این داستان در مورد دختری به نام سارا است که باهاش آشنا میشیم
سلااام😊😉 خب ، گفتیم داستان ما در مورد دختری به نام سارا است سارا ۲۰ سالشه ، یه داداش داره ۵ سال از کوچکتره «۱۵ ساله» سارا دانشجوی پزشکی هست ، و دفاع شخصی هم بلده 😁😁😁
شروع داستان سارا؛ صبح بیدار شدم ، دست و صورتم رو شستم و یه رژ صورتی زدم رفتم پایین ، دیدم کسی نیست یه یاداشت روی میز بود که روش نوشته بود « دخترم ، ما داریم می ریم خونه داییت اینا زنداییت میخواست فرش بشوره ما شب میایم مراقب خودت باش » اووف امروز که دانشگاه تعطیله کسی خونه نیست اینم شناسه اخههه😤
رفتم بالا تو اتاقم یکم با کامپیوترم ور رفتم دیدم نمیشه تا شب حوصلم سر میره گوشیمو برداشتم زنگ بزنم به سودا « دوست صمیمی ساراست» که زنگ خونه به صدا در آمد اه ، یعنی کیه خروس بی محل 😠 در و باز کردم دیدم صالحه « پسر دایی ساراست اوه اوه بیچاره سارا شانس نداره همین جوری اعصاب خرابه الانم باید یه دعوا بشه ، خیلی باهم کل کل دارن 😁😁» صالح؛ زنگ خونه عمه رو زدم ، کاش سارا خونه نباشه اصلا حوصله ندارم ، در باز شد و سارا جلوم ظاهر شد ، اه شانس ندارم
بدون حرفی رفتم داخل ( با دوست دخترش دعوا کرده اعصاب ندارم مراقب باشید 😂😂مثلا اومده پیش عمه اش مامانش سین جین نکنه😁) نشستم روی مبل و پرسیدم : من : عمه کجاست ؟ _سارا : علیک سلام ، منم خوبم خدارو شکر شما چطوری ؟ من : حوصله ندارم سارا ولم کن . _سارا : رفتن خونه شما ، چیزی شده من : نه کی رفتن ؟ _ سارا من خواب بودم ۷ یا ۸ رفتن فکر کنم . چیزی شده ؟ من : نه اجازه هست بخوابم ؟ _سارا : مودب شدی 😏 حالا نمیشه نخوابی؟ 🥺🥺🥺
اینم از عکس سارا خانم 😁
من فکر کردم عکس گربه ت گذاشتی🐕😹
😁😂بعدا میفهمی دلیل اسمش چیه😉
اوهوممم😃😃❤️❤️