
اینم از پارت شیشم 👇👇
آدرین: آدرین.... میتونی آدرین آدرین صدام کنی .... مرینت: اوه... درسته... آدرین، من فردا صبحش تو ایالت ملاکا بودم.... اونجا واقعا خیلی بزرگ و زیبا و البته پر جمعیت بود.... بانیکس از قبل همه چیزو برای رفتنم پیش نگهبان معجزه گر های کوهستانی آماده کرده بود... یکی از اعضای اون روستایی که نگهبان توش ساکن بود به شهر اومده بود تا منو همراه خودش به روستا ببره... بخش جالبش این بود که اسمش ماچانا بود و اسم موتورشو موناتا گذاشته بود و من همش اسمشونو جا به جا میگفتم و البته این موضوع واقعا عصبیش میکرد..... اون منو با موتور درب و داغونش بیست و شیش کیلومتر تا روستاشون برد و چون جاده پر از سنگ و گودال های کوچیک و بزرگ بود پاهام مدام به سنگ ها برخورد میکرد و خراشیده میشد..... منم همش
میگفتم موتانا لطفا آروم تر برو و اونم از روی کلافگی و عصبانیت بیشتر گاز میداد.... منم مدام با خودم فکر میکردم که کسی جز این نبود، بفرستن دنبال من و یه علاقمه به زبان فرانسوی غر زدم... وقتی به روستاشون رسیدیم.... فهمیدم که این روستا خیلی قدیمیه و مردمش هنوز با شیوه های سنتی کشاورزی، دامپروری و حتی زندگی میکنن..... بچه های اونا تو یه اتاق بزرگ که وسط روستا ساخته شده بود جمع میشدن و معلمی که از طرف شهردار براشون فرستاده شده بود بهشون کتاب های درسیشون رو آموزش میداد اونجا یه جورایی مدرسشون بود ... اون روستا با اینکه از نظر تکنولوژی عقب مونده بود ولی خیلی بزرگ بود و معماریه عالی داشت.... یه روستا که روی یکی از بلند ترین قله های کوه کینابالو که به کوهی که حرکت میکنه معروفه، ساخته شده بود....ماچانا کل روستارو بهم نشون داد....
اولش از زمین های کشاورزی که تو بخش بیرونی روستا بودن شروع کردیم، اونا محصولات کشاورزی جالبی پرورش میدادن و لباسای عجیبی میپوشیدن و موهای همشون، چه زن و چه مرد همگی تا روی شونه هاشون بود.... دختر ها و زن های اونجا چهره های زیبا و بدن های قویی داشتن.... مردهاشونم قوی و بلند قد بودن.... بعد از زمین های کشاورزی بهم طویله ها، استبل ها و انبار هارو نشون داد، بعدشم مرکز روستا که مدرسه، کتابخونه، یه بقالی کوچیک و حوض بزرگی توش ساخته شده بود رو بهم نشون داد.... در آخر.... زمانی که دیگه غروب شده بود منو پیش نگهبان برد.... خونه نگهبان تو بلند ترین بخش روستا ساخته شده بود به طوری که میتونستی از اونجا کل روستارو ببینی.... زمانی که از اون بالا به روستا نگاه کردم، نمای خیلی زیبایی ازش جلوی چشمم نمایان شد.... یه روستا به شکل دایره که اطرافشو درختان زیادی احاطه کرده بودن
و خورشید داشت پشت قله های دیگه کوه که بلند تر بودن ناپدید میشد و مردم درحاله جنب و جوش بودن.... اون لحظه واقعا دلم میخواست گوشیمو از کیفم بیرون بکشم و از اون منظره رویایی یه عکس بگیرم اما ماچانا به زبان انگیلیسی بهم گفت که برم داخل خونه چون نگهبان میخواد ببینتم.... بنابراین منم از اون منظره چشم برداشتم و به همراه دوتا چمدون، سه تا ساک مسافرتی، یه کوله پشتی و البته کیف دستیم از در اصلی وارد خونه شدم.... البته که همه ی اون وسایل رو به جز کیف دستیم ماچانای بیچاره حمل میکرد..... وقتی وارد خونه شدم ماچانا منو به سمت یه اتاق راهنمایی کرد تا وسایلمو اونجا بزارم..... بعدش منو به یه اتاق دیگه برد.... وقتی وارد اونجا شدم اولش خیلی تاریک بود و چیزی قابل دیدن نبود.... اما بعد از چند دقیقه دورتادور اتاق شمع هایی
روشن شدن که فضا رو کاملا قابل دیدن کردن..... وسط اتاق یه پیرمرد با ریش سفید بلند و چشمای بسته نشسته بود و اطراف اتاق هشت نفر با لباس های شبیه لباس ابر قهرمانا نشسته بودن... وقتی در اوج سردرگمی بودم و با گیجی به اطراف نگاه میکردم پیرمردی که وسط اتاق نشسته بود یه چیزی رو به زبان کشور مالزی گفت و ماچانا فورا برام به زبان انگیلیسی ترجمش کرد....اون گفته بود« به روستای کوهستانی ما خوش اومدی لیدی باگ، جانشین فو».... روزا طبق روال عادی میگذشت و من هر روز وقت بیشتری رو با مردم روستا میگذروندم و به خاطر وابستگیم به یه مترجم ماچانا در همه زمان کنارم بود و تو اون مدت باهم صمیمی شدیم.... من فهمیدم که ماچانا وقتی بچه بوده به همراه خانوادش از اون روستا رفته و تو شهر تحصیل کرده به همین دلیل تنها کسی بود که تو اون روستا
زبان انگیلیسی بلد بود.... آدرین: صبر کن، صبر کن.... داری میگی که وقتی به دیدن یکی از سه نگهبانی که قرار بود باهاش ملاقات کنی رفتی، اون بهت آموزش نداد و بجاش مجبور شدی با مردم اونجا وقت بگذرونی و با روش های زندگیشون آشنا بشی؟؟!!!!!.... مرینت: خب... اره.... استاد مین، همون نگهبانه، بهم گفتش که تو این روستا همه هویت ابر قهرمان هاشونو میدونن و قهرمان های اینجا به مردم برای راحت تر شدن زندگی کمک میکنن و کارشون محافظت از حیوونا در برابره حوادث طبیعی و البته شکارچی هاست... و اینکه اینجا افرادو رو از سن کم برای گرفتن معجزه گر آموزش میدن به خاطر همین من اول باید با مردم آشنا میشدم .... آدرین: با کنجکاوی خودمو روی میز جلو کشیدم و به لیدی باگ نزدیک تر شدم و گفتم: به نظر جالب میاد!!!...بعدش چه اتفاقی افتاد؟؟!!... مرینت: خب تا چند وقت اول همه چیز آروم بود و من تو آشپزی، دوختن
لباس، درس دادن به بچه ها، کاشت و برداشت محصولات کشاورزی و حتی اسب سواری مهارت های زیادی یاد گرفته بودم.... حتی به خاطر تفاوت موهای بلندم با مردم روستا کوتاهشون کردم و طرز لباس پوشیدنمو تغییر دادم.... زبانشونو هم تقریبا یاد گرفته بودم و همه این مدت ماچانا مثل یه دوست عالی کنارم بود .... آدرین: عالیه!!.... اما این چند وقت اولی که میگی دقیقا چند روز بود که توش این همه چیز یاد گرفتی؟؟!!.... مرینت: تقریبا یک سال و چهار ماه و بیست و پنج روز....
اسم تمام شخصیت های جدیدی که به داستان اضافه میشن،باشه مکان ها و سنت ها از ذهن خودم هستش💎🐞🐈⬛ و اینکه چرا از داستان دیدار دوباره زیاد بازدید نکردید🥺.... لطفا برید بخونیدش🤗🙏🏻🙏🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بود
مرسییییی
اگه دوست داشتی پارت بعدو بزار 💔😐😂
جون تو، تو برسیه😅
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مرسیییییی
خیییییلی عاااااالییییی
بعدیییی
مرسیییی سعی میکنم زود بزارمش
عالی ولی بیشتر به هم نزدیکشون کن🤣
مرسی
باشه 😇
داستانت خیلی خوبه من واقعا متعجب شدم که چقدر قشنگ خوب توضیح میدادی
خیلی ممنون لطف داری
سلام خیلی عالی بود💓💞💕
لطفا به تست هام سر بزنید🙏🏻💖
مرسی حتما
عالیییییی بود😍😍
لطفا پارت ها رو زود زود بزار
ممنون 💝
سعیمو میکنم 🥺
فوق العادههههه بود :)
ممنوووون 💝💖💓
عالی بود;-)
ممنون ❤
لایک پلیز