
سلام دخترا بچه ها پارت نهم منتشر نمیشد برای همین ما اینو ده حصاب میکنیم خلاصرو میگم بهتون

خلاصه ی پارت قبل»«»«»«تهیونگ به نیکا گفت که فردا باهم برن بیرون نیکا هم قبول کرد ........ نیکا و تهیونگ این اسلایدشونه👆🏻👆🏻 ........ توی پارت قبل اتفاق خاصی نیوفتاد ببخشید دیگه اخه دوبار گذاشتم منتشر نمیشد واقعن دیگه نمیتونستم بنویسم اخه همش تکرار میشد الان برین برای پارت بعد🤗🤗
نیکا:خوب؟ کجا میریم؟ تهیونگ:اینبار یه جای خوبو در نظر دارم بریم اونجا نیکا:باشه ماشینو روشن کرد و راه افتاد تو راهم دوتا ساندویچ خرید یعنی کجا قراره بریم؟🤔 نیم ساعت بعد«» .. نیکا:وایییی تهیونگگگگ ایمجا خیلی قشنگههههه تهیونگ:اره هر وقت حالم بده میام اینجا خودمو خالی میکنم واقعنم حس خوبی بهم میده نیکا:رفته بودیم روی یه صخره ی خیلییی بزرگ که پایینش دریا و جنگل بود و منظره ی قشنگی بود واقعن خوشگل بود رفتیم نشستیم تهیونگ یکی از سانودیچارو داد به من اونم خودش برد تهیونگ:خوب خوبه!؟ نیکا:بلهههه تهیونگ:😋😋😊😊 ساندویچو خوردیم و انگار تهیونگ داشت به یه چیزی فکر میکرد واقعن کنجکاو بودم که
تهیونگ:نیکا من ..من باید یه چیزی رو بهت بگم نیکا نگاهش کرد نیکا:چی؟؟ تهیونگ:اع ببین من چیزه نیکا:ته راحت بگو دیگه تهیونگ:دوست دارم از زبون نیکا:وقتی تهیونگ اینو گفت انگار یه سطل اب یخ ریختن روی سرم واقعن خشکم زد نمیدونستم چی بگم از زبون تهیونگ:نیکا واقعن دختر خوبی بود من دوسش دارم ولی میترسیدم بهش بگم ولی دیگه باید بگم؟ الان انگار خراب کردم نیکا:تهیونگ😰🥶 تهیونگ:نیکا تو دختر خیلی خوبی هستی من دلم میخواد کنار هم باشیم برای همیشه
نیکا:ببخشید تهیونگ ولی..من نظرم یه چیز دیگشت تهیونگ بغض کرد ولی نشون نداد تهیونگ:باشه😞😞😞 چند دقیقه بعد بلند شدیم که بریم وقتی رسیدیم پیاده شدیم اون تکیه داد و میخواست مطمعن شه میرم خونه از ماشین پیاده شدم و رفتم جاوش و لبخند بهش زدم یکم بیشتر رفتم جلو تهیونگ:...؟ نزدیکش شدم و بغلش کردم نیکا:هر وقت.. وقت داشتی بیا که خودمون دوتایی برای عروسیمون خرید کنیم تهیونگ:😳😳😳😳 نیکا:باشه ته ؟؟ تهیونگ:😶😶😶 نیکا اروم ازش جدا شد و بهش نگاه کرد و دستاشو گرفت نیکا:ته ته نتیجرو امشب بهم بگو تهیونگ:.
رفتم خونه که بابای ن:نیکا دخترم بیا باید یه چیزی بهت بگم نیکا با لبخند رفت پیشش نیکا:چیشده؟؟ بابای ن:ببین راستش تهیونگ از تو خوشس اومده و.. و پدرش به من گفته و نیکا:ببخشید ولی خود تهیونگ به من گفت😊 بابای ن:واقعن نیکا:بله. بابای ن:نیکا جان از نظر من تهیونگ واقعن پسر خوبیه نیکا:نظر منم همینه😇 بابای ن:اونا هماهنگ کردن فردا شب میان برای خاستگاری دخترم ازت میخوام خودت تصمیم بگیری و امیدوارم تصمیم درستو بگیری (بخاطر جریان نقاب و زیبایی)نیکا:😊خوب؟ بابای نیکا بلند شد و بغلش کرد نیکا هم محکم بغلش کرد بابای ن:اخه اگه تو نباشی من چکار کنم؟ نیکا:😢😢😢😢 «»«»«» دیگه رفتم تو اتاقم و یه حموم کردم و لم دادم رو تخت و که یه پیام اومد....

پایان پارت 9....به نظرتون چی میشه؟ اینقدر زود به هم میرسن؟ تو کامنتا بهم بگین
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدیییی
چشم
پارت بعد عالی بود 💜💜💜
از نظر من زود به هم نمی رسن و نیکا جواب نه میده چون باباش گفت اگه تو نباشی چی کار کنم یا اینکه باباش زن میگیره 😂😂
خخخ ببینیم چی میشه
ووییعالی
پارتبعد😂😘
چشم فردا میزارم
عالیییییی بود تروخدا پارت بعدو زود بزار
باشه عزیزم میزارم اینبار زود
ممنون 💜
خیلی زیبا بود
مرصی اجی خوشگلم
زیبا بود .
تو زیبا میخونی
عالییی پارت بعد
و قطعا به دلیل اینکه نویسنده میخواد عذابمون بده نچ
نه منتشر نمیشد مگه نه الان پارت سیزده بودیم با برنامه ریزی من زود میزارم نگران نباش
قطعااا ب خاطر ک..رم نویسنده انقد زود ب هم نمیرسن🤝😐
عالییی:)🤍
عاا 😁
نه یکم داستان طولانی و این پارن هم عالییییی بود
مرصی قشنگم
های سمی من🐛😐
ادمین پینم کول🐛😐
بوس به کلت🐛😐
زیر ۱ دقیقه بک مدم قول🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
فالو=بک🐛😐
کشتی خودتو