشید قاب عکسی کنار میزش قرار داشت، لبخند خانوادش به تصویر میکشید...لبخند در مونده ای به چهر های خندان داخل قاب زد...همونطور محو مونده و بود ساکت... تلفنش زنگ خورد تکانی خورد تفن رو برداشت: الو..؟ _ سلام باباااا !! چطوریییی؟ لبخندی زد : سلام دخترم... خوبم، تو خوبی؟ _ مگه میشه برای سال نو خوب نباشم؟؟ دختر پشت تلفن خنده ای کرد ...اون هم لبخندی زد... _ مادرت چطوره؟ ... _ اونم خوبه، مغازس _ هوم..خوبه ... _ راستیی، برای امشب نمیای خونه؟ لبخند از رولبانش محو شد ... مشغله های شغلیش یاد اونها رو ازش گرفته بود: نمیدونم عزیزم... خب راستش... در اتاقش به طور ناگهانی باز شد، نگه تیزی به روبه رویش انداخت، با تعجب نگاه میکرد: این چه وضع امدنه؟نباید در بزنی؟؟ _ قربان !... نگهبان درحالیکه دستیگره ی در رو در دست لرزانش میفشرد و عرق سرد میریخت، نفسی کشید ... _ چه خبره؟؟ صدایش بلند تر شد...دخترش از پشت تلفن اسمش رو صدا میزد... _ الو؟ بابا...چیزی شده؟... نگهبان لرزان گفت: ق..قربان..ج....جئون...فرار کرده... _ امکان ندارهههه!! همچنین چیزی ممکن نیستتت!! داری چی میگییی! _ باور کنید دارم راست میگم،، توی انفرادیش نیست... _ نههههههه!! صدایش در اتاق پیچید ...از میزش کناررفت و با سرعت از اتاق خارج شد: سریع ترررر! نگهبان هم از اتاق بیرون رفت ... _بابا؟...الوووو؟ کجاییی؟ الو؟! .... برو بعدی...❤✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وایییی خیلی وقته گذشته....
خیلی وقته
تو رو خدا دیگه منتظرمون نزار 🥺
ممنونم که صبور بوندین تا بیام💖
این امتحانا واقعا فشار اورده😂😐
حتما
تو مارو کچل کردیا چرا مال بی تی اسو نمیزاری 6 ماه نبودت 😐
وای امتحانا هنوز تموم نشده
اونم میگذارمش👍🏻🌝