از زبان آدرینا امروز جولیکا دعوتمان کرده بود به یه کنسرت تو کشتیشون به آدرین گفتم الان میتونیم کاگامی و لوکا را به هم برسانیم. آدرین گفت آره
رفتمیم به مرینت گفتم کاگامی را هم دعوت کن بهر حال تو تنها دوستشی. مرینت گفت باشه. از زبان مرینت کاگامی را دعوت کردم ولی قبول نکرد با کلی اِسرار بلاخره آمد.
می دونست منو آدرین با همیم ولی جوری رفتار می کرد، که انگار خوشحاله. از زبان آدرینا کاگامی و لوکا پیشهم نشستند. به آدرین گفتم خوشحال شد.
از کاگامی پرسیدم دوست داری گیتار زدن یاد به گیری گفت خیلی. لوکا گفت من میتونم بهت یاد بدم توهم میتونی به من شمشیر بازی یاد بدی. کاگامی گفت حتما.
از زبان کاگامی هر روز لوکا بهم گیتار زدن یاد میداد حس کردم عاشقش شدم.
از زبان لوکا هر روز کاگامی بهم شمشیر بازی یاد میداد عاشتش شده بودم.
از زبان آدرینا فهمیدم که لوکا و کاگامی هم را دوست دارن، همرو دعوت کردم بریم بستنی بخوریم لوکا و کاگامی هم دعوت کردیم.
آندره یه بستنی با رنگ چشم و مو های کاگامی به لوکا داد. به کاگامی هم با رنگ چشم ومو های لوکا داد. بقیه هم که باهم میخوردن.
کاگامی رفت به لوکا گفت که لوکا گفت از وقتی که داری بهم گیتار یاد میدی من من عاشقت شدم! لوکا گفت من هم همین طور و بعد هم را ب.و.س.ی.د.ن.د همه از دیدن این صحنه خوشحال شدن.
بای ✋🏻✋🏻✋🏻
نظرات بازدیدکنندگان (0)