
سلام سلام😇😇
بازش کردم از تهیونگ بود تهیونگ:سلام نیکا نیکا:سلام تهیونگ:میخواستم درباره ی امشب حرف بزنم...نیکا من ناراحتت کردم؟ نیکا:نه چرا؟؟ تهیونگ:بخاطر اینکه .گفتم دوست دارم نیکا:نه ناراحت نشدم تهیونگ:باشه نیکا:تهیونگ تهیونگ:بله نیکا:من باهات شوخی کردم تهیونگ: نیکا:جدی میگم تهیونگ:باشه..فعلا 💜 💜 💜 💜 💜 از زبون نیکا»«»«انگار ناراحتش کردم کاش اونجوری نمیگفتم
فردا»«»«»«سویی که خبر دار شد قراره امشب اونا برای خاستگاری بیان همش گفت که حرفاش راسته و تهیونگ از اول دوست داشته منم عین چی بهش نگاه و گوش میدادم سویی:پاشو ارایشگاه دیر میشه نیکا:مگه تو ارایشگرم نیستی سویی:نه برای امشب نه تو باید نیکا:سویی من نقاب میزنم یادت رفته🙄🙄 سویی:اه اا بخشید حواسم نبود دیگه یه رژ که باید بزنی نیکا:اونو تو بزن سویی:نیکا بیا تمرین کنیم نیکا:تمرین چی؟ سویی:فکر کن من تهیونگم نیکا:اا اره راست میگی سویی:خوب نیکا:خوب سویی:دیونه میگن که باهم بیاید تو اتاق الان فکر کن اومدی با تهیونگ تو اتاق چکار میکنی نیکا:😰😰 نمیدونممم سویی:بزار ببینم تو همین فکرا بوپیم که نغهمیدیم که سه ساعت تموم شد سویی:بیچاره شدیم پاشو پاشو برو حموم زوددد نیکا:باشه بعد حموم کردن نیکا سویی:اینو بپوش بعد بیا چشماتو خوشمل کنم نیکا:باش (دیگه بعد کارا)

...دیگه اماده شدم سویی:عین ماه شدی نیکا:سویی بمون تو سویی:نه من کار دارم باید برم نیکا:اخه تو این موقعیت سویی:مگه میخواد بیاد خاستگاری من من بای نیکا:سوییی سویی:👋👋👋 رفتم پایین بابام لبخندی از رضایت زد رفتم پیشش نیکا:بابا بابای ن:چیشده دخترم؟ نیکا:🥺 نمیدونم رفتم بغلش بابای ن:اروم باش یکم بعد اومدن(نقاب داره) بعد سلام احوال پرسی »«»« من سرم پایین بود و اصلا به چیزی اهمیت نمیدادم دلم میلرزید وقتی به بابام نگاه میکردم اخه من بدون اون چکار کنم🥺 بابای ت:خوب نیکا خانم اگه میشه با تهیونگ برین که حرفاتونو بزنید نیکا:😞 بلند شدیم و رفتیم تو اتاقم تهیونگ همش به من نگاه میکرد و منم سرم پایین بود که دستای یخمو گرفت تهیونگ:نیکا دستات نیکا:😕 ...چیزی نیست تهیونگ دستاش داغ داغ بودن دستام واقعن داشت گرم میشد همین جور که دستامو گرفته بود بهم خیره هم شده بود تهیونگ:میدونم😞 کار اشتباهی کردم ولی باور کن دست خودم نبود نیکا:منظورت چ تهیونگ:نیکا من عاشق شدنم دست خودم نبود
نیکا:🥺 تهیونگ:نیکا میدونم که اگه جوابت منفی باشه دیگه باهم دوست نیستیم 😞😕 اسنم از دست میدم دوستیمونم خراب کردم🙁🙁 نیکا:نه تهیونگ:ولی بدون که با تمام وجودم دوست دارم..
نیکا:🥺🥺😢😢باشه تهیونگ رفت و بغلش کرد تهیونگ:دوست دارم (با بغض)(زیاد احساسی شد مگه نه؟) نیکا هم بغلش کرد چند دقیقه بعد رفتیم پایین بابای ن:خب نیکا جوابو به ماهم میدی نیکا اروم:قبوله😞😞 چند ساعت بعد اونا هم رفتن و نیکا:بابا جون بابای ن:خیلی خوشحالم که دخترم قراره ازد... کنه نیکا:ولقعن؟ خوشحالین که قراره از هم جدا شیم؟😢😭😭 بابای ن:معلومه که نه هردو همو بغل کردن (تو این پارت فقط از کلمه ی بغل استفاده کردم😐)

پایان پارت 10...گقدر زود رسیدیم پارت 9 با وضعی که من دارم باید الان پارت شیش میبودیم بچه ها بهم نگفتین اونا بهم میرسن یا نه و دلیلش چیه؟؟🙄🙄🙄 منتظرم بهم بگین
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عیحححح خیلی گشنگههه
ببخش دیر دیدم...لعنت بر امتحانات:/🤝
خخ عیبی ندار خوشملم
واییینکنهسوییباعثبشهبهم
نرسن💔
سوییینکنیها😑😂💔
نه بابا بیچاره سویی
لطفا یه سر به پروفایلم بزنید
داستان جدیدم رو بخونید
فالو کنید بک میدم
ادمین میشه پین شم 💕
خخ ادمین ک... رم داره اخررش بهم نمیرسن🗿
):
𝐅𝐎𝐋𝐋𝐎𝐖➥𝐅𝐎𝐋𝐋𝐎𝐖👣💗🥛
دروددد |:🗿🌑🌸
رمانت عالی بودد |:🗿🌑🌸
به رمان منم سر بزن و نظرتو بگو دربارش |:🗿🌑🌸
حتما
خوب بید
فالویی بفال
انیونگ کیوتی❤
من اولین فن پیج 𝐁𝐀𝐍𝐀 𝐁𝐀𝐘𝐄𝐒 ام🥺
نیاز به حمایت فن های دخترا دارم💕
کفتم که قطعا به دلیل اینکه نویسنده میخواد عذابمون بده نه
نههههه خخخ اذیت کنید نمیزارمممم
دیدی زود گذاشتم پس دیگه چی میخوای روزی یه پارت
نه منظورم اینه که زود به هم نمیرسن
چقدر زود منتشر شد