
ببخشید این پارتو دیر گذاشتم 👇🏻👇🏻
مرینت: تقریبا یک سال و چهار ماه و بیست و پنج روز.... آدرین: بطور تقریبی بخوام بگم... دهنم اندازه آبشار نیاگارا باز شد و خشکم زد!!!.... درست مثل چند سال پیش که نینو با فهمیدن هویتم خشکش زد....نصفش به خاطر مدت زمانی بود که لیدی باگ گفت و نصف دیگش به خاطر این بود که دیدم تیکی پشت سر لیدی باگ تو هوا معلق وایساده و داره برام دست تکون میده... به هر زحمتی که بود دهنمو بستم و یه لبخند زدم و بدون اینکه چیزی به روی خودم بیارم گفتم: آاا... لیدی باگ من باید یه جایی برم... یعنی یه چیزی بیارم.... مرینت: واقعا متاسفم زیادی حرف زدم.... آدرین: نه نه... به هیچ وجه.... من فقط... من یه کیک درست کرده بودم که باهم بخوریم.... مرینت: واقعا؟؟!!.... این عالیه!!.... ازت ممنونم.... آدرین: پس من میرم بیارمش... خیلی آروم از
روی صندلیم بلند شدم و به سمت آشپزخونه راه افتادم... در چوبی رو باز کردم و وارد شدم... به محض اینکه درو بستم و چهره شاد لیدی باگ از جلوی چشمم ناپدید شد، تیکی جلوی صورتم ظاهر شد.... تیکی!!!.... تیکی: آدرین!!..خوشحالم که بعد از این همه سال دارم میبینمت.... آدرین: منم همین طور... پلگ فورا از جیب لباسم بیرون و اومد و تیکی رو بغل کرد و گفت: تا حالا کجا بودی تو آخه؟؟!!... تیکی: اوه پلگ... خودت کجا بودی؟؟!!...پلگ: درحال که اشکای فرضیم رو پاک میکردم گفتم: من همش تو جیب لباس آدرین بودم.... تیکی: منم تو کیف مرینت بودم... اما خواستم امشب بعد از مدتها ببینمتون... آدرین: تو کیف کی؟؟!!!... تیکی: اوه نه.... آدرین لطفا حرفی که زدمو نادیده بگیر.... آدرین: ام... باشه.... پلگ: بهتره تو بری و بزاری ما دوستای چند هزار
ساله رفع دلتنگی کنیم... آدرین: درسته... بهتره من کیکو بردارم و برم!!!.... در یخچالو باز کردم و کیک وانیلی که درست کرده بودمو برداشتم، پلگ و تیکی هم دوتا بشقاب و چنگال بهم دادن.... منم سریعا از آشپزخونه بیرون اومدم و درو با پام بستم... زمانی که میخواستم برگردم و به سمت میزی که لیدی باگ روش نشسته بود برم، با یه نفر برخورد کردم و کیک وانیلی از دستم به هوا پرت شد و من و اون شخص همزمان برای گرفتنش شیرجه زدیم.... اما تلاش هیچکدوممون نتیجه نداشت و کیک به سر و صورتمون مالیده شد و البته بشقابا هم شکسته شد .... مرینت: از جام بلند شدم و با ناراحتی و دسپاچگی گفتم: واقعا متاسفم... نمیخواستم اینجوری بشه!!!.... آدرین: منم از جام بلند شدم و یه تیکه از کیکی که روی سرم بود رو تو دهنم گذاشتم و گفتم: مهم نیست.... اووم... اینجوری خوشمزه تر شد!!!....مرینت: چشمامو
بستم و خندیدم و بعدش گفتم: بهتره من دیگه برم.... بقیش باشه برای فردا.... و به سمت در خروجی راه افتادم.... آدرین: امم... لیدی باگ... لطفا صبر کن... خودمو با قدم های سریع بهش رسوندم و گفتم: از وقتی اینجارو تاسیس کردم، هرسال برای یادبود پدر و مادرم یه مهمونی برگزار میکنم... تو همین کافه... مرینت: این خیلی خوبه... اما من چه کاری می تونم برات انجام بدم؟؟!... آدرین: خب... همیشه نزدیک مهمونی که میشه یه عالمه کار میریزه سر منو مارتی.... و اینکه مارتی یه روز درمیون دانشگاه داره و امروز عصرم تو کافه نبود.... مرینت: میخوای بیام اینجا و بهت کمک کنم؟؟!!.... آدرین: درسته... البته دستمزد هم بهت میدم!!!... مرینت: خب... من صبحا تو یه شرکت طراحی مد کار میکنم....
اما عصر روزایی که مارتی نیست تا بهت کمک کنه، چرا که نه... حتما میام!!!... آدرین: ازت ممنونم.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرینت: درحالی که کروسان هارو توی فر میذاشتم گفتم: بعد از یکسال و تقریبا پنج ماه که تو روستای کوهستانی مالزی بودم، استاد مین بالاخره گذاشت که با هشت ابر قهرمان اونجا به ماموریت برم و بهشون کمک کنم.... بنابراین من دوباره به لیدی باگ تبدیل شدم.... چند تا ماموریت اول ساده بودن و چیزای خوبی از ابر قهرمان های اونجا یاد گرفتم... ما حیووناهارو از خطرات نجات میدادیم و بهشون رسیدگی میکردیم...علاوه بر اون به مردم روستا هم کمک میکردیم ... اما بخش ناراحت کنندش این بود که ماچانا برای همیشه به شهر رفته بود و فرمانده قهرمانان های اونجا به پسر بد اخلاق
بود که همش بهم دستور میداد... اما وقتی که از توی مرداب نجاتش دادم اخلاقش باهام بهتر شد.... اما... تو آخرین ماموریتی که قرار بود باهاشون برم.... فهمیدیم چند تا شکارچی اومدن تو جنگل و حیوون هارو میکشن و جسدشونو با خودشون میبرن یا حتی زنده میبرن.... ایبو و آیدا چند تا از شکارچی هارو گرفتن و با شکنجه تونستن از زیر زبونشون حرف بکشن.... آدرین: صبر کن، صبر کن... ایبو و آیدا دیگه کی ان؟؟!!.... مرینت: ایبو همون فرمانده یا سرگروهون بود و آیدا هم یه ابر قهرمان دیگه و البته خواهر ایبو.... آدرین: تکیمو به میز دادم و با یه لبخند دندون نما گفتم: فهمیدم!!...بعدش چه اتفاقی افتاد؟؟!!... مرینت:ما با استفاده از اطلاعاتی که اون شکارچی ها بهمون دادن تونستیم پایگاهشون رو پیدا کنیم و بهش نفوذ کنیم و اابته اطلاعات زیادی هم بدست اوردیم.... آدرین: واووو... من عاشق کار های
مخفیانم... کاش میشد دوباره باهم ماموریت بریم.... مرینت:با تعجب گفتم: باهم؟؟!!!... آدرین: ااا... منظورم این بود که.... تو داستان زندگیتو بگی و منم با گوش دادن بهش باهات به ماموریت هات بیام.... اره... همین!!!... مرینت: اوه!!.. که اینطور.... خب ما اطلاعات زیادی بدست اوردیم و فهمیدیم اونجا یه مرکز آزمایش رو حیواناته.... با عصبانیت اضافه کردم: اون آدم هایی که هیچ بویی از انسانیت نبره بودن رو حیوون ها اونقد آزمایش های وحشیانه انجام میدادن تا بمیرن و موقع گرفتن حیووناهم اونارو بیهوش نمیکردن بلکه بهشون گلوله میزدن!!!!.... آدرین: واقعا بابت این موضوع متاسفم!!... مرینت: اشکالی نداره... ما تونستیم اون گروه رو نابود و تحویل پلیس بدیم.... اما قبل از نابودی اون گروه، بخش جالبه ماجرا اینه که من یه روز که تو جنگل در حال کشیک بودم تا دیگه حیوونی رو شکار نکنن یکی از
دوستای دوران دبیرستانمو دیدم... یکی که مشکلات زیادی برام درست کرده بود.... آدرین: با شک گفتم: اون کی بود؟؟!..... مرینت؛ لایلا راسی!!!....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود پارت بعدی کی می یاد؟
مرسی
تا پارت 13منتشر شده پارت 14هم امروز میزارم
عالیی
وای عاللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییی💖💖💖💖💖
خیلییییی ممنوووون
عالیییییی بود💓💗
مری کی کت رو میبینه؟
ممنون
احتمالا آخرای داستان 🤗
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرســـــــــــــــــی
عالییییی بود 😍😍
حیف که باید برای بعدی یکی دو هفته باید صبر کنم 😥
مرسی و متاسفم اما چون امتحانات نزدیکه سرمنم خیلی شلوغه 🥺🥺
بعدیییی
سعی میکنم زود بزارم
مرسی
🌼🌺
عااااااالی بووووود
مرســـــــــــــــــــــــی
اين فوق العادهههههه با اجييييي ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ الان كه فكر ميكنم ميبينم ادرين و مرينت هر دو ابله هستند كه به هويت هم پي نبردند 😂
خیلی ممنون و کاملا حق با توئه 😅