هلوو گایزز این اولین وانشاتمه اگ مشکلی چیزی داشت داخل نظرتون بهم بگین خب بریم سراغ داستان
یک روز صبح زود از خواب بلند میشی با خودت میگی امروز روز خیلی مسخره ای بعد به زور از رختخواب بلند میشی میری دست صورتت رو میشوری میای یه دونه نودلیت درست میکنی و میخوری با خودت میگی ک به سارا زنگ بزنی و باهاش بری بیرون گوشیتو بر میداری زنگ میزنی اما جواب نمیده ۱۰ دقیقه بعد خودش زنگ میزنه و سریع گوشی رو بر میداری تو: سلام سارا سارا: سلام نفس چطوری؟ تو: بدک نیسم تو چطوری؟ سارا: منم خوبم. جانم کاری داشتی؟ تو: اره میخواسم بگم میای بریم بیرون؟ سارا: امروز دارم با نامجون و با یکی از رفیقاش میریم بیرون تو: اها باش سارا: میخوای تو هم بیا؟ تو: نمیدونم سارا: بیا دیگ خوش میگذره تو: باش میام ساعت چند؟ سارا: ساعت ۴:۳٠ دقیقه میام دنبالت باشه؟ تو: باش سارا: خب کاری نداری؟ تو: نه بای سارا: بای گوشی رو قطع کردی انداختی
روی مبل یه آهی کشیدی رفتی یه دوش بگیری چند ساعت بعد وقتی از حموم امدی بیرون یه نگاه به ساعت انداختی چشات گرد شد ساعت ۳ ظهر بود با خودت گفتی از صبح تا الان حموم بودم وای خدا فکر کنم رکورد همه رو شکوندم😐😂 بعد رفتی داخل اتاقت لباس پوشیدی بعد رفتی سراغ گوشیت یه نگاه بهش کردی و یه آهنگ گذاشتی و رفتی سشوآر برداشتی موهاتو خشک کردی و بعد خشک کردن اتو رو برداشتی موهاتو اتو زدی ک یهو گوشیت زنگ خورد سارا بود جواب دادی تو: جانم سارا؟ سارا: آماده شدی؟ تو: آخراشه سارا: باشه نیم ساعت دیگ اونجام تو: برقت گرف جواب دادی: باش سارا: بای تو: بای سریع گوشی رو قطع کردی و انداختی روی تخت اتو رو از برق کشیدی و رفتی یه آرایش ملایم کردی و یه هودی سفید و شلوار مشکی پوشیدی نوهاتو باز کردی داشتی کفشتو بر می داشتی که یهو
که یهو گوشیت زنگ خورد یه نگاه بهش کردی سارا بود سریع جواب دادی سارا: بیا پایین منتظرم تو: باشه باشه قطع کردی کفشتو برداشتی و رفتی پایین پوشیدی و بدو بدو به طرف در حرکت کردی وقتی به در رسیدی وایسادی و با خونسردی در رو باز کردی و رفتی بیرون و در رو بستی شیشه ی ماشین دودی بود و نتونستی داخل ماشین رو ببینی به طرف ماشین حرکت کردی در عقب ماشین رو باز کردی دیدی یه مرد عقب نشسته فکر کردی نامجونه ولی یه ذره دقت کردی دیدی نامجون پشت فرمون نشسته بعد با داد سارا به خودت امدی و سوار ماشین شدی به همه یه سلام کردی و گوشیتو از جیب هودیت در آوردی و روشنش کردی به سارا پیام دادی تو: سارا این پسره کیه؟ ک یهو گوشی سارا ب صدا در امد و یه نگاه به گوشیش کرد دید ک منم جواب داد: دوست نامجونه. خوشگله نه؟؟
تو: نه اصلا سارا: من فکر کردم ت ازش خوشت میاد ک داشتی جواب سارا رو میدادی ک یهو دیدی ماسکشو آورد پایین صورتشو دیدی محو زیبایی هاش شدی دیدی داره بر میگرده نگاهتو ازش گرفتی بعد جواب سارا رو دادی تو: اسمش چیه؟ سارا: نظرت درموردش عوض شد؟ تو: عاا ب اندازه نخود سارا: اها تو: بله (داستان از زبان سارا) داشتم جواب دیانا رو میدادم (نکته اسم تو دیانا) میدادم ک یهو نامجون گفت: سارا بسه دیگ چرا اینقدر سرت تو گوشیه؟ سارا: اممم هیچی الان تموم میکنم نامجون: باش. دیانا خانم خوبی؟ تو: اممم بله ممنون شما خوبین؟ نامجون: بله ممنون سارا: نامجون کجا میریم؟ نامجون: شهر بازی سارا: واقعا؟؟ نامجون: اره خوشحال شدی؟ سارا: اره خیلی نامجون: دیانا خانم شما شهر بازی رو دوس دارین؟ میخواسی جواب بدی ک یونگی گفت یونگی:
کدوم دختری شهر بازی دوس نداره؟ تو تو دلت گفتی: وای خدا صداش چقد جذابه مث خودش با صدای نامجون ب خودت امدی نامجون: اره راس میگی خب رسیدیم (داستان از زبان دیانا) هممنون از ماشین پیاده شدیم از اون موقعی ک پیاده شدیم نگاه اون پسر رو ب خودم حس کردم من سریع رفتم پیش سارا از سارا پرسیدم تو: نگفتی اسمش چیه؟ سارا: اسمش یونگیه تو: واو سارا: چیه؟ تو: هیچی سارا: دیانا مشکوک میزنیاا تو: من؟ مشکوک؟ حرفا میزنیاا. تو داشتی حرفتو میزدی و به زمین نگاه میکردی ک یهو خوردی ب یونگی تو از کفش تا سرش رو دنبال کردی تا اینکه به صورتش رسیدی متوجه شدی یونگیه یه قدم رفتی عقب و گفتی ببخشید یونگی: اشکال نداره. سارا خندش گرفت برگشتی سارا رو نگاه کردی یه اخمی کردی بعد دنبالش کردی نامجون و یونگی هم
خب کیوتم این پارت هم تموم شد
لایک و نظر هم یادتون نرهه💜💜
میسه لطفا پارت بعدی رو بذاری
الان دو ساله که پارت بعد رو نذاشتی
1 ماه گذشت
تنها مشکلش اینه که چرا پارت بعدو نمیزازی
دنبالت کردم که پارت 2 رو بنویسیااا. اگه ننویسی آمفالو😐
پارت بعد رو بزارررر
عالی :)
ممنون💜