پارت پنج
یهو زمین لرزید ولی خونه ترک نخورد. فقط همه ی چیزایی که اونجا بپد همه افتادن. همه چا تاریک شد. یه چیز سیاه مثل سایه داشت به ما نزدیک میشد. شبیه جن بود! ~چرا داشتین در باره ی من حرف می زدین؟ من نگه با شما کاری دارم؟ انقدر در باره من کنجکاو نباشن وکرنه تو کل زندگیتون از این کار پشیمون میشید. (یه جیغ ترستاک کشید و رفت)
من هی داشتم جیغ میزدم. اون زنه که دعا نویس بپد هی به من نگاه می کرد و با تعحب می گفت =برای چی داری حبغ میزنی این فقط یه زلزله بود. +چی؟ زلزله؟ اون موجود سیاه رو ندیدی؟ داشت مارو تهدید میکرد؟=اینحا که هیچی نبود.
ولی ط واقعا ندیدیـــــــــــش؟ دیگه به خودم اعتماد نداشتم. ینی واقعا این اون لینا یه....... دیــــــوونه شــــــــدمممممممممم هرروز داشتم توهم می زدم.از اونجایی که مثل اینکه دنیا جلو رفتع (تو پارتای قبلی گفتم چرا) هیچ کس پیشم نبود و همه مرده بودن یا رفته بودن یه جای دیگه. شده بودم تنهای تنهاااااا. تنها تر از همیشه. دلم نمی خواست این زندگیو. خیلی ناامید شده بودم. مردم عوض شده بودن. هرروز روی تاقچه ی جلوی پنجره ی اتاقم می نشسم با اینکه ما آخرین طبقه
ی برج بودیم ولی من هیج ترسی نداشتم. مثل اینکه ترس از این بیشتر رو تجربه کرده بودم.مردم ازم فاصله می گرفتن
شده بودم عین دیوونه ها. یروز داشتم تو خیابون راه میرفتم. رفتم تو جاده که چراغ قرمز بود و رفتن برای آدما ازاد بود. تو وسط جاده چشم خورد به یه مانیتور که داشت درباره ی افسرده گی می گف. دیگه همین جوری همونجا خشکم زد. صدای بوق ماشینا که داشتن از کنارم رد می شدن رو میشنیدم (چراق سبز شد) یهو یه ماشین با سرعت اومد و منم برگشتم و یه نور که داشت بهم نزدیک میشد رو دیدم. نور ماشین بود. با سرعت اومد و یه صدای جیغ شنیدم و دیگه هیچی نفهمیدم
برو بعدی ادامشه
پیش از حد مرموز و عالی بود🙂🌸
تنک یوو🙂💜
پارت بعدو نمزارم چون نخاستین🙂💔💔💔💔