از زبان مرینت: یک روز بارونی بود.آاارم گوشیم زنگ زد. خسته و کوفته آماده شدم. از مامان و بابا خداحافظی کردم و رفتم به سمت مدرسه. وقتی در خونه رو بستم به چیز عجیبی بر خوردم. آدرین دم در وایساده بود😳
از زبان آدرین: شب قبل با صحنهی عجیبی بعد از اینکه با لیدی آکوما رو شکست دادیم دیدم. صدای دینگ دینگ گوشواره های کفشدوزک شد خال آخر بود پشت دیوار رفت و گفت:«به من نگاه نکن.» چندبار دیگه این اتفاق افتاده بود اما این دفعه جلوی خودم رو نگرفتم و نگاه کردم و وقتی دیدم اون مرینته به احمقی خودم پی بردم. رنگ مو،رنگ چشم و.... همه چیز مثل هم بود.
از زبان مرینت: آدرین بهم گفت تا کنار مدرسه میخواد باهام بیاد و حرف بزنه. گونه هام قرمز شده بود و مثل همیشه به تتپت افتاده بودم. آدرین گفت :«مرینت مطمئنی که یک راز نداری.» گفتم نه چطور گفت:«چون دیشب از توی پنجره اتاقم دیدم از حالت لیدی باگ به مرینت تبدیل ش
شدی.» سریع گفتمااا ممممطممئنی؟گفت آره نمیدونم چه اتفاقی افتاد و از دهنم در اومد که خوب راستش آره من لیدی باگم و واقعا این راز روی دلم سنگینی میکنه. خیلی تعجب کرد و گفت......
خب اینم از پارت یک امیدوارم خوشتون بیاد
نظرات بازدیدکنندگان (0)